فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 15

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

سیستم خون‌آشامی من

چپتر15: یافتن هدف بعدی

لایلا مدتی بود که کوئین و بقیه را دنبال می‌کرد. او حتی زمانی که کوئین سرش با رویارویی با مونو گرم بود هم آنجا حضور داشت. با اینکه نقشه نداشت کمک یا چنین کاری انجام دهد، از اینکه کوئین توانسته بود در عرض یک روز این میزان جلب‌توجه کند شگفت‌زده شد.

لایلا تنها درمورد یک چیز گیج بود: اینکه چرا مشت کوئین اینقدر ضعیف و آهسته به نظر می‌رسید. از ظاهر امر برمی‌آمد که کوئین واقعا قصد زدن مونو را داشت، اما با توجه به چیزی که در اتاق تمرین دیده بود، این بهترین عملکردش نبود.

پس از آنکه وردن با خشم آنها را ترک کرد، پیتر و کوئین تصمیم گرفتند که بهتر است برای درس بعد به کلاس بازگردند. آنها کمی راه رفتند، اما درست قبل از رسیدن به ساختمان سال اول، یک گروه دانش‌آموز سال‌اولی جلوی پله ایستاده بودند.

در مجموع سه نفر بودند و دستبندهایشان نشان می‌داد سطح قدرتی بین 2 تا 2.5 داشتند.

یکی از پسرها گفت: «می‌خوایم چیکار کنیم؟ دان تا آخر هفته ازمون 50 اعتبار می‌خواد.»

یک پسر دیگر جواب داد: «می‌دونم. چرا باید به ما گیر می‌دادن؟ فقط به‌خاطر اینکه ازشون ضعیف‌تر هستیم؟»

سیستم مالی مدرسه و شهر بر پایه اعتبار استوار بود. حتی با اینکه آنها در مدرسه نظامی بودند، بقیه شهر مانند شهرهای عادی بود. در سرتاسر شهر، رستوران و فروشگاه و حتی فعالیت‌های نشاط‌آوری مانند بازی‌هایی برای انجام‌دادن پیدا می‌شد. اگر می‌خواستید این کارها را انجام دهید، باید پول آن را با اعتبار پرداخت می‌کردید.

دانش‌آموزها زمانی که در مدرسه بودند غذای مجانی دریافت می‌کردند، اما علاوه بر آن، روزانه ده اعتبار نیز به دستبند آنها واریز می‌شد. دانش‌آموزها می‌توانستند با عملکرد خوب در ماموریت‌ها، فعالیت‌های مدرسه و به‌عنوان پاداش، اعتبار بیشتری نیز به‌دست بیاورند.

پیتر و کوئین برای رسیدن به کلاس به حرکت خود ادامه دادند تا از کنار پسرها عبور کنند. در همین لحظه بود که یکی از پسرها صدایشان زد.

پسر داد زد: «صبر کنید، همون‌جا که هستین وایسین.»

پیتر بلافاصله ایستاد، درحالی‌که کوئین به حرکت خود ادامه داد.

«هی، گفتم وایسا.»

با گفتن این حرف، یکی از پسرها بلافاصله جلوی کوئین ایستاد و او را به عقب و جایی که پیتر ایستاده بود هل داد.

کوئین امیدوار بود حادثه دیگری حداقل تا وقتی زیر نور خورشید بود اتفاق نیفتد. اگر به‌موقع وارد ساختمان می‌شد، فکر می‌کرد حداقل شانس جنگیدن داشت.

پسر گفت: «فکر کنم مشکل اعتبارمون رو حل کردم. شما باید تنها سطح یک‌های کل مدرسه باشید. هرکدوم ده اعتبار رد کنید بیاد تا بتونید برید داخل.»

پیتر شکایت کرد: «اما این همه اعتباریه که داریم.»

«ببین، من نمی‌خوام این کار رو انجام بدم، ولی اگه انجامش ندم، خودم کتک می‌خورم. همین الان اعتبارها رو تحویل بدین.»

پیتر با چشمانی امیدوار به کوئین نگاه کرد، شاید امید داشت که مانند دفعه قبل، از دست او کاری بر بیاید، اما بعد از تلاش برای مشت‌زدن به مونو، او می‌دانست هیچ شانسی ندارد. درضمن، آنها سطح 2 بودند و حتی با تمام قدرتش هم ممکن بود زورش به همه آنها نرسد.

