تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 759
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷۵۹ هشدار
نوآ از خواب بیدار شد، گرسنگی شدیدی چنان به او هجوم آورد که به سختی میتوانست درست فکر کند. با این حال، خاطرات رویاهای او هنوز ذهن او را پر کرده و باعث شگفتیاش شد.
در حالی که چند تا از قرصهای دنیل و اعضای بدن جانوران جادویی را میخورد، با خود گفت:– دلم واسه یه چیزی تنگ شده!–
اما در کمال تعجب، این مواد مغذی تنها برای چند لحظه او را آرام کردند تا اینکه گرسنگی دوباره سراغش آمد.
نوآ از عصبانیت غرش کرد و شروع به تخلیه اجساد جانوران جادویی کرد و آنها را در حالی که روی کف غار انباشته میشد، بلعید.
هیچ رتبه پنجی در فضای حلقهای او وجود نداشت زیرا از همه آنها برای رسیدن به رده میانی استفاده کرده بود. با این حال، مقدار زیادی از مواد مغذی در رتبه چهارم در نهایت توانست او را راضی کند. هنوز گرسنه بود، اما میتوانست تحمل کند.
نوآ در حالی که قضاوت آسمانی را فعال میکرد تا همه چیزهایی را که از زمان آمدنش به آن دنیا آموخته بود مرور کند، با خود گفت: - یه چیزی توی اون جهشزا پنهون شده!–
تصاویری که او در خواب دیده بود نه از گونههای نفرین شده بود و نه از یک خاندان. آنها خاطرات واقعی انسانی بودند!
مدتی بود که دانتیان یک انسان را نخورده بود و بعد از رسیدن به رتبه ۵ جادوگری، حتی به انرژی ذهنی خود نیز تکیه نکرد. تنها وعده غذایی که به رژیم همیشگی او تعلق نداشت موجود ردهبالا بود.
با این همه، آنها جانوران جادویی بودند. برای آنها معنی نداشت که خاطرات انسانی را حمل کنند مگر اینکه جانور نباشند.
- چقدر مخفی کاری کردن؟ دروغهاشون کی تموم میشه؟–
نوآ این سؤالات را در ذهنش میپرسید و ناسزا میگفت.
چرا درون جهش زای جانوران ردهبالا خاطرات انسانی پنهان شده بود؟ آیا زمانی انسانها وجود داشتند؟ آیا آنها از نوادگان انسان به حیوان تبدیل شده بودند؟ یا فقط کسی رو خوردن که اون صحنهها رو دیده بود؟
نوآ در حالی که شروع به سرکوب این تردیدها میکرد، فکر کرد: – اصلا موجودات ردهبالا به صورت طبیعی ظاهر میشدن؟–
او حتی مطمئن نبود که...
کتابهای تصادفی


