فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 744

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۷۴۴: پیروزی و شکست (قسمت ۲)

بای زهمین مدت زمانی را که گذشته بود، در ذهنش پیگیری می‌کرد، که حدود ۴۰ دقیقه از ۶۰ دقیقه ابتدایی گذشته بود، در نهایت پاهای لیلیث را پایین آورد و بدنش را طوری تنظیم کرد که به طور تقریبی کاملاً روی تخت دراز کشید.

لیلیث درحالیکه مچهایش هنوز بسته شده بود و دست.هایش بالای سرش بود، مطیعانه با چشمان گشاد به پایین نگاه می‌کرد و میدید که بای زهمین بوسههای ظریفی روی هر دو پای او می‌کاشت و بهآرامی صدایش بیشتر و بیشتر میشد و ملحفههای زیر بدنشان حرکات آنها را همراهی می‌کردند.

حتی وقتی که به ناحیه فاق او نزدیک شد و بهآرامی بین ران‌های او را بوسید، متوجه نشد که پاهایش را بازتر کرده، انگار که او را به داخل دعوت می‌کند.

بای زهمین به طور طبیعی هنگام نگاه کردن به لیلیث متوجه امید و التماس ضعیف در چشمان لیلیث شد، اما با وجود اینکه او وسوسه شد تا آرزویش را برآورده کند، زبانش را گاز گرفت و تحمل کرد.

او تا اینجا آمده بود و تقریباً یک‌سوم از زمان اولیه باقی‌مانده بود، او می‌دانست که برای موفقیت برنامهاش باید کمی بدجنس باشد.

همانطور که بای زهمین از پاهای لیلیث بیشتر و بیشتر بوسه می‌گرفت، بوی برانگیختگی او شدیدتر از قبل در بینیاش جاری می‌شد. با اینحال، هنگامی که شروع به بوسیدن داخل رانهای او کرد و آن جایی از لیلیث را دید که فقط از زمانی که به سن خاصی رسیده بود، دیده بود.

زمانی که منطقه خصوصی او در محدوده دیدش قرار گرفت، آن بوی خوش گل رز بهویژه فریبنده شد و برای لحظهای بای زهمین وسوسه شد که از خود چشمه آب بنوشد.

شهوت واقعاً یکی از هفت گناه کبیره بود، احساسی بسیار خطرناک.

لیلیث در آن لحظه آنقدر سحرانگیز بود و به.شدت نیاز داشت تا انباشته ناامیدی را که در تمام این مدت توسط بای زهمین ایجاد شده بود، رها کند که حتی متوجه خطری که در آن وجود داشت، نبود.

لیلیث یک ساکیباس بود، درحالیکه این افسانه که ساکیباسها موجوداتی هستند که باید جوهر زندگی مردان را از طریق اعمال جنسی جذب کنند، نادرست بود، واقعیت این بود که یک ساکیباس واقعاً یک شیطان جذاب است. این بهویژه در مورد لیلیث صادق بود.

به دلیل جذابیت غیرطبیعی لیلیث، آب بدن او رایحهای نفیس و وسوسهانگیز داشت که مردان را مجذوب طعم آن می‌کرد. اگرچه او نمی‌دانست اگر کسی آن را از منبع خود بنوشد چه اتفاقی می‌افتد زیرا هرگز مردی به اندازه بای زهمین در این لحظه، به او نزدیک نبوده است. لیلیث می‌دانست اگر که همچین اتفاقی رخ دهد بای زهمین قطعاً نمی‌تواند از آن سیر شود.

اگر یک وجود مرتبه اول برانگیختگی لیلیث را آزمایش کند، چه؟

حتی اگر بای زهمین دارای مهارتهایی مانند قلب غیرقابل حرکت بود که به او کمک می‌کرد در برابر برخی از اثرات این وضعیت مقاومت کند، بدون شک طعمه جذابیت لیلیث می‌شد.

خوشبختانه، بای زهمین کلماتی را که لیلیث قبل از شروع ۶۰ دقیقه، به او گفته بود به خاطر آورد.

«فعلاً فقط دستها و انگشتها...» بای زهمین زمزمه کرد و به زحمت نگاهش را از آن بهشت گرانبها به سمت چشمان اشکآلود لیلیث بالا برد.

بای زهمین شروع به بوسیدن داخل ران‌های لیلیث کرد، اما صدای نوازش لب‌هایش بر پوست لیلیث خاموش شد.

«آهههه…»

«اوه~»

«آه!»

«آه ~»

آه و ناله‌های لیلیث آرام و آهسته شروع شد، اما پس از پنج دقیقه، آن ناله‌های آهسته عملاً به فریادهایی شبیه به صدای یک موجود زخمی تبدیل شد که در سوگ و تنهایی ناله می‌کرد.

بای زهمین چارهای جز استفاده از قدرت زیاد برای نگه داشتن بدن لیلیث در جای خود نداشت، زیرا او مدام درحال چرخش بود و تنها پانزده دقیقه باقیمانده بود، بای زهمین تصمیم گرفت که اینطور باشد. زمان آن است که از همه چیزهایی که در ۳۵ دقیقه گذشته ساخته بود به خوبی استفاده کند.

دست‌هایش را بالا آورد و درحالیکه با قدرت داخل ران‌های لیلیث را می‌لیسید و می‌بوسید، شروع به بازی با نوک سینه‌های لیلیث و فشار دادن سینه‌هایش با استفاده از سطوح مختلف قدرت خفیف کرد....

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی