فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 90

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر نود: و هر کدوم برای اینکه اولین نفری باشند که دستور یوآن‌جو رو انجام می‌دن، رقابت کردند.(3)

یوان‌جو به آرومی دمش رو تکون داد. اون فقط به محکم گرفتن دست روان بسنده نکرد. اون همچنین با دقت و از روی قصد با انگشت‌های کشیده‌اش دست روان چیویو رو لمس کرد. هربار که انگشت هاش دست اون رو لمس می‌کردند، انگشت هاش بالافاصله به عقب برمی‌گشتند و بعد دوباره با یک صورت قرمز و احساس گناه شدید، انگشت‌هاشو جلو می‌داد و دوباره به لمس کردن دست روان ادامه می‌داد.

امم، دست چیویو خیلی کوچک بود. دست‌هاش قابل مقایسه با خودش نبودند. دستش خیلی نرم بود و مثل استخوان‌های خودش سفت نبود.

زمانی‌که یوان‌جو کف دستش رو دوباره با انگشت‌هاش لمس کرد، روان چیویو که خواب بود بالاخره دیگه نتونست تحمل بکنه. در خوابش، احساس می‌کرد چیزی انگار کف دستش رو قلقلک می‌ده‌. احساس خارشش خیلی خفیف بود، مثل سنجاقکی که از روی آب می‌گذره.

ذاتا کف دست یک قسمت حساس بود‌. بعد ازاینکه یوان‌جو چندین‌بار اون‌کار رو انجام داد، روان چیویو فقط می‌خواست دستش رو عقب بکشه و اون قسمت رو بخارونه. بنابراین، با خواب آلودگی اینکار رو کرد.

«امممم» روان چیویو دستش رو عقب کشید و کف دستش رو که خارش عجیبی داشت روی پوست حیوانی مالید و بعد دستش رو زیر پتوی پوست حیوانی برد. اون مثل یک توپ در خودش جمع شد و دوباره به خواب رفت.

گرگی که بخاطر این‌که روان دستش رو به پوست حیوانی مالیده بود، ناراحت شده بودش: «.....»

اون به آرومی دستی رو که باهاش دست روان چیویو رو گرفته بود رو مشت کرد. در یک لحظه، رنگ صورتش پرید و دوباره عرق از پیشانیش جاری شد. مدت زیادی طول کشید تا ارامش ساختگیشو به‌دست بیاره. یوان با دهان بسته خندید.

لحظه‌ای که روان دستش رو عقب کشیده بود، انرژی معنوی‌ای که در بدنش باقی مونده بود و در شرف از بین رفتن بود، کامل از بین رفت.

درد و گرسنگی دوباره در بدنش بالا رفت. گرما رهاش کرد و تاریکی بی‌حد و حصر مثل تار عنکبوت نشکن اون‌رو در خودش فرو برد. حتی اگه یوان‌جو در واکنش‌های خودش کند بود، اما می‌دونست گرما و نوری که قبلا احساس کرده بود از طرف روان چیویو بود.

کم‌کم درد تلخی در گلوش پدیدار شد. یوان‌جو نفس عمیقی کشید و فکش رو فشار داد. اون به خودش اجازه نمی‌داد دوباره در ناامیدی غرق بشه. درعوض، از ذکاوت خودش استفاده کرد تا دوباره هسته شیطانیش رو ترمیم بکنه.

بااین‌حال، به‌نظر می‌رسید سرنوشت برعلیه اون هست. حتی وقتی دردی از همه جای بدنش می‌اومد رو تحمل کرد و انرژی معنوی رو از هوا جذب کرد؛ انرژی شیطانی که در خونش پنهان شده بود بلافاصله انرژی معنوی رو می‌بلعید.

انرژی شیطانی اوج گرفت. در لحظه‌ای که نزدیک بود گرگ مبارزه رو به انرژی شیطانی ببازه، یوان‌جو جذب کردن انرژی معنوی رو کنار گذاشت تا بتونه روی مبارزه با انرژی شیطانی تمرکز کنه.

اون خونی که فوران می‌کرد رو تحمل کرد، میل به سرفه‌اش رو فرو نشاند و فقط صدای خفه‌ای از گلوش بیرون می‌اومد.

همه‌چیز تا این لحظه پیشرفت کرده بود. مهم نبود که چقدر نمی‌خواست حقیقت رو بپذیره و دلش می‌خواست به گرگ شیطانی با عظمت گذشته برگرده لیو موقعیت واقعی و الانش جلوش رو می‌گرفت.

انرژی شیطانی که در بدنش موج می‌زد از خونش می‌اومد. اون خون کثیف شیطانی داشت.

چشم‌های یوان‌جو تیره شد و کم‌کم با رنگ قرمز مایل به زردی پر شد.

بیشتر خاطرات کودکیش با گذشت زمان محو شد. اون نمی‌دونست پدر و مادرش چه کسانی هستند و فقط به‌طور مبهم ورطه تاریکی رو به یاد می‌اورد که نمی‌تونست پایانش رو ببینه.

اون به آرومی دست‌هاشو مشت کرد. مهم نبود که چقدر انرژی معنوی همسرش خاص هست، شاید اون توانایی این رو نداشت که درمانش بکنه.

شاید، تنها راهی که روان می‌تونست انرژی شیطانی رو پاک بکنه که تمام اون خون کثیف رو بیرون بیاره و منبع انرژی شیطانی رو قطع کنه و تبدیل به همون گوشت گرگ خشکی که روان قبلا بهش اشاره کرده بود بشه.

یوان‌جو که فهمیده بود حتی اگه به این منوال هم ادامه بده، باز نمی‌تونه به یک گرگ شیطانی سالم تبدیل شه، اون لب‌هاشو خم کرد و یک لبخند مسخره به خودش تحویل داد.

اون قیافه روان رو در ذهنش ترسیم کرد و به این فکر کرد که چطور روان حاضر نبود غذای زیادی بخوره فقط برای این‌که غذای بیشتری بهش بده. اون به کف دست قرمز و یخ زده‌اش فکر کرد و این‌که چطور ممکنه زخم‌هاش از گرگ‌های شیطانی باشند که اونو آزار داده بودند.

درمورد خودش، اون فقط می‌تونست به بی‌مصرفی روی تخت دراز بکشه و اونو تماشا کنه که مضطرب می‌دوید و برای زنده موندن تلاش می‌کرد. احساس می‌کرد قلبش ذره ذره بریده می‌شه. اون قبلا هرگز انقدر احساس بدی نکرده بود.

یوان‌جو با چشم‌های بسته همه تلاشش رو کرد تا برای اولین‌بار به انرژی شیطانی داخل خونش خوش آمد بگه و ازش استقبال بکنه.

انرژی شیطانی که بنظر می‌رسید زنده هست، خیلی سریع از دستور اربابش آگاه شد. با جرات زیاد، اون‌هارو به یک توپ تبدیل کردند و هر کدوم برای این‌که اولین نفری باشند که دستور یوآن‌جو رو انجام می‌دن، رقابت کردند. در پایان، اون‌ها رشته‌ای از انرژی شیطانی که یوان‌جو می‌خواست رو جدا کردند و با زخم پشتیش که در شرف خون‌ریزی بود ترکیب شدند.

یوان‌جو احساس بی‌حسی و خارش داشت. حسش شبیه زمانی بود که روان چیویو انرژی معنویش رو بهش منتقل می‌کرد. تقریبا خیلی سریع، زخم در حدی که خون‌ریزی متوقف بشه، خوب شد.

کتاب‌های تصادفی