کوئین تصمیم گرفت که بهتر است اعتبارها را تحویل دهد. بهتر از این بود که در دعوا ببازند و در نهایت مجبور شوند اعتبارها را تحویل دهند.

در همان لحظه، کوئین یک پیام دیگر از سیستم دریافت کرد.

[تفاوت سطح قدرت 2 تشخیص داده شد]

[تجربه اضافه پاداش داده می‌شود]

[دانش‌آموزی که با نام رایلی شناخته می‌شود را شکست دهید]

ناگهان، کوئین دلش می‌خواست شانس خود را امتحان کند. فکر اینکه تجربه اضافی کسب کند و سطح خود را بالاتر ببرد برایش خیلی جذابیت داشت، اما کوئین اجازه نمی‌داد طمع به او پیروز شود. در حال حاضر سه کاربر با سطح قدرت 2 در آنجا حضور داشتند، اما سیستم از او می‌خواست تنها یک نفر را شکست دهد.

اولین کاری که کوئین باید انجام می‌داد این بود که وارد ساختمان شود تا بتواند از مهارت ارزیابی خود استفاده کند تا بفهمد کدامشان رایلی است. اگر بیرون از آن استفاده می‌کرد، همه‌چیز به‌صورت مات نمایش داده می‌شد.

در نهایت، کوئین تصمیم گرفت اعتبار را به آنها تحویل بدهد. او دستبند خود را روی دستبند پسر دیگر قرار داد و اعتبار انتقال داده شد. پیتر نیز همان کار را انجام داد و اجازه پیدا کردند وارد ساختمان شوند.

یکی از پسرها گفت: «هی، این ایده خیلی عالی بود! باید همین‌جا بمونیم تا یه نفر ضعیف دیگه پیدا کنیم.»

کوئین در سر خود گفت: چی؟!

او امیدوار بود که وقتی اعتبار را به آنها بدهند، پسرها وارد ساختمان شوند، اما به نظر می‌رسید قصد داشتند مدتی بیرون بمانند. کوئین ناگهان ایستاد و صبرکرد.

یکی از پسرها گفت: «شما دوتا دارین چیکار می‌کنین؟ اگه دنبال کتک‌خوردن نیستین گم شید!»

کوئین دست خود را مشت کرد و داد زد: «رایلی!»

هر سه پسر همزمان سر خود را چرخاندند، اما هیچ‌کدام پاسخ نداد. بدشانسی کوئین ادامه داشت، اما یک نقشه دیگر هم برای اینکه بفهمد کدامشان رایلی بود داشت.

کوئین گفت: «اگه دوباره باهام همچین کاری انجام بدی رایلی، خودت رو مرده بدون.»

ناگهان پسری با موهای قرمز که در وسط ایستاده بود داد زد: «الان به من چی گفتی، ولگرد کوچولو؟»

کوئین دوید و داد زد: «بدو!»

مانند رعد، پیتر و کوئین با تمام سرعتی که در توان داشتند به سمت کلاس بعدی دویدند.

پیتر پرسید: «برای چی اون کار رو کردی؟»

«فقط می‌خواستم یه‌کم برم روی اعصابشون.»

پیتر نتوانست جلوی اینکه فکر کند کوئین کمی دیوانه است را بگیرد، اما از اینکه کوئین زورگویی افراد قوی‌تر از خودش را نمی‌پذیرفت خوشش آمد و تا حدودی احترامش به او بیشتر شد.

وقتی به بیرون کلاسشان رسیدند، کوئین پنجره وضعیت را باز کرد تا ببیند ماموریت هنوز فعال است یا نه.

خوبه.

با اینکه الان کوئین از رایلی دور بود، به نظر می‌رسید ماموریت هنوز فعال باشد و کوئین تا وقتی آن را در هر زمانی تکمیل می‌کرد، تجربه به‌دست می‌آورد.

و حالا می‌دانست کدامشان رایلی بود و هدف اولش قرار داشت.

قراره کمکم کنی سطحم بره بالا.

کتاب‌های تصادفی