فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 13

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

سیستم خون‌آشامی من

چپتر 13: سلسله مراتب مدرسه

روز بعد ساعت 8 صبح دانش‌آموزها با صدای آلارم در خوابگاه خود بیدار شدند. این علامتی بود تا همه بیدار شوند و لباس بپوشند. وقتی همه آماده می‌شدند، برای صرف صبحانه به سمت سالن غذاخوری حرکت می‌کردند.

وقتی کوئین بیدار شد، با غافلگیری خوب سیستم روبه‌رو شد.

[شما ماموریت روزانه خود را تکمیل کردید]

[به مدت 8 ساعت از نور مستقیم خورشید دوری کنید]

[پاداش: 5 تجربه]

[75/100]

ماموریت روزانه در نیمه شب بازنشانی می‌شد و کوئین به مدت 8 ساعت خوابیده بود و حالا پاداش تجربه­اش را دریافت کرد. کوئین راضی بود، چراکه اینگونه بدون نیاز به تغییردادن وضعیت خود می‌توانست به‌راحتی 5 تجربه کسب کند.

سپس صدای قاروقور از شکمش بلند شد.

کوئین درحالی‌که به سمت سالن غذاخوری حرکت می‌کرد گفت: «بنا به دلایلی از حالت عادی گرسنه‌تر هستم، شاید بدنم واقعا توی اون مبارزه انرژی زیادی مصرف کرده.»

سالن غذاخوری بسیار بزرگ، اما ساده بود. درواقع زمانی که کوئین اطراف مدرسه حرکت می‌کرد، متوجه شده بود که بیشتر محیط مدرسه ساده بود؛ دیوارهای سفید، بدون قاب عکس و هیچ چیز دیگری. تنها هر از گاهی پنجره‌ای دیده می‌شد.

این نگاه مدرن و ساده‌ای بود که دنیا در پیش گرفته بود. سالن غذاخوری با میزهای بزرگی پر شده بود که در هر سمت آن 3 نفر می‌توانستند بنشینند. اما کوئین به‌محض ورود، متوجه یک چیز شد.

هیچ صندلی ازپیش‌تعیین‌شده‌ای در سالن غذاخوری وجود نداشت و دانش‌آموزها آزاد بودند هرجا که دوست داشتند بنشینند. این بلافاصله به ایجاد یک جدایی در مدرسه بدل می‌شد. سطوح پایین نزدیک دیگر سطح‌پایین‌ها نشسته و سطوح بالا کنار دیگر سطح‌بالاها.

وقتی کوئین با پیتر و وردن در صف انتظار ایستاده بود، متوجه شد یک دانش‌آموز که دیرتر آمده بود از بیشتر دانش‌آموزهایی که در صف بودند عبور کرد و جلوتر از بقیه وارد صف شد. هیچکس حرفی نزد و دلیلش این بود که سطح او بالاتر از بقیه بود.

کوئین از چنین رفتارهایی نفرت داشت، اما درحال حاضر کاری از دستش برنمی‌آمد. وقتی هر سه غذای خود را تحویل گرفتند، به دنبال محلی برای نشستن گشتند.

وردن به محلی خالی اشاره کرد. «چرا نریم اونجا؟»

پیتر پرسید: «مطمئنی وردن؟ اونجا ناحیه سطح یکه، اگه نمی‌خوای مجبور نیستی کنار ما بشینی، مگه نه کوئین؟»

کوئین پاسخ داد: «آره، خودت رو مجبور نکن.»

«دوتاتون مزخرف‌گفتن رو تموم کنید، ما دوستیم. من به سلسله مراتب سطح قدرتی که اینجا جریان داره اهمیت نمیدم.»

سپس هر سه با بقیه سطح‌پایین‌ها سر یک میز نشستند. آن ناحیه به‌آرامی درحال پرشدن بود، اما هیچکس تصمیم نگرفت سر میز آنها بنشیند. این یک دلیل ساده داشت: آنها از وردن می‌ترسیدند.

آنها می‌توانستند سطح قدرت او را ببینند و سطح‌پایین‌ها نمی‌خواستند سر راه او باشند.

