برگذیدهی خدایان
قسمت: 47
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
" خب، پس خودم همه اینها رو میکشم." صدای کازوتو بسیار آرام بود ودوباره..آن لبخند کج و کوله و زشتش در حال گسترده شدن بر روی صورتش بود.
البته باید حواسم باشه که با یه ضربه شکست نخورن..پس نباید به نقاط حیاتی حمله کنم..اینطوری بیشتر خوشمیگذره.
کازوتو خنجر های دوقلوی آشوب را به فضای سیستم برد، زیرا بیش از حد مخرب بودند و باعث کوتاه شدن مبارزه میشدند.
" اینطوری بهتره..با دست های خالی."
به اطرافم نگاه میکنم و یک زن را می بینم که یک شمشیر بلند در دست دارد و در حالی که میلرزد شمشیرش را بالا آورده است.
" نچ نچ، تو که میترسی مناسب این میدان مبارزه نیستی، پس خودم به خدمتت میرسم."
کازوتو این را گفت و با سرعت زیادی به سمت زن دوید و از پشت سر گردن زن را با یک دست گرفت و فشرد.
" سلام خانومی~" کازوتو این را با لحن شادی گفت.
زن از این اتفاق شکه شده بود طوری که از ترس خشکش زده بود و نمیتوانست تکان بوخورد
[قربانی به دلیل آمار بالای وحشت شما، از ترس نمیتواند حرکت کند.]
[ وحشت: 79 ]
" هو هو، پس اینطوریه، خب تو سرگرم کننده نیستی، پس ***نگهدار خانومی." کازوتو این را گفت و همانطور که گردن آن زن را گرفته بود او را از روی زمین بلند کرد و به طرف دیوارهی میدان مبارزه پرتاب کرد
زن آنقدر شکه شده و ترسیده بود که حتی نتوانست جیغ بکشد...ولی درست قبل از اینکه به دیواره بوخورد، یک نور آبی پدیدار شد و آن زن ناپدید گشت.
"خب خب قربانیه بعدی؟"
همینطور که کازوتو محیط اطراف را بررسی میکرد چشمش به یک مرد چاق و گنده خورد.
" اوهه چه گوشتیه."
این را گفت و بعد با یک پرش بلند روی کمر مرد مرید، مرد چاق قدی حدود چهار متر داشت و جسه اش بسیار بزرگ بود به طوری که وزنش به هزار کیلو میرسید
" هوهو قراره سرگرم بشیم."
مرد چاق که که یک مرد دیگر را با یک دستش گرفته بود به سمت دیوار پرتاب کرد و در حالی که دستش را به سمت پشت سرش که کازوتو بود میبرد با فریاد گفت:
" حشرهی مزاحم، همین الان از روی من بیا پایین!."
کازوتو که انگار داشت لذت میبرد سریعا یکی از خنجر های دوقلوی آشوب را احضار کرد و در حالی که دست مرد را از پشت گرفته بود گفت:
" نیاز نیست نگران باشی، درمانگر ها میتونن دستت رو به راحتی وصل کنند."
مرد چاق که نگار متوجه منظور کازوتو نشده بود گفت:
"منظورت چ-"
اما قبل از اینکه بتواند حرفش را تمام کند خون بسیار زیادی به هوا پاچید و توجه مرد را به خودش جلب کرد.
"آااااااااااااااااااا!!!"
کازوتو با استفاده از خنجر یکی از دست های مرد را قطع کرد..و این باعث شد که مرد چاق از درد خودش را روی زمین بی اندازد و غلت بوخورد
" درد داره درد داره درد داره درد داره درد دارهههههه!!! "
" هیسس..هنوز مونده..مثله اینکه اگه بهت آسیب کشنده نزنم دستگاه انتقال فعال نمیشه..هوهو این خوبه، خیلی خوبه~"
×××
" اون مرد دیوانست، ما همین حالا باید اون رو از رقابت حذف کنیم" یک زن جوان که موهدی قهوه ای رنگ داشت در حالی که یک دفتر را به سینهی خودش چسبانده بود با قیافه اخمویی این ها را با صدای بلند گفت.
از طرف دیگر یک مرد کچل و زنی با موهای سیاه بلند که رو به روی زن نشسته بودند فقط به او لبخند زدند.
مرد کچل گفت:
" لیانا، ما توی آکادمی دقیقا به چنین کسی نیاز داریم..کسی که جنگیدن بی رحمانه رو به دانش آموزا آموزش بده."
از طرف دیگر زنی که موهای سیاه رنگ داشت عینک خود را بر چشمانش جا به جا کرد و با لبخندی مسحور کننده و قدم هایی آرام به سمت لیانا رفت و گفت:
" لیانا..مشکلش چیه؟..به نظر منکه مرد های وحشی هم جذابن مگه نه؟."
بعد به صفحه نمایش عظیم رو به رویش نگاه کرد که یک مرد با موهای سیاه رنگ و چشمانی بنفش در حالی که خون روی خنجرش را میلیسید به سمت کسی که در خون غلت میزد قدم بر می داشت.
