مسیر جاودانگان
قسمت: 3
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
[قسمت 3: دنیایه جدید.]
[سیاره: زمین.]
[کشور: جی.]
[شهر: یان.]
– برادر... برادر...
صدای های مختلف با هم ترکیب شده بود. از بین اونا فقط یه صدا بود که با بقیه متفاوت فرق داشت؛ خاص بود.
اون صدا... انگار صدای یه زنه. نمی دونم این صدا داره از کجا میاد، ولی می تونم احساسات درونش رو حس کنم.
ساکته... همه جا ساکت شده. درون تاریکی نوری ضعیفی ظاهر شد. نور به آرومی بزرگ و بزرگتر شد.
وقتی نور همه جا رو فرا گرفت، چشمام باز شد. چند ثانیه طول کشید تا بتونم درست ببینم. و چند ثانیه هم طول کشید، تا متوجه فضای عجیب اطرافم بشم.
من کجام؟... اینجا کجاست؟ کلی سوال داشتم، ولی بدون جوابی. وقتی لباسم رو لمس کردم متوجه عوض شدن لباسم شدم، و فقط لباسم نبود ″دستام، صورتم، بدنم″ همه چیز تغییر کرده.
نکنه؟ وقتی چشمام رو بستم و بدنم رو بررسی کردم، هیچی نبود. ″هسته″ (دانتیان) و ″تذهیبم″ نابود شدن بودن. نه، انگار از اول هیچ وقت تذهیب رو شروع نکردم.
اینجا چه خبره؟ با تمام اتفاقاتی که افتاده، فقط یه احتمال وجود داره؛ و اونم تناسخ. اما چرا؟ و چطور؟ فقط رزمیکار های که به قلمرو تناسخ رسیدن، می تونن تناسخ پیدا کنن. پس من چطور تناسخ پیدا کردم؟
خیلی گیج کننده است، اولین باره همچین اتفاقی می افته... اون مرد نورانی، حتماً کار اونه. یعنی اون بهم یه شانس دوم داده.
یعنی ممکنه اون یه جاودانه بوده باشه؟ فقط یه جاودانه می تونه، قوانین ″زندگی و مرگ″ رو هر جوری که می خواد تغییر بده.
ولی چرا من؟ از بین اون همه رزمی کار با استعداد و سخت کوش، چرا من؟ یعنی منو انتخاب کرد، یا همهی اینا فقط شانسی بودش... یا همهش کار سرنوشته.
دیگه مهم نیست، اگه بهشت بهم یه شانس دوباره داده، با تمام توانم قبولش می کنم. این بار من موفق میشم، قسم می خورم، این بار حتما به یه جاودانه تبدیل میشم.
چشمام رو باز کردم و اطرافم رو بررسی کردم. بنظر میاد توی... نمی دونم کجام. ولی می دونم که... هیچی نمی دونم. شاید بتونم از... اوه الان دیگه تذهیبم و ندارم.
واقعا دیگه نمی دونم چیکار کنم. حتی مطمئن نیستم هنوز توی موریمم. با چیزای که از تناسخ شدنم، تناسخ می تونه توی یه مکان یا زمان، یا حتی توی یه دنیایه متفاوت اتفاق بیوفته.
برای فعلا بهتر سعی کنم کمی از تذهیبم رو بازیابی کنم، یعنی باید دوباره از اول شروع کنم. اول از همه باید ساختار بدنم رو بررسی کنم، و بعدش تکنیک تذهیب مناسب با این بدن رو پیدا کنم.
قبل از اینکه بدنم رو بررسی کنم متوجه چیزی شدم، یه وسیله عجیب به دستم وصل شده. و یه مایعه آب مانند داره ازش وارد بدنم میشه. این مایعه داره به بدنم رو تزریق میشه، و بدنم رو آروم می کنه. تابحال همچین چیزی ندیدم.
از اونجایی که داره بهم کمک می کنه، و هیچ چیزی بدی ازش حس نمی کنم، می زارم برای فعلا به کارش ادامه بده. از اونجایی که نمی دونم کجا هستم، نمی خوام ریسک بزرگی بکنم.
چند دقیقه طول کشید تا کل ساختار بدنم رو بررسی کنم، و یه تکنیک تذهیب مناسب رو از روی خاطراتم پیدا کنم.
پس بلاخره وقتشه، مسیر تذهیب من از اینجا شروع میشه... نه! مسیر تذهیب من از قبل شروع شده.
قبل از شروع، به آرومی دراز کشیدم و بدنم رو آروم کردم. برای شروع تذهیب باید با استفاده از چی بدن رو پاکسازی کرد، تا به قلمرو پاکسازی بدن رسید.
از اونجایی که بیشتر مردم عادی چیزی در مورد چی و کنترل چی نمی دونن، بیشتر اونا با کمک یه رزمی کار واقعی به این سطح میرسن. منم با بقیه فرقی نداشتم.
از اونجایی که من هیچ کمکی ندارم، باید خودم تنهایی مراحل پاکسازی بدن رو انجام بدم. ولی هیچ مشکلی نیست، چون من کاملا با چی آشنایی دارم و قبلاً این کارو انجام داد.
توی فرقه ام بعد از رسیدن به قلمرو ساخت هسته، چندین بار به شاگرد های جدید کمک کردم تا به قلمرو پاکسازی بدن برسن.
نفس آروم ولی عمیق... به آرومی چی رو از اطراف جذب و وارد بدن کن، بزار چی مثل آب کل بدنت رو فرا بگیره.
مراحل پاکسازی بدن چند دقیقه طول میکشه، و بسته به شخصش ممکنه حتی دردناک باشه.
اول از همه سر... چی وارد اسکلت و مغز شد و تمامی کثیف ها رو نابود می کرد، بعدش چی به آرومی پایین رفت و به سینه و شکم رسید.
از اینجاست که سخت میشه. نفس کشیدن سخت و ضعیف شد، دستام دارن به آرومی می لرزند. انگار می خوام بالا بیارم ولی نمی تونم.
این دیگه چیه؟ ناگهان درد کم و کمتر شد، انگار یه چیزی داشت بهم کمک می کرد. نباید تنها فرصتم رو از دست بدم.
کاملا درد باقی مونده رو نادیده گرفتم و چی رو به پایین تنم فرستادم. و بعد از اون به دستم. با اینکه ضعیف بود، بازم چی داشت توی کل بدنم حرکت می کرد.