به‌محض آنکه غذا سر میز قرار گرفت، کوئین بلافاصله شروع به خوردن هرچیزی که به او داده بودند کرد، حتی چیزهایی که معمولا دوست نداشت بخورد.

کوئین پرسید: «اگه نمی‌خوای اونو تموم کنی، اشکالی نداره من بردارمش؟»

پیتر گفت: «حتما، راحت باش.»

کوئین نه‌تنها همه غذای خود را خورد، بلکه هر چه آن دو جا گذاشته بودند را نیز بلعید. نه‌تنها این، بلکه کوئین هشت بطری آب نیز برداشت، چراکه می‌خواست هرچه زودتر ماموریت خود را کامل کند.

او متوجه شده بود دفعه قبل که زیر نور خورشید قرار داشت، بیشتر از حد معمول عرق می‌کرد و به‌خاطر آبی که از قبل نوشیده بود، دچار کم‌آبی نشده بود. اگر دوباره قرار بود بیرون بروند، این کمک زیادی برایش محسوب می‌شد.

وردن گفت: «برای یه آدم لاغر، خوب تونستی اون‌همه غذا رو توی شکمت جا کنی.»

با اینکه کوئین خیلی خورده بود، بنا به دلایلی هنوز کمی احساس گرسنگی داشت که از بین نرفته بود. خوشبختانه این قابل‌تحمل بود و زیاد حواسش را پرت نمی‌کرد.

[ماموریت روزانه کامل شد: دو لیتر آب بنوشید]

[پاداش: 5 تجربه]

[80/100]

کوئین اکنون تنها 20 امتیاز تا افزایش سطح فاصله داشت و به‌زودی می‌فهمید چه منفعتی به‌دست می‌آورد. سپس کوئین ناگهان به یاد آورد که دیروز مهارت ارزیابی به‌دست آورده بود و تصمیم گرفت از آن روی وردن استفاده کند.

[سلامتی: 10/10]

[نژاد: انسان]

[توانایی: هیچ]

[گروه خونی: O-]

کوئین با خواندن چیزی که می‌دید یک لحظه متوقف شد. بنا به دلایلی، سیستم اعلام می‌کرد وردن هیچ توانایی‌ای ندارد.

«هی وردن، هنوز می‌تونی از توانایی یخ ارین استفاده کنی؟»

وردن درحالی‌که پشت سر خود را می‌خاراند گفت: «وای، نمی‌دونستم اینقدر بهم علاقه داری. راستش، توانایی من هر روز بازنشانی می‌شه و امروز به هیچکس به‌جز شما دوتا دست نزدم، ولی شما دوتا برای توانایی من مثل سم می‌مونید.»

با تمام‌شدن صبحانه، وقت آن بود که به کلاس بروند. در مسیر آنجا در میان راهرو، کوئین و پیتر متوجه کایل شدند. به نظر می‌رسید کایل در بهترین وضعیت باشد و کاملا هم درمان شده بود.

هرچند که در حین عبور مطمئن شد با آنها چشم‌درچشم نشود.

پیتر زمزمه کرد: «فکر می‌کنی به معلم‌ها میگه چه اتفاقی افتاده؟»

«نه، شک دارم چیزی بگه. براش خجالت‌آوره که اعتراف کنه از یه نفر ضعیف‌تر از خودش کتک خورده، تازه اگه بقیه بفهمن خودش هدف قرار می‌گیره.»

زمان شروع اولین کلاس آن روز بود و باید با همدیگر به کلاس آموزشی می‌رفتند. معلم آن روزشان دِل بود که اطراف مدرسه را به آنها نشان داده بود.

دانش‌آموزها روی صندلی خود نشستند و درست مانند سالن غذاخوری، هرکس کنار افراد هم‌سطح خود نشست، البته همه به‌جز وردن.

وردن تصمیم گرفت آخر کلاس کنار سطح‌یک‌ها و بین کوئین و پیتر بنشیند.

بلافاصله دیگر دانش‌آموزها شروع به صحبت کردند.

