زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 2
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت۲: بانوی نجیبزاده یک سبد را ثابت در زندان نگه میدارد.
"تلق" "تلوق" صدای چکمههایی که از پلههای سنگی راه میرفتن، شنیده شد و گشتی که مسئول مراقبت از سیاهچال بود سرش رو بلند کرد. مرد جوونی با حالتی شبحگونه، تو یه دست مشعل و با دست دیگهش طنابی رو که به دخترِ پشتِ سرش بسته شده بود میکشید و راه میرفت.
مرد جوون شروع به فریاد زدن دستوراتش کرد: «تو نگهبان زندانی؟»
«بله، اما این...»
نگهبان در حالی که سرش رو به اطراف کج کرد، گیج شده بود و نمیدونست اینجا چه اتفاقی افتاده، سایکس طنابی رو که برای بستن دستهای ریچل استفاده کرده بود رو برداشت و اون رو به جلو هل داد.
«این دستور مستقیم از شاهزاده الیوته. ما این زن رو به سیاهچال میندازیم. مشخص نیست کی آزادش کنن... بستگی به این داره که چقدر خوب پشیمونیش رو ابراز کنه.»
«آ...»
سایکس از جوابهای ضعیفی که از نگهبان میگرفت، ابروهاش رو توهم کشید: «چیه؟»
«آ... در واقع، اینجا همون زندانه...»
سایکس به پشت سر نگهبانی که از جواب زیرلبیش خسته شده بود، نگاه کرد... سیاهچالی رو دید که به یه انبار تبدیل شده بود.
«این دیگه چیه؟!»
اون منظرهی غیر منتظره باعث داد و فریاد سایکس شد. تعدادی جعبه چوبی با اندازههای مختلف روی هم چیده شده و گوشهای از سلول چپونده شده بودن. چند بسته هم اونجا بود که اندازهشون تا سقف هم میرسید.
«در واقع... اوایل امروز چند نفر از مقامات، اومدن اینجا، اونا هی بیشتر و بیشتر از این بستهها رو پایین آوردن و گفتن که به طور موقت اینجا نگهشون میدارن.»
سایکس از دور با نگاهی پر شک، به هر کدوم از جعبهها نگاه کرد.
«ما مدت زیادیه که از سیاهچال کاخ استفاده نکردیم، پس احتمالا اشکالی نداره. اونا احتمالا اصلا انتظار نداشتن که همین شب ازش استفاده بشه...»
نگهبان نمیدونست داخل همه اون جعبهها چی وجود داره، اما اونها تقریباً نصف سلول رو اشغال کرده بودن.
«چرا اینجا به طور تصادفی به عنوان یه مرکز ذخیرهسازی انتخاب شده؟»
«من نمیدونم. این اولین باره که همچین اتفاقی میفته... اما از اون جایی که ما هیچ وقت از اینجا استفاده نکردیم، دلیلی وجود نداشت که بهشون نه بگم...»
چندتا سند از کارمندهای دولت بهش داده شده و میگفت این جعبهها رو جای امنی نگه داره... سایکس به خاطر اینکه این کار رو تو وقت وحشتناکی انجام داده بودن نوچی کرد، اما وقتی دوباره نگاه کرد، دید قسمت جلویی سلول که توالت و ورودی اونجا قرار داشت، باز بود.
فضای کافی برای دراز کشیدن ریچل هم وجود داشت.
«ما چارهای نداریم، فقط تو این نیمهی سلول بمون. و حتی یه کلمه شکایتی نکن. فقط خدات رو شکر کن که همسلولی جنایتکاری کنارت نیست.»
«باشه.»
ریچل به آرومی سرش رو تکون داد و سایکس با چونهش به سمت در سلول اشاره کرد. کلید مخفی در سلول صدای تیک نرمی ایجاد کرد، قفل باز شد، و بعد صدای جیر طولانیای، حین باز شدنِ در، کل زیرزمین رو پر کرد.
آخرش، لبخند تحقیرآمیزی، رفتار موشکافانهی کاپیتان شوالیه که شرایط مردها و زنهای قبلا وارد شده به این دیوارها رو میدونست، شکست.
«هههههه، احتمالا اینجا جای خیلی ترسناکی برای دختر یه نجیبزادهس. خب، اگه تو عمارت پارلمان زندگی میکردی که اینطوره. بعد از یه هفته مطمئنم که بهش عادت میکنی و مثل یه مسافرخونهی غیر عادی بهش نگاه میکنی... خب، فکر میکنم نمیدونی چند سال اینجا میمونی؟»
ریچل، در حالی که کاپیتان شوالیه همچنان پشت سرش تهدید و شکایت میکرد، به داخل خونهی جدیدش قدم گذاشت وساکت موند.