حس خوبی داره، انگار خود قبلیم شدم. ولی هنوز تموم نشده... حالا! با تمام توانم، چی که جذب کرده بودم رو از کل بدنم خارج کردم.
بخش اصلی الان شروع میشه، باید تکنیک تذهیب رو فعال کنم و مطمئن بشم که بدنم برای تذهیب کردن آماده است.
[تکنیک تذهیب > رتبه: بدن > امپراتور ستارگان.]
برای چند دقیقه از این تکنیک تذهیب استفاده کردم، و گذاشتم بدنم کاملا این تکنیک تذهیب رو قبول کنه و باهاش یکی بشه. وقتی بدن با یه تکنیک تذهیب یکی بشه، انجام بقیه تکنیک های تذهیب غیرممکن میشه. البته این تا قبل از قلمرو بیدار روح درسته، بعدش به یه تکنیک تذهیب با ″رتبه: روح″ نیاز پیدا می کنم.
بعد از گذشت چند دقیقه، و یکی شدن بدنم با تکنیک امپراتور ستارگان. کمی چی جذب کردم و چی توی بدنم رو قوی تر کردم. بعدش تذهیب رو متوقف کردم.
با اینکه دلم می خواد بیشتر تذهیب کنم و به قلمرو جمع آوری چی برسم. الان نه وقتشه و نه جاش، چی اینجا یه طرز عجیبی ضعیفه. هیچ شانسی برای رسیدن به قلمرو جمع آوری چی، توی اینجا نیست.
برای فعلا یه کار مهمتر دارم، باید بفهمم دقیقا کجام؟
به آرومی چشمام رو باز کردم و از روی تخت نرم بلند شدم. چیزی که به دستم وصل بود رو به آرومی بیرون کشیدم. یکم خون از زخمم خارج شد، ولی چون کم بود، بهش اهمیت خاصی ندادم.
به آرومی به اطرافم نگاه کردم، دیوار ها به رنگ سفید و آبی بود و نوری از سقفش بیرون می اومد.
من کجام؟ تابحال همچین چیزی ندیدم. یعنی یجور وسیله شیطانیه؟ یا یجور وسیله باستانیه که توسط ***یان ساخته شده. الان وقت این فکر ها نیست.
به آرومی به چیزی که شبیه در بود نزدیک شدم و بازش کردم. وقتی بهش نگاه کردم، حتی بیشتر گیج شدم: «ها!» پشت اون در یجور ساخته بزرگ و رنگارنگ بود. و فقط اون نبود... مردم.
– آهای یکی کمک کنه! نیاز به پلاسیس دارم.
– مامان! مامان!
شاید بتونم ازشون بپرسم، کجام و بتونم یکم جواب پیدا کنم. اونجا پر از سر و صدا بود و مردم داشتن با سرعت راه می رفتن.
– آهای! مسولیت اینجا با کیه؟
– یکی بره یه دکتر بیاره، خواهش می کنم.
– ببخشید! ولی من نمی تونیم توی این وضعیت کاری بکنیم.
بوی خون و دارو میاد. به یه مرد پیر نزدیک شدم و ازش پرسیدم: «خردمند، آیا می دانی من کجا هستم؟» از ظاهر این مرد می تونم بگم که حتماً چیز های زیادی دید و می دونه.
– چی! با منی؟ اینجا بیمارستان، چیزیت شده پسر؟ نکنه فراموشی چیزی گرفتی؟
این مرد خیلی باهوشه، خیلی سریع فهمید چیزی نمی دونم. و این بیمارستان که گفت چیه؟ باید یه چیزی بگم تا کمتر عجیب بنظر برسم: «اره! از روی اسب افتادم و فراموشی گرفتم.» آره همینه، یه دروغ گفتم که تا صد سال هم بشه، نمی فهمه دروغه.
– الان شوخی کردی؟ فراموشی چیزی نیست که باش شوخی کرد. اگه چیزیت شده، برو به دکتر ها بگو کمکت کنن.
حالا باید چی بگم؟ اون هنوز منو کاملا قبول نکرده. فقط یه جواب ساده میدم: «نه، ممنون.» وایسا دکتر! قبلا درمودش شنیدم. این اسمیه که غربی ها باهاش پزشک ها و داروساز ها رو صدا می کنن. پس ممکنه من توی یجور داروخانه باشم.
بلاخره یکم جواب برای سوال هام گرفتم. از پیرمرد تشکر کردم و به آرومی ازش درو شدم.
– چه پسر عجیبی!
هنوزم درک نمی کنم اینجا چه خبره؟ حتی اگه یه داروخانه باشه، چرا انقدر آدم زخمی اینجاست؟
با اینکه اینجا بزرگه، به هر جا که نگاه می کنم یه نفر با زخم و آسیب می بینم. اینجا چه خبره؟ مردم همینجوری زخمی نمیشن، حتماً یه دلیلی پشتشه؛ جنگ؟
– ااااا کمک! یکی کمک کنه.
صدای جیغ توی کل اون مکان پخش شد. چه خبره؟ یکی باید کمک کنه. ولی من هنوز به اندازه کافی تذهیب نکردم بهتر ریسک نکنم... نه، الان وقت این فکرا نیست، اگه بتونم باید کمک کنم.
به سرعت به سمت مکانی که صدای جیغ ازش اومد دویدم. بعد از چند ثانیه بهش رسیدم. یه دختر بچه روی زمین افتاد بود، با ترس داشت به مقابلش نگاه می کرد.
یه موجود عجیب و غریب، با ظاهری ترسناک و زشت توی سایه مخفی شده بود. فقط کمی از بدنش مشخص بود.
[؟؟؟ نژاد: تاکرین.]
[سطح کیهانی: 1.]
اون... یه هیولای عرفانی! با اینکه ظاهرش عجیبه می تونم بگم، اون حتماً یه هیولای عرفانیه.
ولی یه هیولای عرفانی اینجا چیکار می کنه. با این شکل و اندازه حتماً یه ″هیولای عرفانی سطح: 1″ با قدرت فعالیم کشتنش برام غیرممکن نیست. ولی قرار خیلی سخت باشه.
تو کل اون مکان فقط یه رزمیکار وجود داشت، و اونم من بودم. اگه من جلوی این هیولا رو نگیرم، بقیه حتماً میمیرن. تازه اگه اون هیولا رو بکشم و هسته اش رو جذب کنم، می تونم زود تر به قلمرو جمع آوری چی برسم.
