فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 48

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 48-یوان جو فکر کرد که یه گرگ خیلی شروره.

یوان جو دوباره به حالت نیمه شیطانی‌اش تبدیل شد. اون هوشیاری شیطانی کمی که داشت رو برای نگاه کردن به جسد اهریمن استفاده کرد. یوان جو متوجه شد یه تکه خز کوچک قرمز رنگ روشن، روی سر اون وجود داره.

خز روی سرش رو به همراه قسمت کرکی دم شیطان برید و قسمت‌های تیز بدن اون اهریمن رو جدا کرد. همین‌طور که از کنار درخت‌های غول پیکر رد می‌شد تا به غار برگرده دست‌هاشو روی اون‌ها می‌گذاشت و از اون‌ها به عنوان تکیه گاه استفاده می‌کرد.

اگرچه درحال حاضر ترسناک‌تر از یه شیطان به نظر می‌رسید اما نتیجه خیلی بهتر از چیزی بود که انتظار داشت. اون هنوز زنده بود.

یوان جو هیچ تجربه‌ای تو ارتباط با یه زن نداشت و نمی‌دونست چرا اون قدر به اون انسان اهمیت می‌ده، اون فقط می‌تونست ناامیدانه تلاش کنه تا برای خودش یه بهونه بیاره.

یوان جو با خودش فکر کرد که اون واقعا یه گرگ شروره. اون به وضوح می‌دونست قرار نیست برای مدت طولانی عمر کنه.

و هنوز غذای اون دختر رو می‌خورد و باهاش روی همون تخت سنگی خوابیده بود. حتی با لمس لب‌های دختر ازش سواستفاده کرده بود.

واقعا این کارش بیش از حد بود. اون حتی لباس‌هایی که اون دختر دوخته بود رو با رایحه خودش آلوده کرده بود.

پس.... اون می‌خواست که برگرده.

حداقل می‌تونست چیزهایی که از اون اهریمن برداشته بود رو به دخترک بده.

در نهایت زمانی که از پایین‌ترین نقطه قله‌ها گذشت، آخرین ذره از قدرت شیطانی اون تموم شد. بدون حمایت قدرت شیطانی خودش به طرز رقت انگیزی، کج راه می‌رفت.

خون سوخته از گونه‌هاش جاری شد و دیگه نمی‌شد گرگ رو خوشتیپ حساب کنی. وقتی خون روی بدن برهنه‌اش می‌چکید، درد شدیدی از اندام بریده شده‌اش احساس می‌کرد. همچنین لکه‌های سیاه بی‌شماری روی هسته آسیب دیده اون وجود داشت.

با این حال، یوان جو فرصتی برای اهمیت دادن به این موضوع نداشت. اون فقط این رو می‌دونست که وقتی که به درخت غول پیکر بعدی برخورد کرد، هوشیاری شیطانی‌اش مورد استفاده قرار گرفته.

دنیا تو تاریکی فرو رفت. یوان جو نمی‌دونست لکه‌های سیاه زیادی به تدریج روی صورتش ظاهر شدند.

یوان جو همان‌طور که داشت بیهوش می.شد، هسته شیطان و خز قرمز روشن رو چنگ زد و محکم نگه داشت. تنه درخت غول پیکر رو برای حمایت از خودش نگه داشت و آروم آروم نشست.

برای نفس کشیدن، آب دهنش رو قورت داد و دم بزرگ و کرکی‌اش رو که با برف پوشیده شده بود و نزدیک بود یخ بزند تکون داد.

اون خودش رو جمع کرد، امیدوار بود. اون امیدوار بود که ممکنه روان چیوچیو بیرون بیاد و دنبالش برگرده.

با این حال می‌دونست که بی‌منطق شده. چطور می‌تونست امیدوار باشه که اون دختر بتونه بیاد و پیداش کنه در حالی‌که از قدرت شیطانی‌اش برای افسون کردن دختر برای خوابیدن استفاده کرده بود؟!

این جنگل خیلی خطرناک بود. این‌که فکر می‌کرد دخترک به دنبالش میاد، بیشتر شبیه به رویا بود تا واقعیت.

در اون شب سرد و سوت و کور زمستانی، یوان جو برای مدت کوتاهی خندید.

اون فقط می‌تونست امیدوار باشه زمانی که اون دختر پیداش می‌کنه تبدیل به کوهی از استخوان نشده باشه.

برف ریزه، مژه‌های بلند یوان جو رو پوشوند. اون به آرومی چشم‌های نابیناشو بست.

ناخودآگاهش به تدریج مبهم شد، اما به نظر می‌رسید دچار توهم شده بود.

به نظر می‌رسید همسر کوچولوش که باید روی تخت سنگی توی خواب آرومی باشه، اونو صداش می‌زنه. صداش از دور می‌اومد.

»شوهر!! کجایی؟؟ «

این توهم یه جورایی خیلی واقعی به نظر می‌رسید. اون حتی می‌تونست بشنوه صداش می‌لرزه. اما کم کم دیگه صدای اون رو نشنید.

الان که اون بیدار نبود تا لکه‌های سیاه رو متوقف کنه، اون‌ها حتی با سرعت بیشتری تو هسته آسیب دیده‌اش پخش می‌شدند.

یوان جو بیهوش شده بود، به همین خاطر نمی‌دونست که روان چیوچیو به دنبالش اومده.

روان چیوچیو بخاطر نگرانی نزدیک بود که گریه کنه. حتی صداش یکم می‌لرزید.

»گرگ احمق، کجا رفتی؟!.. «

تو شب تاریک و برفی مشعل سوسو زن رو بالا گرفت. اون لباس سیاه، پوست حیوانی رو با بازوش به سینه‌اش فشار می‌داد و تنها چاقوی استخوانی خونه‌شون رو در درست داشت. اون که از ترس می‌لرزید وارد جنگل بزرگ و تاریک شد تا به دنبال گرگ خاکستری بگرده.

کتاب‌های تصادفی