فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 53

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 53-اما الان روان چیوچیو احساس می‌کرد که خوردن گوشت مصنوعی هم یه نوع خوشحالیه. (1)

هیچ ردی از روشنایی تو آسمان شب وجود نداشت. باد سرد باعث شده بود که دانه‌های برف در حال سقوط تو هوا بال بال بزنند. همون‌طور که باد بر روی درختان پوشیده از برف می‌وزید، صدای خش خش می‌داد.

پوست حیوانی که روان توی مشعل استفاده کرده بود، تقریبا سوخته بود. فقط هیزم زیر اون هنوز باشدت می‌سوخت.

شعله باقی مانده روی هیزم خیلی کوچک بود و نور کمی به اون‌ها می‌داد.

روان چیوچیو بار دیگه احساس خوشبختی کرد که هیزم‌های غار آقای گرگ خاکستری خاص هستند. با وجود باد و برف شدید، آتش روی چوب خاموش نشده بود.

زمانی که که نزدیک بود آتش مشعل خاموش بشه، اون و آقای گرگ خاکستری به غار رسیدند.

اگر چه در راه برگشت، روان چیوچیو صدای غرش و زوزه حیوانات رو می‌شنید، اما اون‌ها به اندازه کافی خوش شانس بودند که به جز سنگ‌های روی زمین و برف شدید با هیچ خطری روبه رو نشدند.

هیزم داخل اجاق سنگی هنوز خاموش نشده بود و برف داخل دیگ آب شده بود.

روان چیوچیو زحمت زیادی کشید تا بدن آقای گرگ خاکستری رو به تخت خواب برسونه. اون پتوی پوست حیوانی رو کنار زد و از آخرین زورش استفاده کرد تا گرگ رو روی تخت ببره.

بعد از اون، نزدیک میز سنگی، روی زمین افتاد. روان چیوچیو احساس می‌کرد دماغش به حدی یخ زده که دیگه برای خودش نیست.

چند لحظه قبل از این که آروم از جاش بلند شه، بهتر شده بود.

هیزمی که به عنوان مشعل ازش استفاده کرده بود به حدی سوخته بود که نزدیک بود شعله‌هاش دست‌شو بسوزونه. اون بقیه مشعل رو تو اجاق سنگی انداخت. اون دو کاسه آب داغ ریخت تا خنک بشه و بقیه آب داغ رو توی تشت چوبی ریخت، سپس دیگ سنگی رو با برف تازه پر کرد تا اون رو هم گرم کنه.

روان چیوچیو وقتی نزدیک آتش گرم شد، لرزید. زانوها و کف دستش داغ شدند و احساس خارش داشت.

اما اون وقت نداشت به این‌جور چیزها اهمیتی بده. پرده اتاق خواب رو پایین کشید و نیمکت سنگی رو به سمت جلو برد تا پرده رو پایین بیاره و از ورود باد سرد به اتاق جلوگیری کنه.

روان چیوچیو محکم دست‌ها و بازوشو مالید تا یکم گرم شه و بدنش از لرزش شدید دست برداره. اون با استفاده از نور کم غار، شروع به بررسی جراحات آقای ذخیره غذایی کرد.

روان بعد از این‌که وضعیت گرگ رو دید، دوباره کمی اشک ریخت.

زمانی که این‌جا با گرگ ازدواج کرد می‌دونست آقای گرگ خاکستری به شدت مجروح شده، اما همیشه فکر می‌کرد می‌تونه حالش رو بهتر کنه.

با این حال تو چند روز گذشته، آقای گرگ خاکستری نه تنها بهتر نشد بلکه مصدومیت‌هاش حتی بیشتر شده بود.

بعد از این‌که رویه سیاه پوست حیوانی رو در آورد، آسیبی که مایع اسیدی به پشت گرگ زده بود رو دید.

ترکیب اون نقطه‌های سیاه با زخم‌هایی که ازش خون تراوش می‌شد، پشت گرگ رو که در اصل صاف بود؛ خیلی زشت نشون می‌داد.

روان چیوچیو نفس عمیقی کشید. اون به دو زخم روی گونه گرگ و هم‌چنین نوک یکی از گوش‌هاش نگاه کرد. خیلی احساس بدی داشت.

اون وقتی برای تلف کردن نداشت. با دست‌های لرزون زخم پشت گرگ رو تمیز کرد. سپس، از توانایی آب خودش استفاده کرد و یه قطره آب رو متراکم کرد و اون رو توی کاسه چوبی آب خنک‌تر چکاند. می‌خواست به او آب بدهد.

احتمالا به این دلیل که آقای گرگ خاکستری خیلی درد می کشید، تلاش می‌کرد تا اونو وادار به نوشیدن آب بکنه. اون فقط تونست کمتر از نصف کاسه آب رو بنوشه.

در حال نوشیدن آب گوش‌های گرگ دائما می‌لرزید.

روان چیوچیو لبش رو گاز گرفت. اون از این‌که آقای گرگ خاکستری یه پوست حیوانی دیگر رو کثیف کرده بود ناراحت نشده بود‌. اون فقط به آقای گرگ خاکستری که تقریبا به گوشت یخ زده گرگی تبدیل شده بود با پاک کردن آب ریخته شده از رو صورتش، کمک کرد.

برای ضد عفونی کردن، یک قطره دیگه آب شفابخش رو به آب اضافه کرد. هنگامی که روان خون خشک و برف رو از صورت آقای گرگ خاکستری پاک کرد، دید صورتش که هنوز می‌شد اون چهره رو اغواگر و جذاب بدونی، تبدیل به چهره‌ای واقعا بد شکل شده.

اضافه شدن دو زخم دیگه روی گونش و لکه‌های سیاه واقعا اون رو زشت و رقت‌انگیز نشون می‌داد.

روان چیوچیو با احتیاط دستش رو دراز کرد. نوک انگشتان گرمش، لکه‌های سیاه روی گونه گرگ رو لمس کردند. به محض این‌که اون‌ها رو لمس می‌کرد به نظر می‌رسید اون ها زنده می‌شوند و از انگشتانش دور می‌شوند. انگار آن لکه‌های سیاه می‌توانستند وجودش رو حس کنند.

چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟!

اون لکه‌های سیاه که فکر می‌کرد از سم هستند، چگونه می‌تونستند حرکت کنند؟

کتاب‌های تصادفی