بذر کتان
قسمت: 3
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر سوم: یادداشت روزانه
یادداشتهای روزانهی یامازو
امروز تا پای کوهستان رفتم و برگشتم و فکر میکنم که حدود ۴۰۰ کلمهی جدید پیدا کردم. امشب دوباره خواب میبینم و به دنیای خانوم ین شی میرم. اون به من یاد میده که چطور چیزهایی که به صورت پراکنده یاد میگیرم رو توی دنیای ذهنیم سازمان بدم و درون این دنیا زندگی کنم.
ما روزهای خوبی رو داریم با هم میگذرونیم. من فکر میکنم که ین شی یک روح سرگردون هست که تصمیم گرفته در تنهایی زندگی کنه. اون رفتار خوبی داره ولی هالهای رو در اطرافش میبینم که البته تمایلی هم به انکار و پنهان کردنش نداره. اون بر خلاف اونچه که تا امروز ازش دیدم یک تمایل شدید برای خشونت ورزیدن داره و در این مورد یک تجربهی عجیب داشتم.
مسئول کتابخونه یه پیرمرد زشت و دوست نداشتنی به اسم دیان زو هست. آقای دیان زو از روز اولی که به اینجا اومدم حضور داشت و میشه گفت تقریبا تنها فردی هست که به طور دائم توی این کتابخونهی قدیمی حضور داره. دیان زو از همون اول اعلام کرد که از من و افراد جدیدی که برای کسب دانش به اون ساختمون میان خوشش نمیاد. برای اینکه بتونم اینجا موندگار بشم از تواناییم برای جمع آوری چوب و مواد خوراکی و نظافت ساختمون استفاده میکنه. اون عقیده داره که هنرهای رزمی چیز مسخره و بیهودهای هست اما به خاطر مزیتهای تجاریای که براش داره به تدریس ادامه میده.
روی صورت و دست و پای آیا دیان زو یک رد سوختگی شدید هست. میشه گفت این اولین موضوعی هست که در ظاهرش جلب توجه میکنه. دیان زو در این مورد چیزی نمیگه اما یک شب که با خانوم معلم مشغول قدم زدن توی جنگل بودیم صحبتی پیش اومد و به اینجا رسیدیم که خانوم ین شی با نحوهی تعلیم و جهان بینی آقای دیان زو کاملا مخالفه.
من احساس کردم که اونها با هم نوعی گذشتهی مشترک داشتن ولی از اونجایی که خانوم ین شی میگفت که سن خیلی خیلی زیادی داره بعید میدونستم که این موضوع واقعی باشه و خانوم ین شی در گذشتهی نه چندان دوری و همزمان با دیان زو زندگی کرده باشه.
خانوم ین شی به سمت محوطهی بیرونی جنگی راه افتاد و از من خواست که یک نقاب رو روی صورتم بذارم. اون عقیده داشت که دیان زو نباید چهرهی من رو ببینه چون اون وقت من رو دشمن خودش میدونه و ممکنه به خاطر افشا شدن رازش منو حتی بکشه.
من نقاب رو روی چهره ام گذاشتم و قول دادم که هر اتفاقی که افتاد هیچ دخالتی نکنم. خانوم ین شی وارد کلبهی آقای دیان زو شد و فکر میکنم که روحش رو بیرون کشید. روح آقای دیان زو اصلا شبیه خودش نبود. روحش یه مرد نسبتا جوان تر بود که هیچ ردی از سوختگی رو نمیشد روی پوستش دید؛ و نکتهی جالب دیگه این بود که برای اولین بار، آثار ترس رو توی چهرهی دیان زو دیدم.
خانوم ین شی اینجا بود که روی خشن و پرخاشگر خودش رو نشون داد و واقعا باعث تعجبم شد. اون ها با هم درگیر شدن و اینجا بود که برای اولین بار تونستم شیوهی مبارزه و دفاع خانوم ین شی رو ببینم.
اون هالهی سیاه و کاغذ مانندی رو درست کرد. کلماتی از یک زبان باستانی که به نظر میرسید جزو نمونههای فراموش شدهی زبان چینی هست روی این کاغذ سیاه پراکنده شد. کلماتی که به نظر میرسید با جوهری به رنگ سفید نوشته شدن.
برخی از این کلمات با جوهر سرخ نوشته شده بودن. من هنوز با این زبان آشنایی خاصی ندارم و نتونستم معنی اون کلمات رو بفهمم اما کلمات به سمت دیان زو حمله میکردن و اون داشت زخمی میشد.
احساس کردم که اون درد روانی شدیدی رو با خودش یدک میکشید اما نمیدونستم این درد چیه و چرا هر وقت که در بیداری میبینم اش اینقدر داغون به نظر میرسه؟ اما اینطور که متوجه شدم خانوم ین شی مدام به سراغ آقای دیان زو میره و تا بتونه به روحش آسیب میزنه و اذیتش میکنه.
