فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سپند: دشمن درون

قسمت: 2

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

احساس میکردم داخل یک فضای خالی معلق هستم، مثل این بود که داخل ذهن خودم گم شده باشم. بدنمو حس نمیکردم اما با این وجود همه چیز خیلی، خیلی آروم بود! یادم نمیاد آخرین بار کی تا این حد احساس آرامش کرده بودم. اما این آرامش چندان ماندگار نبود چراکه درست در همون زمان بود که وجود متفاوتی احساس کردم، یک وجود شوم! ناگهان همه چیز تغییر کرد، آرامش پیشین از بین رفت و احساس ترس و حسرت به یکباره همه وجودم رو بلعید! اما پیش از اینکه من رو به طور کامل در بر بگیره ناگهان چشمانم باز شد!

"ارباب! ارباب! صدای من رو میشنوید؟" دیده ارسلان تار بود، گوش هایش سنگین و صدا ناواضح به گوشش میرسید. اما طولی نکشید که حواسش به حالت طبیعی بازگشت و نورا را بالای سرش مشاهده کرد. نورا با چهره ای نگران و دلواپس او را صدا میزد.

هنگامی که ارسلان شروع به حرکت کرد نورا نفس عمیقی کشید گویی بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده بود و مدام سوالاتی نظیر:"حالتون خوبه؟"، "صدای منو میشنوید؟" می پرسید.

درحالی که سردرد امان ارسلان را بریده بود، با نگاه به اطراف متوجه محوطه آشنای غار شد، درحالی که روی تخت چوبی دراز کشیده بود با کمی سردرگمی پرسید:

"من... من چطور اینجام؟" به اطراف نگاه کرد تا اثری از شکاف داخل غار پیدا کند.

نورا که متوجه قصد ارسلان شده بود با چهره ای از خود مچکر پاسخ داد:

"من به اینجا آوردمتون، وسط اون شکاف بی هوش افتاده بودید." ناگهان صورتش افتاد و درحالی که به پایین نگاه میکرد با غمی در صدایش ادامه داد: "وقتی پیداتون کردم روی زمین افتاده بودید، ترسیدم که مبادا کار از کار گذشته باشه. ولی وقتی نبضتون رو چک کردم کمی خیالم راحت شد." سرش را بالا گرفت و با صدایی تحدید آمیز گفت: "حالا میشه لطفا بفرمایید اونجا چیکار میکردید و چرا به من چیزی درباره اش نگفتید؟"

ارسلان روی تخت نشست، سرش را پایین انداخت و برای لحظه ای اتفاقاتی که افتاد را با خود مرور کرد، سپس به نورا نگاه کرد و با صدایی ملایم در پاسخ گفت:

"چند روز پیش درحال تمرین با چاقو های پرتابی بودم که یکی از چاقو ها به دیوار برخورد کرد، وقتی از داخل دیوار بیرون کشیدمش جریان ضعیف باد رو از پشت دیوار احساس کردم. با خودم گفتم شاید یه ورودی دیگه باشه برای همینم با پتک شکستمش و روش رو بستم تا امشب چکش کنم و..."

نورا صحبت ارسلان را قطع کرد:

"متاسفم که میون صحبتتون پریدم اما فکر میکنم منظورتون دیشب هست."

چشمان ارسلان از شوک گرد شد:

"منظورت از دیشب چیه؟"

نورا سرش را پایین انداخت و در پاسخ به پرسش ارسلان گفت:

"شب گذشته وقتی به عمارت برگشتم از شدت خستگی فورا به خواب رفتم، اما صبح روز بعد که بیدار شدم متوجه غیبت شما شدم. پدر و مادرتون هم حسابی از کوره در رفتن، فکر میکردن دوباره مشغول یک کارغیرمتعارف شدید."

ارسلان که از اظهارات نورا شوکه شده بود روی تخت دراز کشید و دستش را روی سرش گذاشت:

"پدر حتما این بار خفم میکنه."

اما ذهن او بیش از این موضوع، مشغول کابوس چند لحظه پیش بود. چه میشد اگر صرفا یک کابوس نباشد؟ ارسلان که پاسخی برای این پرسش نداشت تنها چشمانش را بست و ذهنش را خالی کرد.

چند ساعت بعد ارسلان به عمارت بازگشت اما خبری از اوژن نبود گویی برای کاری به کاخ سلطنتی احضار شده بود. درعوض آرمیتا با چندین ساعت نصیحت کاملا جای خالی اوژن را پر کرد.

