تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 29
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۲۹: مار آتشین
گرگهای تندر همگی دارای رتبه 2 بودند.
به طور کلی، گرگها به عنوان جانور جادویی تمام تواناییهایی که برای هماهنگ کردن حملات نیاز بود را داشتند.
این مورد خاص میتواند صاعقههایی را از دهانش بفرستد یا با گروه هماهنگ شود تا رعد و برق عظیمی ایجاد کند که میتواند هر چیزی را که در مسیرش قرار دارد را نابود کند.
اگر از 6 گرگ رتبه 2 شلیک میشد، قدرت آن میتوانست با ردههای بالای آنها برابری کند.
مارک کنار سندی نشست و شروع به شرط بندی روی عملکرد نوآ کرد.
حتی ایتن این بار جنبه رقابتی معمول خود را نشان نداد و فقط به نظر عصبانی روی زمین نشست، نبرد با آن جانوران جادویی ارزش علاقه او را نداشت.
سوزان ایستاده بود اما به دنبال سرنخهای بیشتر در اطراف ویرانههای دهکده بود.
«این آدما...»
نوآ کمی عصبانی شد.
«هر کدوم از اونا باید بتونه کله اون گرگها رو توی یک ضربه پاک کنه، اما اونا گذاشتن که به من این کار رو انجام بدم. اساسا، من اینجام تا آشغالا رو تمیز کنم.»
گرگها مدام نزدیکتر میشدند و دمهایشان برق جمع میکرد تا در حمله آزاد شود.
«میدونی، من واقعا از آزمایش شدن متنفرم.»
نوآ در حالی که شمشیرهای خود را از غلاف بیرون آورد، به سمت گرگها پرید و به داخل گروه آنها رفت.
توجه او به دم گرگها بود، زیرا از آنجا بود که میشد فهمید که رعد و برق چه زمانی میرسد.
در طول دوره نابود کردن لانهها، ویلیام به او یک طومار باریک داد تا آن را حفظ کند. در آن طومار اطلاعات کلی در مورد جانوران جادویی زیر رتبه 3 وجود داشت، همراه با توصیههایی در مورد نحوه فرار از قدرتمندترین حملات آنها.
در مورد گرگهای تندر، زمانی بود که دهانشان باز میشد تا برق انباشته شده در دمشان آزاد شود.
چیزی به نام حمله کامل در این دنیا وجود نداشت، همه چیز باید نقطه ضعفی داشته باشد.
در مورد رعد و برق گرگها، آماده سازی طولانی مورد نیاز و قدرت مانور ضعیف آن بود.
در سبک نوآ، این یک منطقه اثری محدود بود.
یک رعد از دهان یکی از گرگها به سمت نوآ شلیک شد.
او برای اجتناب از آن با عجله به صورت مورب حرکت کرد و سپس به مسیر اصلی خود ادامه داد.
رعد از نزدیک او رد شد و به زمین خورد، حفرهای بزرگ یک متری ایجاد شد که دود از آن خارج میشد، نوآ توانایی ویژه یک جانور جادویی رتبه 2 را دست کم نمیگرفت!
یک رعد دیگر شلیک شد اما نوآ از سر خوردن آن به زیرش با سرعت زیاد جلوگیری کرد، سپس پرید تا در وسط دسته قرار بگیرد.
از دید یک انسان معمولی، نوآ فقط برای چند لحظه بین دو گرگ کنارش ایستاد و به سمت 4 گرگ دیگر حرکت کرد.
حتی 2 جانور از رفتار او کمی گیج شدند و سرشان را کج کردند تا بچهای را که وارد گروهشان میشود را دنبال کنند.
در آن لحظه خط قرمزی بر روی گردن 2 گرگ ظاهر شد و به دنبال آن فوران خون قرمز روشن ظاهر شد.
دو سر جانور به همراه بدنهای بدون سرشان روی زمین افتاد.
«اوه، این واقعاً سرعت سبک کامایتاچیه، وقتی ویلیام بهم گفت که بهش هنرهای رزمی درجه 3 داده، تقریباً به خاطر تمسخرش منو فرستاد زندان. نمیدونم چطوری میتونه قدرت این تکنیک رو ادا کنه.»
سندی از موقعیت خود روی زمین نظر داد، در حالی که 2 مرد دیگر به نشانه تایید سر تکان دادند.
اگرچه حمله نوآ سریع بود، اما او نتوانست چشم تهذیب کنندگان در سطح بالاتر را فریب دهد.
فقط ایتن به نظر میرسید که کمی اخم کرده باشد، او یکی از حملات را به وضوح دید اما حمله دیگر را کاملاً از دست داد.