درهای سلول بلافاصله بعد از این که وارد سلول شد، پشت سرش، با فرو کردنِ دوبارهی کلید به داخل قفل، بسته شد.
با دیدن دختری که ساکت روی زمین سنگی سرد نشست، لبخند نفرتانگیزی روی صورت سایکس نشست.
«اگه میخوای گریه زاری کنی یا از من متنفر بشی، فقط یادت باشه که همهی اینا به خاطر کارای خودته. به هر حال، مدت زیادیه که از این سیاهچال استفاده نکردیم، موقعیت مکانیش هم بده، پس اگه فراموش کردیم اینجایی، متاسفم...»
سایکس یه بار دیگه به مضخرفات خودش خندید.
«هاهاهاها، درسته. اعلیحضرت به زودی تو رو در حالی که با خانم مارگارت سرگرم میشه فراموش میکنه. پیشنهاد میکنم قبل از اینکه فراموش کنیم تو رو تو این زندان انداختیم، سرت به سنگ بخوره برات بهتره.»
دختر دوک، سایکس و نگهبان زندان رو در حالی که هر دو پشتشون رو بهش کردن، با اخم تماشا کرد. اونها قرار بود این زن نجیبزاده رو به حال خودش رها کنن... حداقل... قرار بود اینطور بشه.
سایکس و نگهبان زندان داشتن از راه پلهها به بالا برمیگشتن که...
"جرنگ" "جرنگ" "شترق"
«چی افتاد؟!»
اون دو مرد با شنیدن صداهای مضحکی که میاومد، به عقب برگشتن.
چیزی که اونها دیدن این بود که ریچل یه زنجیر آهنی سنگین رو دور میلههای سلولش و چهارچوب در بسته و از یه قفل سنگین برای بستنش استفاده کرد.
این لحظه، همون لحظهای بود که ضد حملهی ریچل شروع شد.
«هاه؟»
«چـ چی!؟»
سایکس و نگهبان زندان با دیدن اقدامات غیر منتظره زن نجیبزاده جوون، هر دو به سمت در سلول دویدن.
اما ریچل قبلا اون رو محکم قفل کرده بود.
«هی، این دیگه چیه؟!»
اون آقایون سعی کردن در رو با همه قدرتشون باز کنن، "جیرینگ" "جیرینگ"، اما، در فقط صدای کوچیکی بهخاطر برخورد لبهش به زنجیر ایجاد میکرد. آخرش، نتونستن اونقدری بازش کنن که حتی یه انگشت هم داخل سلول ببرن.
ریچل با خونسردی، رفتوآمد اونها رو، از داخل سلولش تماشا کرد.
«چیزی نیست. من در رو برای امنیت خودم قفل کردم.»
«مگه اینجا زندان نیست؟! عجیب نیست که زندانی در رو روی خودش قفل کنه؟!»
ریچل با خونسردی و آرامش و در حالی که صورت سایکس از فریاد زدن قرمز شده بود، باهاشون صحبت کرد: «من یه زن زیبا و مجردم. اگه اتفاق بدی برام بیفته وحشتناکه. توی خیلی از داستانها یه قسمت هست که نگهبانا مخفیانه وارد سیاهچالها میشن، تا جایی که رئیسهاشون هم نمیتونن اونا رو زیر نظر داشته باشن.»
«فکر کردی اینجا همچین داستانایی شنیده نشده؟! و این زنجیر و قفل از کجا اومده؟!»
«اینا وسایلی برای راحتی منه.»
سایکس و نگهبان زندان دیگه قادر به حرف زدن نبودن. هر چی سرش داد و فریاد میزدن، ریچل، حتی یه سانت هم از جاش تکون نمیخورد. قرار بود حبس بشه، اما در عوض این زندون داشت به شکل یه سبد تغییر میکرد.۱
«حالا چی- چیکار کنیم...؟»
نگهبان زندان مات و مبهوت حرفش رو زد و بعد از لحظهای سایکس با اخم جواب داد: «ما فعلا به اعلیحضرت گزارش میدیم و... و با تصمیمی که بگیره پیش میریم…»
بنابراین سرشوالیه کل قلعه، سیاهچال رو ترک کرد و به آرومی پاهاش رو به سمت محل برگزاری جشن کشید.
۱. حالا وقتش رسیده یه درس کوچیک ژاپنی داشته باشیم. اصطلاح «نگه داشتن یه سبد ثابت» اساساً توی ژاپنی به معنی سد کردن یا تقویت موقعیت خودمونه. همینطور این که، سبد و قفس حروف کانجی یکسانی دارن. بنابراین این یه جناسه که توش قفس (籠) تبدیل به یک سبد شده (籠).
کتابهای تصادفی