هیولا از درون سایه بیرون اومد و ظاهر کاملش رو نشون داد. به دختر بچه ترسیده نگاه کردم و سریع به سمت هیولا دویدم.
– گااااا.
به سمت دختر بچه فریاد زدم: «فرار کن!» دست چپم رو مشت کرد، و برای ضربه زدن به سر اون هیولا رفتم. مشتم با فاصله کمی از صورت هیولا رد شد.
لعنتی! بدنم تغییر کرده، و تذهیب کمتر شده. و تازه من دارم از یه تکنیک تذهیب متفاوت استفاده میکنم، که بدنم هنوز کاملاً بهش عادت نکرده. این مبارزه از چیزی که فکرشو می کردم، قرار سخت تر باشه.
هیولا دهنش رو باز کرد و بازوی دست چپم رو گاز گرفت. دندون هاش توی گوشتم فرو رفت و به استخونم رسید. از فرصتم استفاده کردم، و دست راستم رو توی یکی از سه چشم هیولا فرو کردم.
– گگگاااا.
هیولا دهنش رو باز کرد و بازوم رو رها کرد. دست راستم رو با کمی از گوشت هیولا، از درون سرش بیرون کشیدم. دست خونیم رو ت*** دادم، خون روی زمین ریخته شد.
«بیا جلو! تو قرار اولین پله از مسیر جاودانگی من بشی. و همچنین شام امشبم.»
–گرررر!
هیولا با غرش به سمت من شیرجه زد. از مسیر شیرجه هیولا کنار رفتم. دستام رو بالا آوردم، بدنم رو چرخوندم، و با دست راستم به هیولا مشت محکمی زدم.
هیولا پرتاب شد و با دیوار برخورد کرد. به هیولا نگاه کردم و گفتم: «از چیزی که فکر می کردم، هم ضعیف تری. اگه یه هیولایه عرفانی نبودی، حتی وقتم رو برای کشتنت تلف نمی کردم.»
هیولا بلند شد، و هیچ آسیبی از مشتم روش بدنش نبود: «شرمنده، فقط داشتم شوخی می کردم. زیاد جدیش نگیر.» هیولا با صورتی خونی بهم نگاه کرد، و میشد خشم رو توی صدای ضعیفش احساس کرد.
هیولا به سمتم شیرجه زد. پنجه هاش رو حرکت داد. جاخالی دادم، ولی پنجه هاش از نزدیکی صورتم رد شدن. نیمه تنه بالای هیولا بلند شد و آماده ضربه زدن به من شد.
[تکنیک رزمی > نوع: دفاع > بدن آهنی بودا.]
پنجه های به بدنم برخورد کردن و لباسم رو تیکه پاره کردن. ولی به بدن هیچ آسیبی وارد نشد. توی آخرین لحظه از تکنیک″بدن آهنی بودا″ استفاده کردم. با تذهیب فعلیم فقط می تونستم از دو تکنیک با مصرف چی پایین، برای چند ثانیه استفاده کنم. حالا فقط یه بار دیگه می تونم از تکنیک رزمی استفاده کنم.
همین که پنجه های هیولا به زمین رسید، با دست راستم به سر هیولا مشت زدم. حتی با کل قدرتم، فقط تونست هیولا رو برای چند ثانیه گیج کنم.
تنفس نامنظم خودم رو آروم و منظم کردم. و بعدش متوجه اطرافم شدم، اونجا با بچه ها و مردم زخمی پر شده بود. اگه به مبارزه توی اینجا ادامه بدم، حتماً یکی آسیب می بینه یا حتی میمیره. به عنوان یه رزمی کار نمی تونم همچین اجازه ای بدم.
هیولا از روی زمین بلند شد، و به آرومی به من نگاه می کرد. این هیولا احمق نیست، ولی انقدرا باهوش هم نیست. متوجه قدرت من شده، برای همین حمله نمی کنه. این فرصت منه.
چرخیدم و جوری که انگار ترسیدم، شروع به فرار کردم. هیولا تا متوجه ترس من شد شروع به دنبال کردن من کرد. بعد از چند ثانیه دویدن متوقف شدم. پشتم رو به دیوار شیشهای کردم.
«بیا بغل بابا.»
–گگررااا.
هیولا با سرعت به سمت من اومد، و با من برخورد کرد. پشتم به دیوار شیشهای خورد، شیشه ترک برداشت و شکست. من و هیولا با هم از توی شکاف ایجاد شده رد شدیم، و شروع به سقوط کردن کردیم.
در حالی که سقوط می کردیم، با دست چپم گردن هیولا رو گرفتم و با دست راستم شروع به مشت زدن به صورتش کردم. اگه قرار باشه برم پایین، تو رو هم با خودم می کشم پایین.
سقوط زود تموم شد، و ما با زمین برخورد کردیم. از هیولا به عنوان سپر استفاده کردم، تا جلوی آسیب برخورد با زمین رو بگیرم. درد داشت، ولی هیچ کدوم از استخون هام نشکسته بود. به خودم فشار آوردم و بلند شدم.
تنفس آروم... خودم رو آروم کردم، و با چی دردم رو کمتر کردم. چند ثانیه بعد از من، هیولا از جاش بلند شد. حتی برای یک دقیقه هم وقت استراحت ندارم.
بدن هیولا خونی و زخمی بود، و مشخصه آسیبی که اون از سقوط دریافت کرده از من بیشتره. این باعث شد، آرامشم بیشتر بشه.
استقامت زیادی برام باقی نمونده، باید با به حرکت کارش رو تموم کنم. فقط می تونم از یه تکنیک رزمی استفاده کنم، نباید حدرش بدم.
دسته راستم رو باز کردم و چی رو توی نوک انگشتام جمع کردم. فریاد زدم: «بیا جلو!» هیولا با خشم غرش کرد، و حمله ور شد.
[تکنیک رزمی > نوع: حمله > تیغه برنده باد.]
شیرجه زدم ولی بجای حلمه به بدن، مستقیم برای سر هیولا رفتم. بخاطر تکنیکم استخون دستم از درون ترک برداشت بود. و باد دور دستم مثل یه شمشیر نامرئی شکل گرفته بود.
قبل از اینکه دستم به هیولا برسه، دم هیولا وارد شکمم شد: «چی!!» توی هوا متوقف شدم. خون از شکم و دهنم خارج شد. کارم تمومه...