«فکر کرده داره چیکار می‌کنه که کنار اون جلبک‌ها نشسته؟»

«توی سالن غذاخوری هم دیدم کنارشون نشسته.»

«این برای سلسله مراتب مدرسه مشکل ایجاد نمی‌کنه؟ باعث نمی‌شه سال دومی‌ها کاری انجام بدن؟» «اگه به شکستن قوانین ادامه بده، اونا حتما پا پیش می‌ذارن.»

تفاوت در رفتار، به مدرسه مربوط نمی‌شد. این یک مسئله اجتماعی بود. هرچه سطح قدرت بالاتر بود، شغل بهتر و حقوق بهتری به‌دست می‌آوردید. کسی که قدرت داشت، حمایت بیشتری از دولت به‌دست می‌آورد، درحالی‌که بقیه فراموش می‌شدند.

طبیعتا افرادی که در اوج قرار داشتند با این مسئله مشکل داشتند. افرادی که سطح قدرت پایین داشتند، باید هرکاری به آنها می‌گفتند انجام می‌دادند تا مهارت جدید به‌دست آوردند، به این امید که یک روز سطح قدرت خود را افزایش دهند. هرکس هم این قانون را نادیده می‌گرفت، باید در نطفه خفه می‌شد.

اصلا دلیل وجود گروه خالص‌ها همین بود؛ تا در برابر این سیستم بجنگند و به همین خاطر بود که با آنها مانند خائن رفتار می‌شد.

دل شروع به سخنرانی در رابطه با معرفی مدرسه و جنگ بزرگ کرد.

«وقتی داشتیم توی جنگ بزرگ علیه نژاد دالکی شکست می‌خوردیم، اونها قدم جلو گذاشتن. ما اونها رو اصیل صدا می‌کنیم. این اولین باری بود که کل دنیا با توانایی‌ها آشنا شد. بدون اینکه ما چیزی بدونیم، اونها توانایی‌هاشون رو قرن‌ها پیش خودشون مخفی نگه داشته بودن و تنها به اعضای خانواده خودشون انتقال می‌دادن. باید از اونها ممنون باشیم که توانایی‌های خودشون رو با بقیه انسان‌ها به اشتراک گذاشتن، البته نه همه اونها. وقتی درمورد اصیل‌ها صحبت می‌کنیم، یا منظورمون پیدایش‌گر توانایی‌هاست یا گروهی که تصمیم گرفتن توانایی خودشون رو با دنیا به اشتراک نذارن.»

در این لحظه ناگهان چهره دل جدی شد. «با اینکه درحال حاضر در صلح به سر می‌بریم، کسی نمی‌دونه جنگ کِی دوباره ممکنه شروع بشه، و به همین خاطر شما اینجا هستین.»

وقتی کلاس تمام شد، وقت آن بود که دانش‌آموزها استراحت کنند. وردن، کوئین و پیتر خارج شدند تا تنقلات بگیرند. هرچند به‌محض آنکه کوئین خارج شد، پیام همیشگی ظاهر شد.

[تمام وضعیت‌ها نصف شدند]

هر سه روی نیمکتی در آن نزدیکی نشستند و کوئین مانند همیشه احساس ضعف کرد.

وردن پرسید: «هی، حالت خوبه؟ دوباره مریض شدی؟ و وحشتناک داری عرق می‌ریزی.»

کوئین پاسخ داد: «آره، فقط خیلی سریع عرق می‌ریزم.»

هر سه به صحبت‌کردن در مورد چیزهای بی‌اهمیت و تجربیاتی که در مدرسه داشتند ادامه دادند، تا اینکه ناگهان گروهی شش‌نفره از دانش‌آموزان پسر در برابرشان ظاهر شدند. هرکدام یک نشان دست سیاه داشتند که نشان می‌داد دانش‌آموزهای سال دومی بودند.

یکی از دانش‌آموزهای سال دومی گفت: «انگار شایعات حقیقت داشتن.»

«باید درمورد یه مسئله باهاتون صحبت کنیم، مشکلی ندارین باهامون بیاید؟»

کتاب‌های تصادفی