من موجود خشن و پرخاشگری نیستم و نسبت به زجر کشیدن دیگران لزوما بی تفاوت نبوده و نیستم اما نه دلم برای دیان زو سوخت و نه دیدن این اتفاق باعث شد که از خانوم ین شی متنفر بشم. حس کردم که دیان زو خیلی بی رحم تر از خشونتی هست که ین شی از خودش نشون میده و قلب خانوم ین شی هم شکسته تر از اونی هست که با این رفتار ها تسلی پیدا کنه.
خانوم ین شی به من قول داده که روش مبارزه اش رو بهم یاد بده اما به شرطی که همهی چیزایی که توی کلاس هنرهای رزمی و بقیهی کلاسهای هنرهای رزمی من جمله روش کار کردن با ابزارهای مبارزه یاد گرفته بودم رو دور بریزم. من هم با توجه به پیچیدگی خاص این مبارزه و امنیت زیادی که داره با کمال میل پیشنهاد خانوم ین شی رو پذیرفتم.
.
.
.
دیان زو با سردرد شدیدی از خواب بیدار شد و با خودش فکر کرد که چقدر دچار عوارض پیری شده. اون نمی تونست تصویر روشنی از خوابی که دیشب دیده بود رو به یاد بیاره اما واقعا به لحاظ روحی زخمی شده بود و این زخم به شکلی بود که بدن فیزیکیشو هم درگیر کرده بود. ین شی توی خونهی سرد و نم گرفتهی خودش نشسته بود و به کمک یک گوی بنفش از جنس آمیتیست بسیار عمیق و تیره و مات، به دیان زو و حال و و روزش نگاه میکرد.
چیزی که به طور بدیهی در مورد ین شی صادق بود همین نفرتش از روشنایی روز بود. این موضوع ارتباط خاصی با خون آشام بودن یا انرژیهای منفی روح ین شی نداشت بلکه به خاطر ژنتیکش بود. اون به زمین تعلق نداشت اما نمی تونست به یاد بیاره که از کجا اومده و چطور میتونه به خونه برگرده.
از وقتیکه به یاد میاورد در حال پرسه زدن توی همین جغرافیای زمینی بود و این اواخر از فکر کردن به این که بتونه این سیاره رو ترک کنه هم کمابیش ناامید شده بود. اون ۵۰ سال اخیر رو صرف مشاجره با دیان زو و روح افرادی کرده بود که ازشون نفرت داشت و باعث ناراحتیش شده بودن.
ین شی تعداد زیادی خونه و اقامتگاه داشت که بهش اجازه میداد اشیای مختلفی رو مخفی کنه، کتابهای زیادی رو بنویسه و نگه داره و همچنین در شهرهای مختلف، با افراد مختلفی آشنا بشه. به این ترتیب میشه حدس زد که تنها مشغله و روزمرگیش، سر و کله زدن با یه پسر نوجوون نبود.
دیان زو به سختی از رخت خوابش جدا شد و صندلهای رنگ پریدهی خودش رو پوشید. در حالی که تلو تلو میخورد از اتاقش خارج شد.
-هی پسر، داری چیکار میکنی؟ امروز تمرین رو زود شروع کردی، مطالعه چجور پیش میره؟ همه اولش کلافه میشن و فکر میکنن که غیر ممکنه اما این مسیری هست که خیلی ها تا حالا رفتن و تو اولیش نیستی. فقط چیزی در مورد این کتاب ها هست که فکر میکنم به زودی خودت متوجه بشی. اون ها یک دانش روشن نیستن و برای همینه که من علاقهای ندارم که اونها رو بهت تدریس کنم. صرفا بهت اجازه میدم که اینجا باشی و مطالعه کنی تا روزی که بتونی این کتاب ها رو به همون زبان باستانی بخونی، ولی از من نخواه که در مورد پیشینهی این کتابا صحبت کنم. به نظرم نه تنها این کتابا بلکه کل این جنگل نفرین شده است... فراموشش کن باید برم و از شهر خرید کنم، وقتیکه نیستم مراقب اینجا باش.
یامازو در حالی که قلموی خودش رو برای هزارمین بار توی ظرف جوهر فرو میبرد با خودش فکر میکرد: نبایدم حس خوبی نسبت به این کتابخونه داشته باشی پیرمرد احمق، فکر میکنم که تو حتی یک کلمه از این کتابا رو هم نمیفهمی و از ندونم کاریت بوده که منو به این لغت نامه چسبوندی. من نیازی به تو ندارم تا بتونم محتوای این کتابا رو درک کنم. من دارم مستقیما از کسی که این کتابا رو نوشته درسای لازم رو یاد میگیرم، شاید حتی چیزی فراتر رو.
یامازو نگاهی به لیست کلماتش کرد و متوجه شد که تازه ۱۰۰ کلمهی جدید رو تمرین کرده. آهی از سر خستگی کشید و با خودش فکر کرد که آیا تا قبل از طلوع خورشید میتونه به ۴۰۰ کلمه برسه؟ میدونست که هر چقدر با کلمههای جدیدی آشنا بشه و بیشتر تمرین کنه، میتونه با قدرت بیشتری به دنیای خانوم معلم بره و با داستانهایی که میگه اونو تحت تاثیر قرار بده.
کتابهای تصادفی