برگرد. برگرد. باید برگردی... این دیگه چیه؟ یه کلمه دوباره و دوباره توی سرم تکرار می شد. یه حس عجیبی بهم می گفت، باید به زبون بیارمش. از اونجایی که فکر میکنم کارم تمومه، دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم.
درحالی که خون از دهنم خارج می شد گفتم: «ب—برگرد!»
[قدرت > حلقه زمانی.]
کاملا مثل قبل بود، زمان به عقب برگشت. من برگشته بودم، دقیقا به قبل از اینکه حمله کنم. این قدرت... اینه همون قدرته. با اینکه ضعیف تره، هنوز می تونم بگم. این قدرت جاودان است.
یعنی اون بخشی از قدرتش رو به بخشیده. اما چرا؟ چرا من؟
قبل از اینکه بتونم درست فکر کنم، هیولا دوباره به سمت من حمله ور شد. الان وقت فکر کردن نیست، اول باید کار این هیولا رو تموم کنم. دوباره مثل قبل از تکنیک رزمی استفاده کرد و برای حمله رفتم.
[تکنیک رزمی > نوع: حمله > تیغه برنده باد.]
دم هیولا به سمت شکمم اومد، ولی من جاخالی دادم. و با تمام قدرتم، دستم رو توی سر هیولا فر کردم. دستم توی اسکلت سر هیولا فر رفت، خون و گوشتش روی زمین ریخته شد.
بدن هیولا بی حرکت شد، مشخص بود که مرده. من پیروز شدم. می خواستم فریاد بزنم، ولی زیادی براش خسته بودم. دستم رو از درون سر سوراخ شده هیولا بیرون کشیدم.
تموم شد. حس آرامش درونم شکل گرفت. به بدن هیولا نگاه کردم، دلم می خواد همین الان بازش کنم و جایزم رو بگیرم.
بقدری توی خواب خیال بودم، که حتی متوجه وضعیت اطرافم نشدم. اینجا دیگه کجاست؟ تابحال همچین چیزی ندیدم، یجور شهره... بنظر نابود شده. چی می تونه همچین کاری کنه. طولی نکشید و من جوابم رو گرفتم.
هیولا های عجیب از همه طرف ظاهر شدن. بعضی ها از درون زمین بیرون اومدن، و بعضیا از اطراف جمع شدن. دیگه حتی نمی دونم باید چیکار کنم. به هیچ عنوان خودم تنهایی نمی تونم این همه هیولا رو بکشم.
چشمام رو بستم و باز کردم، هیولا ها ناپدید شده بودن. فقط چند تا جسد روی زمین افتاد بود. ناگهان شخصی جلوم ظاهر شد.
موی بلوند طلایی و چشمای زرد، هاله ای نورانی اطرافش بود. لباس هاش عجیب بود، به رنگ زرد با خط های سیاه بود. هیچ ترس و استرسی توی صورتش دیده نمی شد، فقط خوش حالی بود.
– سلام، من نوا هستم. تو کسی با ظاهر درخشان این اطراف ندیدی؟
«س—سلام، منم یوجین هستم. نه.» اون با کنجکاوی به اطراف نگاه می کرد، انگار دنبال کسی بود. بعد از چند ثانیه متوقف شد و به من نگاه کرد.
– باشه، ممنون. حالت خوب بنظر نمیاد، بزار کمکت کنم.
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، اون منو لمس کرد. فضای اطراف تغییر کرد. من و اون به درون داروخانه جابهجا شدیم. حتی متوجه نشدم چه اتفاقی افتاد.
– ببخشید، من وقت ندارم، باید برم و به بقیه کمک کنم. مواظب خودت باش، بای.
اون دوباره ناپدید شد، بدونه اینه هیچ ردی از خودش بجا بزاره. اون دیگه چی بود؟ اولین باره همچین چیزی حس می کنم. هاله اطراف اون شخص، حتی از امپراتوری رزمی زو دونگ هم قویتر بود.
نوا، یعنی ممکنه یه ***ی رزمی یا حتی نیمه جاودانه باشه. این دنیا با چیز که من می شناسم خیلی فرق داره. پس احتمال تناسخ توی دنیایه دیگه، ممکنه واقعی باشه. هنوز زوده که از همه چیز مطمئن شد. فعلاً باید صبور باشم، مسیر جاودانگی خود به خود ساخته نمیشه.
[این داستان ادامه دارد.]
نویسنده: «ببخشید که انقدر طول کشید تا ادامه این داستان رو بنویسم. قسمت 1 و 2 شروع و مقدمه داستان بود، ولی بعد از تموم کردشون کلی وقت گذاشتم و روی داستان کار کردم. احتمالا متوجه تغییر های از قسمت های قبلی تا این قسمت شدید. از این به بعد قرار کلی از این داستان ببینید. و فقط بدونید به این زودی ها تموم نمیشه. و شخصیت های هست که باید منتظر بمونید تا ببینید شون.»
{تکنیک تذهیب: امپراتور ستارهگان}
⟨این تکنیک توسط امپراتور جی پاک ساخته شده. امپراتور جی پاک یه رزمی کار عادی بود که، بعدها تبدیل به امپراتوری شد و امپراتوری خودش رو ساخت. بعد از اینکه برای 130 سال حکمرانی کرد. اون نتونست هیچ وارثی برای خودش پیدا کنه. پس اون تکنیک تذهیب خودش رو با کل دنیا به اشتراک گذاشت. ولی حتی بعد از مرگ اون کسی نتونست، ازش استفاده کنه. با اینکه این تکنیک توسط همه شناخته شده بود. ولی هیچ کس بخاطر نداشتن بدن مناسب، نتونست ازش استفاده کنه.⟩
{قلمرو های رزمی و مقام های رزمیکار ها.}
⟨1. پاکسازی بدن = هیچ.⟩
⟨2. جمعآوری چی = شاگرد رزمی.⟩
⟨3. ساخت هسته (دانتیان) = جنگجوی رزمی.⟩
⟨4. دگرگونی بدن= استاد رزمی.⟩
⟨5. بیداری روح = استاد بزرگ رزمی.⟩
⟨6. تکامل روح = امپراتور رزمی.⟩
⟨7. ادغام (ترکیب) روح و بدن = ***ی رزمی.⟩
⟨8. تناسخ (تولد دوباره) = نیمه جاودانه.⟩
⟨9. جاودانگی = جاودانه.⟩
⟨10. جاودانگی = جاودانه بزرگ.⟩
⟨11. جاودانگی = پادشاه جاودانگان.⟩
لینک کانال تلگرام.