" کنجکاوم بدونم اون چه طعمی داره~"زن مو مشکی این را با صدایی عمیق گفت.
البته باید حواسم باشه که با یه ضربه شکست نخورن..پس نباید به نقاط حیاتی حمله کنم..اینطوری بیشتر خوشمیگذره.
کازوتو خنجر های دوقلوی آشوب را به فضای سیستم برد، زیرا بیش از حد مخرب بودند و باعث کوتاه شدن مبارزه میشدند.
" اینطوری بهتره..با دست های خالی."
به اطرافم نگاه میکنم و یک زن را می بینم که یک شمشیر بلند در دست دارد و در حالی که میلرزد شمشیرش را بالا آورده است.
" نچ نچ، تو که میترسی مناسب این میدان مبارزه نیستی، پس خودم به خدمتت میرسم."
کازوتو این را گفت و با سرعت زیادی به سمت زن دوید و از پشت سر گردن زن را با یک دست گرفت و فشرد.
" سلام خانومی~" کازوتو این را با لحن شادی گفت.
زن از این اتفاق شکه شده بود طوری که از ترس خشکش زده بود و نمیتوانست تکان بوخورد
[قربانی به دلیل آمار بالای وحشت شما، از ترس نمیتواند حرکت کند.]
[ وحشت: 79 ]
" هو هو، پس اینطوریه، خب تو سرگرم کننده نیستی، پس ***نگهدار خانومی." کازوتو این را گفت و همانطور که گردن آن زن را گرفته بود او را از روی زمین بلند کرد و به طرف دیوارهی میدان مبارزه پرتاب کرد
زن آنقدر شکه شده و ترسیده بود که حتی نتوانست جیغ بکشد...ولی درست قبل از اینکه به دیواره بوخورد، یک نور آبی پدیدار شد و آن زن ناپدید گشت.
"خب خب قربانیه بعدی؟"
همینطور که کازوتو محیط اطراف را بررسی میکرد چشمش به یک مرد چاق و گنده خورد.
" اوهه چه گوشتیه."
این را گفت و بعد با یک پرش بلند روی کمر مرد مرید، مرد چاق قدی حدود چهار متر داشت و جسه اش بسیار بزرگ بود به طوری که وزنش به هزار کیلو میرسید
" هوهو قراره سرگرم بشیم."
مرد چاق که که یک مرد دیگر را با یک دستش گرفته بود به سمت دیوار پرتاب کرد و در حالی که دستش را به سمت پشت سرش که کازوتو بود میبرد با فریاد گفت:
" حشرهی مزاحم، همین الان از روی من بیا پایین!."
کازوتو که انگار داشت لذت میبرد سریعا یکی از خنجر های دوقلوی آشوب را احضار کرد و در حالی که دست مرد را از پشت گرفته بود گفت:
" نیاز نیست نگران باشی، درمانگر ها میتونن دستت رو به راحتی وصل کنند."
مرد چاق که نگار متوجه منظور کازوتو نشده بود گفت:
"منظورت چ-"
اما قبل از اینکه بتواند حرفش را تمام کند خون بسیار زیادی به هوا پاچید و توجه مرد را به خودش جلب کرد.
"آااااااااااااااااااا!!!"
کازوتو با استفاده از خنجر یکی از دست های مرد را قطع کرد..و این باعث شد که مرد چاق از درد خودش را روی زمین بی اندازد و غلت بوخورد
" درد داره درد داره درد داره درد داره درد دارهههههه!!! "
" هیسس..هنوز مونده..مثله اینکه اگه بهت آسیب کشنده نزنم دستگاه انتقال فعال نمیشه..هوهو این خوبه، خیلی خوبه~"
×××
" اون مرد دیوانست، ما همین حالا باید اون رو از رقابت حذف کنیم" یک زن جوان که موهدی قهوه ای رنگ داشت در حالی که یک دفتر را به سینهی خودش چسبانده بود با قیافه اخمویی این ها را با صدای بلند گفت.
از طرف دیگر یک مرد کچل و زنی با موهای سیاه بلند که رو به روی زن نشسته بودند فقط به او لبخند زدند.
مرد کچل گفت:
" لیانا، ما توی آکادمی دقیقا به چنین کسی نیاز داریم..کسی که جنگیدن بی رحمانه رو به دانش آموزا آموزش بده."
از طرف دیگر زنی که موهای سیاه رنگ داشت عینک خود را بر چشمانش جا به جا کرد و با لبخندی مسحور کننده و قدم هایی آرام به سمت لیانا رفت و گفت:
" لیانا..مشکلش چیه؟..به نظر منکه مرد های وحشی هم جذابن مگه نه؟."
بعد به صفحه نمایش عظیم رو به رویش نگاه کرد که یک مرد با موهای سیاه رنگ و چشمانی بنفش در حالی که خون روی خنجرش را میلیسید به سمت کسی که در خون غلت میزد قدم بر می داشت.
" کنجکاوم بدونم اون چه طعمی داره~"زن مو مشکی این را با صدایی عمیق گفت.
کتابهای تصادفی