هنگامی که ارسلان به اتاقش بازگشت، بدن خسته اش را روی تخت انداخت. شنیدن نصیحت هایی که درگذشته ده ها بار گوشزد شده بود برایش از درگیر شدن با ارازل خیابانی نیز سخت تر بود.

اتاق ارسلان علارغم بزرگی ظاهر ساده ای داشت! هیچ وسیله پر زرق و ورقی داخل اتاق نبود. شاید بتوان گفت تنها بخش مجذوب کننده اتاق میز زیر پنجره و کتابخانه کنارش بود.کتابخانه ای که در آن هر نوع کتابی بود بجز داستان! تماما کتاب های فلسفی، جرم شناسی و مقالات علمی در آن دیده میشد. بر روی میزش یک گیاه شمعدانی در گلدانی سفالی قرار داشت و تابش ملایم خورشید منظره ای آرامش بخش به وجود میاورد.

صبح روز بعد هنگامی که ارسلان مشغول نوشتن اطلاعات بچه های گم شده بود آمیتیس به آرامی وارد اتاق شد. با قدم های شمرده شمرده به سمت ارسلان حرکت میکرد که ناگهان ارسلان با صدای آرام گفت:

"چند بار باید بهت بگم قبل ورود در بزن؟"

آمیتیس برای لحظه ای سر جایش خشکش زد و سپس روی تخت ارسلان نشست:

"چطوری هربار متوجه میشی؟ حرکت من کاملا بی صدا بود مطمعن بودم که اینبار نمیفهمی!"

ارسلان برای لحظه ای رو به آمیتیس برگشت و با پوزخند نگاهش کرد، سپس دوباره سر کارش برگشت. آمیتیس که از بی توجهی ارسلان شاکی شده بود بلند شد و به سمت او رفت و تلاش کرد تا از بالای سر او نوشته ها را بخواند. اما ارسلان سریعا کاغذ هارا جمع و داخل کشو گذاشت و با انگشت تلنگری بر پیشانی آمیتیس زد:

"فضولی در کار های دیگران درست نیست."

آمیتیس دستش را روی پیشانیش گذاشت. موهای نقره ای آمیتیس صورتش را پوشاند. بنظر میامد ضربه ارسلان کمی برای او شدید بود.

ارسلان ادامه داد:

"باز میخوای بریم خرید، درست میگم؟"

نیازی به پاسخ نبود. برق نگاه آمیتیس گویای همه چیز بود. و با این وجود آمیتیس پرسید: "بازم میخوای منو بپیچونی؟"

ارسلان دستش را روی چونش گذاشت و کمی فکر کرد، پیش از پاسخ دادن، به چهره امیدوار خواهرش نگاه کرد و سپس گفت:

"میدونی بعد از شنیدن نصیحت های مادر چی از همه سخت تره؟ نه گفتن به خواهر کوچکتر! سریع آماده شو."

انگار تو دل آمیتیس آتش بازی راه افتاده بود، از آخرین باری که با برادرش وقت گذارنده بود مدتی میگذشت.

آمیتیس با عجله اتاق را ترک کرد و ارسلان پیش خود فکر کرد در این مدت آن طور که باید با خانواده اش وقت نگذرانده بود و از این بابت کمی عذاب وجدان داشت.

ارسلان و آمیتیس تمام روز مشغول گشتن در بازار بودند. ارسلان از اینکه تا این حد خواهرش را سرزنده و سرحال میدید احساس نشاط میکرد. بازار مثل هر روز شلوغ و پر سر و صدا بود، کاسبان اجناسشان را فریاد میزدند، مردم همچون اقیانوسی خروشان در گوشه گوشه بازار درحال حرکت بودند. آمیتیس مدام از مغازه ای به مغازه دیگر میرفت و هربار که لباس و یا زیورآلاتی تهیه میکرد، کیسه آن را دست ارسلان میسپارد و ارسلان همچون چوب لباسی متحرک لوازم او را حمل میکرد. در آخر پس از این همه گشت گذار وقتش رسیده بود که به صرف ناهار بپردازن. ارسلان پیشنهاد رفتن به یکی از رستوران های گران قیمت را مطرح کرد اما آمیتیس تحمل صبر کردن نداشت. در نهایت اما بویی دلپذیر آن دو را سمت خود جذب کرد. آن دو مقابل دکه ای کوچک که غذاهای سانویچی سرو میکرد نشستند و مشغول صرف غذا شدند. فروشنده مغازه مردی میانسال بود که لبخند دلنشینی بر چهره داشت. غذا در کمال ناباوی خوش طمع و دلچسب بود و ارسلان از این موضوع قافلگیر شد.