@KING_FO_DRAGON
[سیاره: زمین.]
[کشور: جی.]
[شهر: یان.]
– برادر... برادر...
صدای های مختلف با هم ترکیب شده بود. از بین اونا فقط یه صدا بود که با بقیه متفاوت فرق داشت؛ خاص بود.
اون صدا... انگار صدای یه زنه. نمی دونم این صدا داره از کجا میاد، ولی می تونم احساسات درونش رو حس کنم.
ساکته... همه جا ساکت شده. درون تاریکی نوری ضعیفی ظاهر شد. نور به آرومی بزرگ و بزرگتر شد.
وقتی نور همه جا رو فرا گرفت، چشمام باز شد. چند ثانیه طول کشید تا بتونم درست ببینم. و چند ثانیه هم طول کشید، تا متوجه فضای عجیب اطرافم بشم.
من کجام؟... اینجا کجاست؟ کلی سوال داشتم، ولی بدون جوابی. وقتی لباسم رو لمس کردم متوجه عوض شدن لباسم شدم، و فقط لباسم نبود ″دستام، صورتم، بدنم″ همه چیز تغییر کرده.
نکنه؟ وقتی چشمام رو بستم و بدنم رو بررسی کردم، هیچی نبود. ″هسته″ (دانتیان) و ″تذهیبم″ نابود شدن بودن. نه، انگار از اول هیچ وقت تذهیب رو شروع نکردم.
اینجا چه خبره؟ با تمام اتفاقاتی که افتاده، فقط یه احتمال وجود داره؛ و اونم تناسخ. اما چرا؟ و چطور؟ فقط رزمیکار های که به قلمرو تناسخ رسیدن، می تونن تناسخ پیدا کنن. پس من چطور تناسخ پیدا کردم؟
خیلی گیج کننده است، اولین باره همچین اتفاقی می افته... اون مرد نورانی، حتماً کار اونه. یعنی اون بهم یه شانس دوم داده.
یعنی ممکنه اون یه جاودانه بوده باشه؟ فقط یه جاودانه می تونه، قوانین ″زندگی و مرگ″ رو هر جوری که می خواد تغییر بده.
ولی چرا من؟ از بین اون همه رزمی کار با استعداد و سخت کوش، چرا من؟ یعنی منو انتخاب کرد، یا همهی اینا فقط شانسی بودش... یا همهش کار سرنوشته.
دیگه مهم نیست، اگه بهشت بهم یه شانس دوباره داده، با تمام توانم قبولش می کنم. این بار من موفق میشم، قسم می خورم، این بار حتما به یه جاودانه تبدیل میشم.
چشمام رو باز کردم و اطرافم رو بررسی کردم. بنظر میاد توی... نمی دونم کجام. ولی می دونم که... هیچی نمی دونم. شاید بتونم از... اوه الان دیگه تذهیبم و ندارم.
واقعا دیگه نمی دونم چیکار کنم. حتی مطمئن نیستم هنوز توی موریمم. با چیزای که از تناسخ شدنم، تناسخ می تونه توی یه مکان یا زمان، یا حتی توی یه دنیایه متفاوت اتفاق بیوفته.
برای فعلا بهتر سعی کنم کمی از تذهیبم رو بازیابی کنم، یعنی باید دوباره از اول شروع کنم. اول از همه باید ساختار بدنم رو بررسی کنم، و بعدش تکنیک تذهیب مناسب با این بدن رو پیدا کنم.
قبل از اینکه بدنم رو بررسی کنم متوجه چیزی شدم، یه وسیله عجیب به دستم وصل شده. و یه مایعه آب مانند داره ازش وارد بدنم میشه. این مایعه داره به بدنم رو تزریق میشه، و بدنم رو آروم می کنه. تابحال همچین چیزی ندیدم.
از اونجایی که داره بهم کمک می کنه، و هیچ چیزی بدی ازش حس نمی کنم، می زارم برای فعلا به کارش ادامه بده. از اونجایی که نمی دونم کجا هستم، نمی خوام ریسک بزرگی بکنم.
چند دقیقه طول کشید تا کل ساختار بدنم رو بررسی کنم، و یه تکنیک تذهیب مناسب رو از روی خاطراتم پیدا کنم.
پس بلاخره وقتشه، مسیر تذهیب من از اینجا شروع میشه... نه! مسیر تذهیب من از قبل شروع شده.
قبل از شروع، به آرومی دراز کشیدم و بدنم رو آروم کردم. برای شروع تذهیب باید با استفاده از چی بدن رو پاکسازی کرد، تا به قلمرو پاکسازی بدن رسید.
از اونجایی که بیشتر مردم عادی چیزی در مورد چی و کنترل چی نمی دونن، بیشتر اونا با کمک یه رزمی کار واقعی به این سطح میرسن. منم با بقیه فرقی نداشتم.
از اونجایی که من هیچ کمکی ندارم، باید خودم تنهایی مراحل پاکسازی بدن رو انجام بدم. ولی هیچ مشکلی نیست، چون من کاملا با چی آشنایی دارم و قبلاً این کارو انجام داد.
توی فرقه ام بعد از رسیدن به قلمرو ساخت هسته، چندین بار به شاگرد های جدید کمک کردم تا به قلمرو پاکسازی بدن برسن.
نفس آروم ولی عمیق... به آرومی چی رو از اطراف جذب و وارد بدن کن، بزار چی مثل آب کل بدنت رو فرا بگیره.
مراحل پاکسازی بدن چند دقیقه طول میکشه، و بسته به شخصش ممکنه حتی دردناک باشه.
اول از همه سر... چی وارد اسکلت و مغز شد و تمامی کثیف ها رو نابود می کرد، بعدش چی به آرومی پایین رفت و به سینه و شکم رسید.
از اینجاست که سخت میشه. نفس کشیدن سخت و ضعیف شد، دستام دارن به آرومی می لرزند. انگار می خوام بالا بیارم ولی نمی تونم.
این دیگه چیه؟ ناگهان درد کم و کمتر شد، انگار یه چیزی داشت بهم کمک می کرد. نباید تنها فرصتم رو از دست بدم.
کاملا درد باقی مونده رو نادیده گرفتم و چی رو به پایین تنم فرستادم. و بعد از اون به دستم. با اینکه ضعیف بود، بازم چی داشت توی کل بدنم حرکت می کرد.
حس خوبی داره، انگار خود قبلیم شدم. ولی هنوز تموم نشده... حالا! با تمام توانم، چی که جذب کرده بودم رو از کل بدنم خارج کردم.
