سیستم خوناشامی من
قسمت: 126
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 126 دود را دنبال کن
وردن و دیگران شروع به گذشتن از بیابان خشک و خشن کردند. آنها در راه بازگشت با جانوران زیادی روبرو نشدند. به نظر میرسید که جانوران بیابانی، بیشتر یک موجود سرزمینی بودند.
نقشه کاملاً دقیق بود و نشان میداد که جانوران در کجا واقع شدهاند و در کجا نیستند؛ تا زمانی که خارج از مناطق رنگی بودند، به نظر میرسید که دیگر با جانوران برخورد نمیکنند.
سرانجام، پس از عبور از بیابان، آنها توانستند منطقه چاه کوچک را مشاهده کنند.
لایلا پرسید: «اینجا همون جاییه که کوئین گفت ملاقاتشون کنیم، درسته؟»
«آره، گفتن که اینجا خواهند بود.» اما درست در همان لحظه، وردن متوقف شد و به زمین نگاه کرد.
آوار یکی از ساختمآنها در همه جا دیده میشد. امّا چیزی که او را بیشتر متعجب کرد، پیتر بود. داشت روی زمین به طرف آنها میخزید. پاهایش آسیب دیده بود و احتمالاً چند دندهاش شکسته بود. تنها چیزی که او از آن استفاده میکرد، ساعدهایش بود تا خود را به طرف آنها بکشاند.
لایلا در حالی که با عجله به طرفش میرفت، پرسید: «پیتر، چه اتفاقی افتاده؟» و در کنارش زانو زد. اما پیتر او را نادیده گرفت و با ساعدهایش به حرکت به جلو ادامه داد.
پیتر زمزمه کرد: «من باید...»
پیتر گفت: «باید اون کریستالا رو پس بگیرم. وگرنه اونا ازم متنفر میشن. دیگه نمیتونم زندگی کنم.»
سپس ناگهان، پیتر مکث کرد. زیرا انگار دستانش به چیزی برخورد کرده بودند.
وردن در حالی که زانو زد و دستان خود را روی شانههایش گذاشت، گفت: «پیتر، تو به اندازه کافی تلاش کردی.»
پیتر در تمام مدت، نیمههوشیار بود، با این حال یک چیز در ذهنش بود که او را به پیش میبرد. او با درد وحشتناک شکنجه روبرو شده بود، اما نمیتوانست با تنفر همه از خودش کنار بیاید. او فهمیده بود که در آن زمان، تصمیم اشتباهی گرفته بود، و میخواست آن را تغییر دهد. میخواست خودش را تغییر دهد.
بقیه از او متنف...
کتابهای تصادفی
