تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 863
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۸۶۳ : بازی
نوآ به معشوقش نگاه کرد که واقعا قصد نبرد داشت و آهی کشید. الان فقط میخواست که تمرین کند و غرق در یکی از پروژههایش شود، ولی جدیت جون درباره مبارزه را دست کم گرفته بود.
میتوانست احساسات جون را درک کند. او بدون اینکه فرصتی برای آشکار کردن قدرت واقعی خود داشته باشد مبارزه کرده بود، و این همه دور بودن باعث شده بود کاسه صبرش لبریز شود. باید آن را نشان میداد و امتحان میکرد که سطوح بالاتر انرژیاش چه تواناییهایی دارد.
نوآ بعد از چند ثانیه سکوت گفت: «پس بیا.»
نمیخواست درخواستش را رد کند. بالاخره او همیشه از شخصیت جون آگاه بوده و اصلاً از آن بدش نمیآمد. او تنها فردی بود که با آن شدت از انگیزهاش میتوانست در طول زندگی همراهش باشد و اگر جون به حریفی نیاز داشت، او آن را فراهم میکرد.
لبخند جون با شنیدن حرف نوآ گشادهتر شد، و نیزه طلایی همیشگیاش را بیرون کشید. در حالی که سلاحش را به سمت نوآ هدف گرفته بود، جرقههای بیشتری در سطح بدنش پخش شدند و همین که انرژی بالای سیاهش روی بازویی که آن را به کار میبرد جمع شد، هالهای نارنجی شروع به احاطه کردنش کرد.
نوآ فقط غرق زیبایی آن صحنه شده بود.
زیبایی جون وقتی قدرتش را جمع میکرد تا طلسمی را بفرستد نفسگیر بود. لباس و موهایش به خاطر فشار ناشی از جرقههای خاص او در هوا معلق بودند و کل بدنش با نوری نارنجی که در محیط پخش شده بود میدرخشید.
جرقههایش سیاه بودند ولی با نوری نارنجی میدرخشیدند. اصطکاکش چیزی را ساخته بود که ویژگیهایش حتی به تاریکی نوآ هم تعلق داشت.
البته که نه فردیت نوآ را داشت نه ویژگیهای نفسش را. فقط ظاهرش شبیه تاریکی او بود چون نوآ در ساخت یکی از مواد مورد نیاز آن کمک کرده بود.
نوآ کف دستش را باز کرد و آن را بیحرکت نگه داشت و منتظر حمله بود. آنقدر جون را میشناخت که نمیتوانست نوع طلسمی را که آماده میکرد بفهمد.
قصد مبارزهی جون با دیدن آن ژست بیشتر هم شد. نمایش تمام قدرتش برایش چالش برانگیز بود و این همان کاری بود که قصد انجام دادنش را ...
کتابهای تصادفی