بخش اصلی الان شروع میشه، باید تکنیک تذهیب رو فعال کنم و مطمئن بشم که بدنم برای تذهیب کردن آماده است.
[تکنیک تذهیب > رتبه: بدن > امپراتور ستارگان.]
برای چند دقیقه از این تکنیک تذهیب استفاده کردم، و گذاشتم بدنم کاملا این تکنیک تذهیب رو قبول کنه و باهاش یکی بشه. وقتی بدن با یه تکنیک تذهیب یکی بشه، انجام بقیه تکنیک های تذهیب غیرممکن میشه. البته این تا قبل از قلمرو بیدار روح درسته، بعدش به یه تکنیک تذهیب با ″رتبه: روح″ نیاز پیدا می کنم.
بعد از گذشت چند دقیقه، و یکی شدن بدنم با تکنیک امپراتور ستارگان. کمی چی جذب کردم و چی توی بدنم رو قوی تر کردم. بعدش تذهیب رو متوقف کردم.
با اینکه دلم می خواد بیشتر تذهیب کنم و به قلمرو جمع آوری چی برسم. الان نه وقتشه و نه جاش، چی اینجا یه طرز عجیبی ضعیفه. هیچ شانسی برای رسیدن به قلمرو جمع آوری چی، توی اینجا نیست.
برای فعلا یه کار مهمتر دارم، باید بفهمم دقیقا کجام؟
به آرومی چشمام رو باز کردم و از روی تخت نرم بلند شدم. چیزی که به دستم وصل بود رو به آرومی بیرون کشیدم. یکم خون از زخمم خارج شد، ولی چون کم بود، بهش اهمیت خاصی ندادم.
به آرومی به اطرافم نگاه کردم، دیوار ها به رنگ سفید و آبی بود و نوری از سقفش بیرون می اومد.
من کجام؟ تابحال همچین چیزی ندیدم. یعنی یجور وسیله شیطانیه؟ یا یجور وسیله باستانیه که توسط ***یان ساخته شده. الان وقت این فکر ها نیست.
به آرومی به چیزی که شبیه در بود نزدیک شدم و بازش کردم. وقتی بهش نگاه کردم، حتی بیشتر گیج شدم: «ها!» پشت اون در یجور ساخته بزرگ و رنگارنگ بود. و فقط اون نبود... مردم.
– آهای یکی کمک کنه! نیاز به پلاسیس دارم.
– مامان! مامان!
شاید بتونم ازشون بپرسم، کجام و بتونم یکم جواب پیدا کنم. اونجا پر از سر و صدا بود و مردم داشتن با سرعت راه می رفتن.
– آهای! مسولیت اینجا با کیه؟
– یکی بره یه دکتر بیاره، خواهش می کنم.
– ببخشید! ولی من نمی تونیم توی این وضعیت کاری بکنیم.
بوی خون و دارو میاد. به یه مرد پیر نزدیک شدم و ازش پرسیدم: «خردمند، آیا می دانی من کجا هستم؟» از ظاهر این مرد می تونم بگم که حتماً چیز های زیادی دید و می دونه.
– چی! با منی؟ اینجا بیمارستان، چیزیت شده پسر؟ نکنه فراموشی چیزی گرفتی؟
این مرد خیلی باهوشه، خیلی سریع فهمید چیزی نمی دونم. و این بیمارستان که گفت چیه؟ باید یه چیزی بگم تا کمتر عجیب بنظر برسم: «اره! از روی اسب افتادم و فراموشی گرفتم.» آره همینه، یه دروغ گفتم که تا صد سال هم بشه، نمی فهمه دروغه.
– الان شوخی کردی؟ فراموشی چیزی نیست که باش شوخی کرد. اگه چیزیت شده، برو به دکتر ها بگو کمکت کنن.
حالا باید چی بگم؟ اون هنوز منو کاملا قبول نکرده. فقط یه جواب ساده میدم: «نه، ممنون.» وایسا دکتر! قبلا درمودش شنیدم. این اسمیه که غربی ها باهاش پزشک ها و داروساز ها رو صدا می کنن. پس ممکنه من توی یجور داروخانه باشم.
بلاخره یکم جواب برای سوال هام گرفتم. از پیرمرد تشکر کردم و به آرومی ازش درو شدم.
– چه پسر عجیبی!
هنوزم درک نمی کنم اینجا چه خبره؟ حتی اگه یه داروخانه باشه، چرا انقدر آدم زخمی اینجاست؟
با اینکه اینجا بزرگه، به هر جا که نگاه می کنم یه نفر با زخم و آسیب می بینم. اینجا چه خبره؟ مردم همینجوری زخمی نمیشن، حتماً یه دلیلی پشتشه؛ جنگ؟
– ااااا کمک! یکی کمک کنه.
صدای جیغ توی کل اون مکان پخش شد. چه خبره؟ یکی باید کمک کنه. ولی من هنوز به اندازه کافی تذهیب نکردم بهتر ریسک نکنم... نه، الان وقت این فکرا نیست، اگه بتونم باید کمک کنم.
به سرعت به سمت مکانی که صدای جیغ ازش اومد دویدم. بعد از چند ثانیه بهش رسیدم. یه دختر بچه روی زمین افتاد بود، با ترس داشت به مقابلش نگاه می کرد.
یه موجود عجیب و غریب، با ظاهری ترسناک و زشت توی سایه مخفی شده بود. فقط کمی از بدنش مشخص بود.
[؟؟؟ نژاد: تاکرین.]
[سطح کیهانی: 1.]
اون... یه هیولای عرفانی! با اینکه ظاهرش عجیبه می تونم بگم، اون حتماً یه هیولای عرفانیه.
ولی یه هیولای عرفانی اینجا چیکار می کنه. با این شکل و اندازه حتماً یه ″هیولای عرفانی سطح: 1″ با قدرت فعالیم کشتنش برام غیرممکن نیست. ولی قرار خیلی سخت باشه.
تو کل اون مکان فقط یه رزمیکار وجود داشت، و اونم من بودم. اگه من جلوی این هیولا رو نگیرم، بقیه حتماً میمیرن. تازه اگه اون هیولا رو بکشم و هسته اش رو جذب کنم، می تونم زود تر به قلمرو جمع آوری چی برسم.
هیولا از درون سایه بیرون اومد و ظاهر کاملش رو نشون داد. به دختر بچه ترسیده نگاه کردم و سریع به سمت هیولا دویدم.
– گااااا.
به سمت دختر بچه فریاد زدم: «فرار کن!» دست چپم رو مشت کرد، و برای ضربه زدن به سر اون هیولا رفتم. مشتم با فاصله کمی از صورت هیولا رد شد.
لعنتی! بدنم تغییر کرده، و تذهیب کمتر شده. و تازه من دارم از یه تکنیک تذهیب متفاوت استفاده میکنم، که بدنم هنوز کاملاً بهش عادت نکرده. این مبارزه از چیزی که فکرشو می کردم، قرار سخت تر باشه.
هیولا دهنش رو باز کرد و بازوی دست چپم رو گاز گرفت. دندون هاش توی گوشتم فرو رفت و به استخونم رسید. از فرصتم استفاده کردم، و دست راستم رو توی یکی از سه چشم هیولا فرو کردم.
– گگگاااا.
هیولا دهنش رو باز کرد و بازوم رو رها کرد. دست راستم رو با کمی از گوشت هیولا، از درون سرش بیرون کشیدم. دست خونیم رو ت*** دادم، خون روی زمین ریخته شد.
«بیا جلو! تو قرار اولین پله از مسیر جاودانگی من بشی. و همچنین شام امشبم.»
–گرررر!
هیولا با غرش به سمت من شیرجه زد. از مسیر شیرجه هیولا کنار رفتم. دستام رو بالا آوردم، بدنم رو چرخوندم، و با دست راستم به هیولا مشت محکمی زدم.
هیولا پرتاب شد و با دیوار برخورد کرد. به هیولا نگاه کردم و گفتم: «از چیزی که فکر می کردم، هم ضعیف تری. اگه یه هیولایه عرفانی نبودی، حتی وقتم رو برای کشتنت تلف نمی کردم.»
هیولا بلند شد، و هیچ آسیبی از مشتم روش بدنش نبود: «شرمنده، فقط داشتم شوخی می کردم. زیاد جدیش نگیر.» هیولا با صورتی خونی بهم نگاه کرد، و میشد خشم رو توی صدای ضعیفش احساس کرد.
هیولا به سمتم شیرجه زد. پنجه هاش رو حرکت داد. جاخالی دادم، ولی پنجه هاش از نزدیکی صورتم رد شدن. نیمه تنه بالای هیولا بلند شد و آماده ضربه زدن به من شد.
[تکنیک رزمی > نوع: دفاع > بدن آهنی بودا.]
پنجه های به بدنم برخورد کردن و لباسم رو تیکه پاره کردن. ولی به بدن هیچ آسیبی وارد نشد. توی آخرین لحظه از تکنیک″بدن آهنی بودا″ استفاده کردم. با تذهیب فعلیم فقط می تونستم از دو تکنیک با مصرف چی پایین، برای چند ثانیه استفاده کنم. حالا فقط یه بار دیگه می تونم از تکنیک رزمی استفاده کنم.
همین که پنجه های هیولا به زمین رسید، با دست راستم به سر هیولا مشت زدم. حتی با کل قدرتم، فقط تونست هیولا رو برای چند ثانیه گیج کنم.
تنفس نامنظم خودم رو آروم و منظم کردم. و بعدش متوجه اطرافم شدم، اونجا با بچه ها و مردم زخمی پر شده بود. اگه به مبارزه توی اینجا ادامه بدم، حتماً یکی آسیب می بینه یا حتی میمیره. به عنوان یه رزمی کار نمی تونم همچین اجازه ای بدم.
هیولا از روی زمین بلند شد، و به آرومی به من نگاه می کرد. این هیولا احمق نیست، ولی انقدرا باهوش هم نیست. متوجه قدرت من شده، برای همین حمله نمی کنه. این فرصت منه.
چرخیدم و جوری که انگار ترسیدم، شروع به فرار کردم. هیولا تا متوجه ترس من شد شروع به دنبال کردن من کرد. بعد از چند ثانیه دویدن متوقف شدم. پشتم رو به دیوار شیشهای کردم.
«بیا بغل بابا.»
–گگررااا.
هیولا با سرعت به سمت من اومد، و با من برخورد کرد. پشتم به دیوار شیشهای خورد، شیشه ترک برداشت و شکست. من و هیولا با هم از توی شکاف ایجاد شده رد شدیم، و شروع به سقوط کردن کردیم.
در حالی که سقوط می کردیم، با دست چپم گردن هیولا رو گرفتم و با دست راستم شروع به مشت زدن به صورتش کردم. اگه قرار باشه برم پایین، تو رو هم با خودم می کشم پایین.
سقوط زود تموم شد، و ما با زمین برخورد کردیم. از هیولا به عنوان سپر استفاده کردم، تا جلوی آسیب برخورد با زمین رو بگیرم. درد داشت، ولی هیچ کدوم از استخون هام نشکسته بود. به خودم فشار آوردم و بلند شدم.
تنفس آروم... خودم رو آروم کردم، و با چی دردم رو کمتر کردم. چند ثانیه بعد از من، هیولا از جاش بلند شد. حتی برای یک دقیقه هم وقت استراحت ندارم.
بدن هیولا خونی و زخمی بود، و مشخصه آسیبی که اون از سقوط دریافت کرده از من بیشتره. این باعث شد، آرامشم بیشتر بشه.
استقامت زیادی برام باقی نمونده، باید با به حرکت کارش رو تموم کنم. فقط می تونم از یه تکنیک رزمی استفاده کنم، نباید حدرش بدم.
دسته راستم رو باز کردم و چی رو توی نوک انگشتام جمع کردم. فریاد زدم: «بیا جلو!» هیولا با خشم غرش کرد، و حمله ور شد.
[تکنیک رزمی > نوع: حمله > تیغه برنده باد.]
شیرجه زدم ولی بجای حلمه به بدن، مستقیم برای سر هیولا رفتم. بخاطر تکنیکم استخون دستم از درون ترک برداشت بود. و باد دور دستم مثل یه شمشیر نامرئی شکل گرفته بود.
قبل از اینکه دستم به هیولا برسه، دم هیولا وارد شکمم شد: «چی!!» توی هوا متوقف شدم. خون از شکم و دهنم خارج شد. کارم تمومه...
برگرد. برگرد. باید برگردی... این دیگه چیه؟ یه کلمه دوباره و دوباره توی سرم تکرار می شد. یه حس عجیبی بهم می گفت، باید به زبون بیارمش. از اونجایی که فکر میکنم کارم تمومه، دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم.