در همین حال، نوآ هنوز در دسته گرگها بود، این بار جانوران در حال تدارک یک حمله هماهنگ بودند، زیرا مرگ 2 نفر از همراهان آنها، باعث شد متوجه خطری شوند.
اما خیلی دیر بود!
اگر آنها بلافاصله از قدرتمندترین حمله خود استفاده میکردند، در حالی که نوآ نزدیکتر میشد، میتوانستند شانسی داشته باشند، اما اکنون که او در میان آنها بود، سرنوشت آنها نوشته شده بود.
به نظر میرسید که نوآ به طور معمولی بین جانوران جادویی قدم میزد اما هر بار که از کنار یکی از آنها رد میشد، سر آنها بریده میشد و روی زمین میافتاد.
در کمتر از یک دقیقه، دیگر گلهای نبود، فقط اجساد بی سر دور او بودند.
«فرمهای من تو سطح کاملا متفاوتیاند. اگه قبلاً تو سطح یک جانور جادویی درجه متوسط 2 یا حتی پایینتر بود، الان قطعاً در سطح بالاییه! فقط حیف که هنوز نمیتونم از مرزهای رتبه 3 بگذرم چون بدنم هنوز ضعیفه.»
مانند همیشه، او نبرد و تکنیکهای خود را تجزیه و تحلیل میکرد تا هر اشتباهی را که در آن پیدا میکرد برطرف کند و سطح قدرت خود را ارزیابی کند.
«رویدادهای عنکبوت آهنی واقعاً برای من خیلی خوش شانسی بود، فکر نکنم که میتونستم بکشمش اگه تکاملش کامل شده بود. ولی چون تازه از خواب بیدار شده بود نسبتا ضعیف بود.»
نوآ هنوز در فکر ایستاده بود که سوزان به گروهی که روی زمین نشسته بودند بازگشت.
«دهکده هیچ چیز با ارزشی نداره و از اونجایی که نوآ اون گرگها رو کشت، باید حرکت کنیم. شما چی فکر میکنید، به نظرتون وقتی که ما داریم میجنگیم اون میتونه شروشیهای ضعیف رو شکست بده؟»
سندی در حالی که پاسخ میداد از جایش بلند شد:
«غیر تهذیب کنندگان براش مشکلی نیستن، افراد سطح پایین شاید کمی سرسخت باشن، اما اون میتونه از عهدهاش بر بیاد. تنها مشکل اینه که چقدر میتونه باهاشون بجنگه از اونجایی که "نفسش" یه محدودیتی داره...»
سوزان سری تکان داد و با قاطعیت گفت:
«پس قبل از اینکه اون نبردش رو تموم کنه، مبارزهمون رو تموم میکنیم، من نمیخوام کشته شم چون یک آشغال ضعیف اومده تو دست و پام...»
«موافقم کاپیتان، و زمانی که ما ماموریت رو به پایان رسوندیم، همه میتونیم برای جشن گرفتن به فاحشه خانه در شهر موسگروو بریم!»
سوزان در حالی که شقیقههایش را ماساژ میداد آه بلندی کشید و خودش را مجبور کرد که از سندی عصبانی نشود.
در همین حین، در کوه کلیفشر، مردی عضلانی میانسال روی زمین نشسته بود و عمیقاً اخم کرده بود.
فریادها و التماسها در هوا طنین انداز میشد، اما به نظر میرسید که او اهمیتی نمیدهد یا به آن عادت کرده بود.
طوماری با طرح خطی پیچیدهای که روی آن نوشتهای وجود داشت روی دستانش باز بود.
در لحظهای یکی از دستانش را به هوا بلند کرد و به درختی که در پهلویش بود اشاره کرد.
تمام ماهیچههای بازوی او روشن شد و مار شعلهوری از آن بیرون زد و به درخت برخورد کرد و آن را از بین برد و قبل از خاموش شدن چند متر ادامه داد.
مرد لبخندی زد و چشمانش را باز کرد تا به ویرانی که اولین طلسم جادوییاش ایجاد کرده بود نگاه کند.
منطقهای به وسعت 5 متر توسط طلسم وی ویران شد و برخی شعلههای کوچک هنوز درخت تخریب شده را میسوزاند.
مرد با رضایت سرش را تکان داد و طومار را روی شعلههای آتشین ماندگار گذاشت که در حالی که در فکر فرو رفته بود بدون هیچ تردیدی آن را میسوزاند.
«بالاخره موفق شدم جادوی مار شعلهور رو یاد بگیرم، پس شورش ارزشش رو داشت!»
{پایان چپتر 29.}
کتابهای تصادفی