با غروب خورشید آن دو متوجه گذر زمان شدند و وقتش بود که به خانه بازگردند.

وقتی وارد خانه شدند با خنده مشغول صحبت راجب روز بودند و آرمیتا از اینکه بعد مدت ها خواهر و برادر را تا این حد گرم صمیمی میدید قند در دلش آب شد.

وقت صرف شام بود اما هنوز خبری از اوژن نبود! ارسلان پرسید:

"پدر هنوزم مشغوله؟"

آرمیتا در پاسخ گفت:

"همینطوره، این چند روز کمی سرش شلوغ شده."

ارسلان با چهره ای متعجب پرسید؟

“چطور؟"

آرمیتا چشمانش را بست و چند لحظه ای فکر کرد، سپس پاسخ داد:

"نیمه شب گذشته چند نگهبان دو بچه مشکوک رو مشاهده کردند. اما داخل کوچه نزدیک به زمین بازی گمشون کردند و پدرت هم..."

ارسلان میان صحبت آرمیتا پرید و گفت:

"احتمال داد این ربطی به بچه های گم شده داشته باشه. خوبه پس بالا دستی ها بالاخره دارن یه کاری میکنن."

لحظه ای که ارسلان سرش را بالا آورد نگاه های خشن آرمیتا را دید، او میدانست که مادرش چقدر از اینکه کسی میان صحبتش بپرد متنفر بود! با صدایی لرزان گفت: "غلط کردم."

این حرف آرمیتا را حتی بیشتر عصبی کرد، چشمانش را بست و با صدایی تحدید آمیز پاسخ داد: "تو یک اشراف زاده هستی، اما ذره ای شبیه اشراف زادگان رفتار نمیکنی."

همان لحظه آمیتیس گفت:

"ارسلان، میشه همراهم بیا توی پوشیدن لباسای جدیدم کمکم کنی؟"

ارسلان از خداخواسته این پیشنهاد را پذیرفت و همراه آمیتیس سالن غذاخوری را ترک کرد:

+"یکی طلبت. از چندین ساعت نصیحت نجاتم دادی."

_"برخلاف حرف های مادر من اینطوری بیشتر دوستت دارم، همینقدر گرم و صمیمی!"

این حرف ها لبخند بر لبان ارسلان آورد.

به هنگام شب، ارسلان درون غار مشغول آماده شدن بود که سر و کله نورا پیدا شد:

_"ترک عادت موجب مرض است!"

+"الان حداقل یه سرنخ برای بررسی داریم، همین که بتونم مدارک کافی برای متهم کردن ونگارد پیدا کنم کافیه."

_"پس امیدوارم دوباره خبر دستگیر شدنتون به گوشم نرسه."

+"اگر باعث بشه دوباره رامونا رو ببینم خوشحال میشم دستگیرم کنن."

نورا با چهره ای مات و مبهوت گفت: _"چی فرمودین؟"

+"هیچی، ذهنتو درگیر نکن."

_"شما از ایشون خوشتون اومده درسته؟"

+"نه صرفا دلم میخواد دوباره ببینمش. بحث راجب این موضوع کافیه. وقتش رسیده من برم."

_"احتیاط کنید ارباب."

ارسلان به سرعت از غار خارج شد.

به هنگام شب نگهبانان در خیابان گشت میزنند و پارچه روی صورت و لباس ارسلان از هرچیزی مشکوک تر بود، تنها راه او بالا رفتن از دیوار ها و پریدن بر فراز پشت بام ها بود.

اکثر خانه ها به یکدیگر متصل و یا با فاصله کم از یکدیگر قرار داشتند که همین کار را برای ارسلان ساده تر میکرد.

حرکات ارسلان بی صدا نبود، اما سرعتش به اندازه کافی بالا بود که کسی متوجه حضور او نشود. باد سرد از طرف شمال میامد و به پوست عابران چنگ میزد. بنظر شب دنیای دیگری بود. دیگر خبری از مردمان شاد و سرزنده نبود. تنها فقرا در کوچه ها قابل مشاهده بودند. علارغم زیبایی هایی که ماه و ستارگان برای آسمان ساخته بودند، زمین کثیف و سیاه بود.