درحالی که خون از دهنم خارج می شد گفتم: «ب—برگرد!»
[قدرت > حلقه زمانی.]
کاملا مثل قبل بود، زمان به عقب برگشت. من برگشته بودم، دقیقا به قبل از اینکه حمله کنم. این قدرت... اینه همون قدرته. با اینکه ضعیف تره، هنوز می تونم بگم. این قدرت جاودان است.
یعنی اون بخشی از قدرتش رو به بخشیده. اما چرا؟ چرا من؟
قبل از اینکه بتونم درست فکر کنم، هیولا دوباره به سمت من حمله ور شد. الان وقت فکر کردن نیست، اول باید کار این هیولا رو تموم کنم. دوباره مثل قبل از تکنیک رزمی استفاده کرد و برای حمله رفتم.
[تکنیک رزمی > نوع: حمله > تیغه برنده باد.]
دم هیولا به سمت شکمم اومد، ولی من جاخالی دادم. و با تمام قدرتم، دستم رو توی سر هیولا فر کردم. دستم توی اسکلت سر هیولا فر رفت، خون و گوشتش روی زمین ریخته شد.
بدن هیولا بی حرکت شد، مشخص بود که مرده. من پیروز شدم. می خواستم فریاد بزنم، ولی زیادی براش خسته بودم. دستم رو از درون سر سوراخ شده هیولا بیرون کشیدم.
تموم شد. حس آرامش درونم شکل گرفت. به بدن هیولا نگاه کردم، دلم می خواد همین الان بازش کنم و جایزم رو بگیرم.
بقدری توی خواب خیال بودم، که حتی متوجه وضعیت اطرافم نشدم. اینجا دیگه کجاست؟ تابحال همچین چیزی ندیدم، یجور شهره... بنظر نابود شده. چی می تونه همچین کاری کنه. طولی نکشید و من جوابم رو گرفتم.
هیولا های عجیب از همه طرف ظاهر شدن. بعضی ها از درون زمین بیرون اومدن، و بعضیا از اطراف جمع شدن. دیگه حتی نمی دونم باید چیکار کنم. به هیچ عنوان خودم تنهایی نمی تونم این همه هیولا رو بکشم.
چشمام رو بستم و باز کردم، هیولا ها ناپدید شده بودن. فقط چند تا جسد روی زمین افتاد بود. ناگهان شخصی جلوم ظاهر شد.
موی بلوند طلایی و چشمای زرد، هاله ای نورانی اطرافش بود. لباس هاش عجیب بود، به رنگ زرد با خط های سیاه بود. هیچ ترس و استرسی توی صورتش دیده نمی شد، فقط خوش حالی بود.
– سلام، من نوا هستم. تو کسی با ظاهر درخشان این اطراف ندیدی؟
«س—سلام، منم یوجین هستم. نه.» اون با کنجکاوی به اطراف نگاه می کرد، انگار دنبال کسی بود. بعد از چند ثانیه متوقف شد و به من نگاه کرد.
– باشه، ممنون. حالت خوب بنظر نمیاد، بزار کمکت کنم.
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، اون منو لمس کرد. فضای اطراف تغییر کرد. من و اون به درون داروخانه جابهجا شدیم. حتی متوجه نشدم چه اتفاقی افتاد.
– ببخشید، من وقت ندارم، باید برم و به بقیه کمک کنم. مواظب خودت باش، بای.
اون دوباره ناپدید شد، بدونه اینه هیچ ردی از خودش بجا بزاره. اون دیگه چی بود؟ اولین باره همچین چیزی حس می کنم. هاله اطراف اون شخص، حتی از امپراتوری رزمی زو دونگ هم قویتر بود.
نوا، یعنی ممکنه یه ***ی رزمی یا حتی نیمه جاودانه باشه. این دنیا با چیز که من می شناسم خیلی فرق داره. پس احتمال تناسخ توی دنیایه دیگه، ممکنه واقعی باشه. هنوز زوده که از همه چیز مطمئن شد. فعلاً باید صبور باشم، مسیر جاودانگی خود به خود ساخته نمیشه.
[این داستان ادامه دارد.]
نویسنده: «ببخشید که انقدر طول کشید تا ادامه این داستان رو بنویسم. قسمت 1 و 2 شروع و مقدمه داستان بود، ولی بعد از تموم کردشون کلی وقت گذاشتم و روی داستان کار کردم. احتمالا متوجه تغییر های از قسمت های قبلی تا این قسمت شدید. از این به بعد قرار کلی از این داستان ببینید. و فقط بدونید به این زودی ها تموم نمیشه. و شخصیت های هست که باید منتظر بمونید تا ببینید شون.»
{تکنیک تذهیب: امپراتور ستارهگان}
⟨این تکنیک توسط امپراتور جی پاک ساخته شده. امپراتور جی پاک یه رزمی کار عادی بود که، بعدها تبدیل به امپراتوری شد و امپراتوری خودش رو ساخت. بعد از اینکه برای 130 سال حکمرانی کرد. اون نتونست هیچ وارثی برای خودش پیدا کنه. پس اون تکنیک تذهیب خودش رو با کل دنیا به اشتراک گذاشت. ولی حتی بعد از مرگ اون کسی نتونست، ازش استفاده کنه. با اینکه این تکنیک توسط همه شناخته شده بود. ولی هیچ کس بخاطر نداشتن بدن مناسب، نتونست ازش استفاده کنه.⟩
{قلمرو های رزمی و مقام های رزمیکار ها.}
⟨1. پاکسازی بدن = هیچ.⟩
⟨2. جمعآوری چی = شاگرد رزمی.⟩
⟨3. ساخت هسته (دانتیان) = جنگجوی رزمی.⟩
⟨4. دگرگونی بدن= استاد رزمی.⟩
⟨5. بیداری روح = استاد بزرگ رزمی.⟩
⟨6. تکامل روح = امپراتور رزمی.⟩
⟨7. ادغام (ترکیب) روح و بدن = ***ی رزمی.⟩
⟨8. تناسخ (تولد دوباره) = نیمه جاودانه.⟩
⟨9. جاودانگی = جاودانه.⟩
⟨10. جاودانگی = جاودانه بزرگ.⟩
⟨11. جاودانگی = پادشاه جاودانگان.⟩
لینک کانال تلگرام.
@KING_FO_DRAGON
کتابهای تصادفی


