فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 44

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 44-جایگزینی برای گرگ خاکستری تیان‌لو. (2)

یوان جو نمی‌دونست چرا ان‌قدر از وجود گرگی به نام تیان‌لو اذیت می‌شه، در همون زمان اون محکم فکش رو بهم فشار داد و کینه توزانه با خودش فکر کرد:« اگه اون دختر دفعه بعد از گرگ خاکستری تیان‌لو کمک خواست، من هیچ کاری براش انجام نمی‌دم.»

با این حال اون غذای روان رو خورده بود و باید بهای اون رو می‌داد.

اون بهترین تلاشش رو می‌کرد تا زودتر حالش بهتر شه، اون حداکثر سعی خودش رو می‌کرد تا طعمه‌های زیادی رو به عنوان جبران برای روان شکار کنه.

با وجود این‌که همه شیاطین می‌گفتند شیطانی با هسته شکسته نمی‌تونه بهبود پیدا بکنه، اون همچنان نمی‌خواست از هیچ تلاشی دریغ بکنه.

روان چیوچیو فقط به گرگ غذا می‌داد و به چیز دیگه ای فکر نمی‌کرد. در مقابل، یوان جو از قبل فکرشو تغییر داده بود و الان به این فکر می‌کرد که هوا چه زمانی بهتر می‌شه تا برای آینده برنامه ریزی کنه. حالا که غذا همراه با آب شفابخش خورده بود، برنامه ریزی کرد تا از اون نهایت استفاده رو ببره و برای بهبودی تلاش کنه.

با این حال، تعداد نقاط سیاه هسته شیطانی‌اش که قبلا به چندین تکه تبدیل شده بود، در حال افزایش بود.

یوان جو دلهره داشت. اما خودش رو مجبور کرد خیلی سریع وارد سطحی از مراقبه بشه که بهش کمک کنه تا انرژی معنوی رو جذب کنه، بنابراین می‌تونست هسته شیطانی‌اش رو ترمیم کنه.

روان چیوچیو دید که چهره خوشتیپ گرگ کم کم آرام و رنگ پریده می‌شود. اون حدس زد که این دفعه واقعا آقای گرگ خاکستری غش کرده. اون یکم آرام شد.

اون قابلمه، تشت چوبی و قاشق رو شست. بعد، اون مقداری آب جوشوند. اون سومین قطره آب شفابخش‌اش تو یه روز رو، تقطیر کرد و به آب اضافه کرد. با داشتن گیاه دارویی و پوست حیوان تمیز، روان تصمیم گرفت یه پوشش تازه گیاهی روی زخم‌های آقای گرگ خاکستری بزاره.

اکثر بدن گرگ با پوست حیوانی پوشیده شده بود و به نظر می‌رسید گرگ به نشون دادن جلوه قوی از خودش خیلی اهمیت می‌ده. وقتی گرگ خاکستری بیدار بود، روان برای درآوردن پوست حیوانی از بدنش احساس خوبی نداشت.

روان تشت چوبی رو یه کنار گذاشت و تصمیم گرفت اول زخم شونه و کمر گرگ رو درمان کنه.

اما زمانی که پوست حیوانی رو از روی اون برداشت، از چیزی که دید متعجب شد.

چرا ده تا سوراخ واضح روی پوست حیوانی که گرگ روش دراز کشیده بود، وجود داشت؟

روان چیویو:«.....»

روان به سوراخ‌های کوچکی که به تظر می‌رسید از کشیدن پنجه روی اون به وجود اومده، نگاه کرد و متوجه شد نخ‌های پاره بین‌شون قرار گرفته. آقای گرگ خاکستری حتما مخفیانه سوراخ‌ها رو دوخته بود اما دوباره اون‌ها رو سوراخ کرده بود.