درنهایت ارسلان به مقصد رسید اما نمیدانست که دقیقا باید کدام کوچه را بگردد. که ناگهان چشمش به پسرکی با لباس پاره افتاد، با بدنی خسته درون خیابان درحال قدم زدن. تلو تلو خوران راه میرفت و بنظر میامد هر لحظه قرار است روی زمین بیوفتد که ناگهان بچه دیگری به سمتش آمد و شروع به صحبت با او کرد، چهره بچه قابل تشخیص نبود و ارسلان نمیتوانست از موضوع صحبت آن ها اطلاع پیدا کند. اما لحظه که بچه پسرک را با خود به کوچه کشید شک ارسلان دو چندان شد.

او به سرعت از روی بام پایین پرید و وارد کوچه شد اما خبری از بچه ها نبود!

ارسلان متجعب از این اتفاق درون کوچه قدم میزد. آن مکان کثیف و تهی از هر وجودیتی بود.

در آن هنگام ارسلان ناگهان برای یک لحظه دچار سردرد شدیدی شد گویی جسمی سخت به سرش برخورد کرده باشد و هنگامی که سرش را بالا آورد از تعجب خشکش زد!

دنیا به دیده ارسلان تغییر کرده بود، همه چیز طوری که انگار سطلی از رنگ روی آن ریخته باشند بنفش بود. ارسلان چنیدن بار سرش را تکان و چشمانش را باز و بسته کرد اما نگاهش همچنان به آن شکل بود. ناگهان توجه ارسلان به زیر پایش معطوف شد، رد پاهای کوچکی روی زمین بودند که تا آن لحظه ارسلان قادر به دیدن آن ها نبود! رد پاها به دریچه فاضلاب منتهی میشدند. حالا ارسلان جواب سوالش را پیدا کرده بود. به محض باز کردن دریچه فاضلاب بوی بدی به مشام ارسلان رسید که موجب حالت تهوع او شد اما راه دیگری وجود نداشت. ارسلان درون فاضلاب پرید و ادامه رد پاها را دنبال کرد. بعد از چند لحظه ارسلان به بو عادت کرد و مسیرش را ادامه داد. دیدش همچنان عجیب بود. اما تا زمانی که ارسلان را هدایت میکرد مشکلی نبود. مسیر های فاضلاب همچون هزارتویی پیچ در پیچ بود و بدون آن توانایی بی شک ارسلان راهش را گم میکرد.

در طول مسیر بوی دیگری به مشام ارسلان رسید، بویی شبیه گوشت گندیده! در همون زمان رد خونی روی زمین و دیوار ها ظاهر شد که با مسیر رد پاها مغایرت داشت.

با این وجود ارسلان به دنبال رد خون رفت و به منظره ای وحشتناک برخورد. چندین بچه درحال تیکه تیکه کردن جسد یک مرد بودند که با ظاهر شدن ارسلان ناگهان به سمت او برگشتند و ارسلان چیزی را دید که اصلا انتظار آن را نداشت، عروسک!

بچه ای در آن جا وجود نداشت بلکه عروسک هایی متحرک بودند. ارسلان علاقه ای به رمان نداشت اما این منظره برایش طوری بود گویی او در یک داستان ترسناک قرار داشت!

عروسک ها درست شبیه عروسک های داخل بارانداز بودند و با دیدن ارسلان همچون حیوان وحشی به سمت او یورش بردند.

ارسلان به سرعت خنجر فولادینش را از کمربندش خارج کرد و با حمله عروسک اول چند قدم به عقب رفت، سپس خنجر را درون سر عروسک فرو کرد. عروسک دوم فرصت فکر کردن به ارسلان نداد و خود را به پای او چسباند.

دو عروسک دیگر در آن لحظه سمت سر ارسلان پریدند و ارسلان با بالا بردن دستانش مانع از رسیدن عروسک ها به سرش شد! شرایط متشنج بود و ارسلان فرصتی برای تعلل نداشت. دستانش را چرخواند و عروسک ها را به عقب پرد کرد سپس بلافاصله پایش را به دیوار کوبید و عروسک را خرد کرد. دو عروسک دیگر دوباره به سمت ارسلان پریدند اما در همان لحظه دو گلوله آتشین از کنار گوش ارسلان عبور و به عروسک ها برخورد کردند که باعث انفجار آن ها شد. لحظه ای که ارسلان برگشت چهره ای آشنا را دید که انتظارش را نداشت، رامونا!

کتاب‌های تصادفی