تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 902
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۹۰۲ ۹۰۲. جلسه
دو مرد قدرتمند در مقابل یک حوض بخار در یکی از مناطق ممنوعه آکادمی سلطنتی جدید ایستادند. یکی از آنها موی نقرهای، بدنی باریک و چشمهای طلایی درخشانی داشت که ویژگیهای مشترک اعضای خانواده الباس بود. در عوض دیگری موهای بلند قرمز و یک جفت چشم تیره داشت.
هردوی آنها تذهیبگران رتبه پنج بودند. اما به سازمانهای مختلفی تعلق داشتند که معمولا چنین جلساتی را برگزار نمیکرد.
مرد مو قرمز گفت: «خب، این شئ شگفتانگیزیه که بهش اشاره کرده بودی. مطمئنی اختیار این رو داری که به من نشونش بدی، شاهزاده اول؟»
شاهزاده اول گفت: «البته. پدرم دیگه به این مسائل اهمیتی نمیده. حالا ما شاهزادهها و شاهزاده خانمها خانواده رو اداره میکنیم، و تو متعهدترین متحد هستی. اینطور فکر نمیکنی، شیطان ویرانگر؟»
شیطان ویرانگر پاسخ نداد، اما با ترکیبی از اشتیاق و تردید به حوض خیره ماند.
جنگ علیه امپراطوری شاندال راه را برای متحدین پیشبینی نشده و عجیب باز کرده بود. فراق دو خدا نقطه خالی هم باقی گذاشته بود که هر سازمانی مایل به پر کردنش بود، اما هیچ یک از آنها به تنهایی قدرت پوشش دادن آن را نداشتند.
نیروهایی که لایق متحد شدن بودند انگشتشمار بود، که منجر به وضعیت کنونی شد، جایی که والامقامان خانواده الباس و شیطان ویرانگر با هم کار میکردند.
شاهزاده اول اجازه داد شیطان ویرانگر فکر کند، اما ناگهان پیامی روی دفترچه یادداشتش رسید. در حالی که سعی میکرد آن را دریافت کند، شیطان گفت: «با گوش دادن وقتت رو تلف نکن. اونا شکست خوردن.»
شاهزاده اول نگذاشت آن حرف دلسردش کند و به پیام ذهنی گوش داد. با این حال، با شنیدن گزارش، لبخند متکبرانه همیشگیاش برای یک لحظه لرزید.
شیطان ویرانگر از آنجایی که از گفته خود مطمئن بود، به او نگاه هم نکرد. تمام تمرکز خود را روی استخر و آب روغنی کدرش گذاشته بود.
با این حال، شاهزاده اول نتوانست به این سرعت موضوع را رها کند و از مرد بزرگتر پرسید: «از کجا فهمیدی؟»
شیطان ویرانگر او را برای مدتی نادیده گرفت تا اینکه سرانجام خندید کرد و توضیح داد: «استاد من اون بچه...
کتابهای تصادفی