روان چیوچیو به دستای کشیده و قدرتمند گرگ نگاهی انداخت. اون دستای خودش رو با دستای آقای گرگ خاکستری مقایسه کرد. دستای گرگ بزرگ‌تر و کمی تیره‌تر از دستای خودش بودند.

روان بازوی آقای گرگ رو کنار زد و داروی روی شونه‌اش رو عوض کرد.

آقای گرگ خاکستری خیلی خوش قیافه بود. اون شونه‌های پهن و کمر باریکی داشت. بنظر می‌اومد بدنش تو گذشته، خیلی قوی بود. اون تا حدودی عضلات تفکیک شده و مشخصی داشت. با این حال عضلات شکم گرگ مقعر و فرورفته‌تر از خودش بودند. احتمالا به این دلیل شکم فرو رفته تری داشت چون برای مدت طولانی گرسنه مونده بود و چیزی نخورده بود. به علاوه جای زخم متراکمی در سراسر بدنش وجود داشت. در کل، نمی‌تونستی به بدن گرگ صفت چشم نواز و زیبا رو بدی.

کف پای گرگ هم خیلی گنده بود. تفاوت بین پاهای خودش و گرگ حتی بیشتر از تفاوت دستاشون بود. متاسفانه، فقط یک پایش باقی مانده بود.

روان چیوچیو کُنده گرگ رو چک کرد، وضعیتش بهتر از دیروز بود اما هنوز زشت به نظر می‌رسید.

اون با دقت خون کثیف رو پاک کرد و به لایه تازه از گیاه دارویی رو روی کنده گرگ قرار داد.

روان چیوچیو همه شهامت‌اش رو جمع کرد تا توی این برف سنگین دو تشت برف بریزه. اون قصد داشت الان این برف رو بجوشونه، تا آب ذخیره داشته باشه.

در حالی که هنوز زود بود و هوا روشن بود. روان تصمیم گرفت، دو تکه از پوست حیوانات رو انتخاب کنه تا برای آقای گرگ خاکستری لباس بدوزه.

با این که زمانی که گرگ در مقابل دیگران ظاهر می‌شد، می‌تونست به شکل شیطانی خودش تبدیل بشه، اما خوب نبود که روان اون رو پس از بهبودی‌اش و تو فرم انسانی‌اش بدون لباس رها کنه. حتی خودش هم تو اطراف گرگ که لباس درست و حسابی نداشت، احساس ناخوشایندی پیدا می‌کرد.

با این حال، حتی تو حالت انسانی‌اش آقای گرگ کاملا قد بلند محسوب می‌شد. اون حداقل باید دو تکه پوست حیوانی استفاده می‌کرد تا بتونه برای آقای گرگ خاکستری لباس بدوزه.

روان از بین پوست حیوانات با رنگ قهوه‌ای متوسط، قهوه‌ای روشن و مشکی، دوتا پوست حیوانی سیاه رو انتخاب کرد. اون با نگه داشتن پوست حیوانی روی گرگ تونست اندازه‌ای تقریبی بگیره.

اون کمتر از نصف سال تو دنیای آخرالزمانی زندگی کرده بود. تو اون زمان، مجبور شده بود مهارت‌های مختلف بقا رو یاد بگیره. دوختن لباس یکی از اون مهارت‌ها بود.

قبل از این‌که توانایی آبش بیدار بشه، از سالمندان یاد گرفته بود چطور لباس بدوزه و اون‌ها رو بفروشه.

با این وجود وقتی نوبت خیاطی می‌رسید، روان کاملا دست و پا چلفتی بود. اگرچه لباس‌هایی که اون می‌دوخت قابل پوشیدن بودند، اما نسبت به لباس‌هایی که دیگران می‌دوختند، بد تر بود. به همین خاطر، روان تو فروش‌شون زیاد موفق نبود.

اما، در مقایسه با لباس‌های انسان‌های اولیه این‌جا، لباس‌هایی که روان می‌دوخت درجه یک محسوب می‌شد.

کتاب‌های تصادفی