این بار من ازت محافظت میکنم
قسمت: 10
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
زمانی که به خانم همیلتون خبر دادن که یک کالسکه سلطنتی روبه روی عمارت ایستاده، سریع خودش رو برای استقبال رساند. همسرشبرای انجام کاری خانه نبود، برای همین نمیدانست چه اتفاقی ممکنه افتاده باشد که یک نفر از قصر به اینجا بیاد. البته انتظار نداشتکسی که از کالسکه پیاده میشود خود امپراطور باشد!
خانم همیلتون به لطف همسرش یاد گرفته بود در هر شرایطی آرامش خودش را حفظ بکند. با اینکه بخاطر اولین حضور امپراطور درخانهاش هیجان زده شده بود، با آرامش در جواب عذرخواهی بخاطر بی خبر آمدن، گفت: این چه حرفیه امپراطور. خیلی خوشحالیم که بهمنزل ما تشریف آوردید.)
به داخل دعوتش کردن. الیاس قبل از اینکه به اتاق مهمان ببرنش گفت که برای دیدن آرتور آمده.
خانم همیلتون با شرمندگی گفت: اون این روزا سرش خیلی شلوغه. خود ماهم کم میبینیمش. فکر نکنم بتونم از اتاق بکشمش بیرون.)
_ پس خودم میرم.)
یک خدمتکار الیاس رو راهنمایی کرد. پشت در ایستادن و خدمتکار چند ضربه زد: قربان، عالیجناب امپراطور میخوان شما رو ببینن.)
صدای فریاد آرتور از آن طرف در آمد : بهش بگو من خیلی کار دارم.)
_ ولی قربان....
الیاس دستگیره در رو گرفت: لازم نیست، خودم میرم.)
در را باز کرد و با لبخند داخل شد: سلام آرتور، حالت چطوره؟)
اتاق پر بود از دسته های کاغذ که همه جا پخش شده بودن، از میز و صندلی بگیر تا گوشه های زمین. اما جز کاغذ چیز دیگری در اتاقنبود: آرتور؟)
صدایی از پشت دسته های کاغذ که روی میز تلمبار شده بودن آمد: مگه نگفتم سرم شلوغه؟ برو بعدا بیا.)
الیاس با احتیاط قدم برداشت و با جا به جا کردن چند کاغذ یک جا برای خودش روی مبل درست کرد. نگاهی به کاغذی که دستش بودکرد: بنظر میاد سرت شلوغه.)
_ بنظر میاد؟ آره درسته چرا باید سرم شلوغ باشه؟ فقط تو این هفت روز بیشتر از دوهزار شرکت کننده ثبت نام کردن. دسته بندی شونکه کاری نداره. مگه نه؟)
الیاس خنده ریزی کرد: انقدر غر نزن.)
غر غر کرد: چرا نباید غر بزنم؟ راست میگی خودت انجامش بده.)
_ از قدیم گفتن هر کسی رو بهر کاری ساختن.)
آرتور چند دست کاغذ را کنار زد. بلاخره صورتش پیدا شد. فقط یه پیرهن ساده پوشیده بود. موهای بلوندش نامرتب، روی چشم هایش گودافتادهاش ریخته بود. نگاه تندی کرد: این یعنی من باید حمالی تورو بکنم.)
الیاس دسته بردار نبود: این تازه اولشه. وقتی مشاورم بشی. سرت از اینم شلوغ تر میشه.)
آرتور موهایش رو عقب زد و چپ چپ نگاهش کرد: فکر نکم. وگرنه تو اونقدر وقت نداشتی که بیای این وقت صبح منو ببینی.)
_ من برعکس بعضی ها کارامو به موقع انجام میدم.)
آرتور فریاد زد: الان داری تیکه میندازی؟)
الیاس نتوانست جلو خنده اش رو بگیرد. آرتور هنوز عصبانی بود: ببینم. نکنه زنگ تفریح عالیجناب بودیم و خبر نداشتیم.)
الیاس رو بهش کرد: تو داری کارت رو عالی انجام میدی. ازت ممنونم.)
حرفش آنقدر صادقانه بود که آرتور را تحت تأثیر قرار بده. عقب نشینی کرد: نگفتی برای چی اومدی؟)
_ میخواستم لیست شرکت کننده های پایتخت رو ببینم.)
آرتور شروع کردبه جابهجا کردن کاغذ های روی میز و در همون حال صحبت کرد: بیشتر از اون چه که فکرش رو میکردم شرکت کنندهداریم. هم از اشراف هم از مردم عادی. مثل اینکه خیال برشون داشته که میتونن خیلی راحت برنده بشن. )
الیاس بلند شد و روبهروی میز ایستاد تا کاغذ هایی را که آرتور ناشیانه این ور آن ور میانداخت را بگیرد: تو، تو توضیحات که چیزیراجب مراحل نگفتی؟)
آرتور در حالی که یک دسته کاغذ رو تند تند ورق میزد جواب داد: نه، چون اینطوری خودشون رو آماده میکنن.)
بلاخره کاغذی که میخواست را پیدا کرد. الیاس دوباره نشست و مشغول خواندن لیست شد. آرتور که گرم گرفته بود به حرفش ادامه داد: مطمعنم خیلی از دختر های شهری تو مرحله اول حذف میشن. سواد چیزی نیست که هرکسی اون رو داشته باشه. تحصیل هزینه زیادیداره و بیشتر والدین ترجیح میدن دخترهاشون، خونه داری رو یاد بگیرن. دختر های اشراف زاده هم فقط به این دلیل سواد یاد میگیرن کهبتونن خرج و مخارج خونه رو اداره کنن. البته خیلی هاشون هم از دانش آموز های ممتاز آکادمی هستن ولی....
_ آرتور !
آرتور با تعجب نگاهش کرد: بله؟)
الیاس از جایش بلند شد و رو به روی میز ایستاد: تو که هنوز ثبت نام رو نبستی درسته؟)
آرتور دستی به موهایش کشید: خوب راستش، چون امروز روز آخره بعید میدونم کسی بیاد. داشتم فکر میکردم اگه از امشب شروع کنم. خیلی از کارم جلو میافتم .)
الیاس به سمتش خم شد و خیلی جدی گفت: تا ساعت دوازده امشب ثبت نام رو باز بزار فهمیدی؟)
آرتور اعتراض کرد: اخه چرا باید اینکار رو بکنم؟ هرکی میخواست تا الان اومده بود.)
_ اگه اینکار رو بکنی بهت پاداش میدم.
_ من با این چیزا خر نمیشم.
_ دو هفته مرخصی اونم تو شهر ساحلی لئو.
آرتور انگشتش را به نشانه تایید بالا آورد : حله! نگران نباش.)
الیاس سریع برگشت و از اتاق خارج شد. آرتور زیر لب گفت: مطمعنم داره میره دیدن اون.)
الیاس سوار کالسکه شد و به سمت منزل والکر حرکت کرد. اسم دیزی در لیست نبود.
کتابهای تصادفی

