ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 104
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد چهارم: آیا این شیر، مشکل مغزی داشت؟!(1)
لوزیران دوبار اسم روان چیویو رو صدا زد و بیصبرانه برای چند ثانیه منتظر موند. یبار دیگه احساس ترشرویی کرد.
بیشاز ده دقیقه پیش، اون به قبیله گرگ آتش رسیده بود. اون از قبل خودشو آماده کرده بود که باید مدتی صبر کنه تا خبری از روان چیویو پیدا کنه، اما مطمئنا این شیر شیطان شانس بیسابقه ای داشت. به محض اینکه رسید اون با زی یو روبهرو شد.
زی یو و لو زیران هردو در قبیلههای خودشون جنگجو بودند و درطول گردهمایی سالانه پاییز با همدیگر برخورد داشتند. به همینخاطر همدیگر رو میشناختند.
وقتی زی یو، لوزیران رو دید یکجورایی متعجب شد.
«لو زیران خودتی؟ برای چی به قبیله گرگ آتش اومدی؟!»
بعداز چند دقیقه گپ زدن، لوزیران بدون درنگ پرسید: «یکی از انسانهای قبیله من با یکی از افراد شما ازدواج کرده؛ درست میگم؟! رییس قبیله ازم خواست به اینجا بیام و چک کنم آیا اون هنوز زنده هست یا نه؟!»
قیافه زی یو یکجورایی عجیب غریب شده بود. اون جواب داد: «منظورت روان چیویو هست؟»
«بله، آیا اون مرده؟!» لوزیران متعجب نبود. ازاین گذشته، اون فکرش رو نمیکرد که روان چیویو بتونه زنده بمونه.
بعد ازاینکه زی یو این جمله رو شنید، قیافهاش بیشتر عجیب و غریب بنظر میرسید. اون جواب داد: «اون زن نمرده، نه تنها زنده هست، بلکه خیلی هم گستاخ و متکبره.»
همین که زی یو به این فکر کرد که چطور روان چیویو از نفرین روی بدنش برای تهدید اون استفاده کرده، خشمگین شد.
«اون زندس؟!» لو ریزان ایندفعه واقعا شگفتزده شده بود. چهره درخشان و چشمگیرش، غرق شد. «پس یوانجو مرده؟»
یوانجو حتما مرده بود که روان چیویو تونسته بود زنده بمونه.
زی یو دندونهای عقبش رو بهم سابید و زمزمه کرد: «خیلی خوب میشد اگه یوانجو میمرد اما براساس حرف روان چیویو، اون گرگ هنوز زنده و سالمه. اون گرگ هنوز توانایی این رو داره که با روان چیویو فعالیت صمیمانه انجام بده.»
زمانی که لوزیران کلمه "صمیمانه" رو شنید، چهرهاش کاملا کج و معوج شده بود، اون با ناباوری پرسید: «تو داری میگی روان چیویو و اون گرگ باهم فعالیت صمیمانه داشتن؟!»
زی یو توسط شیطان شیری که ناگهان صداش رو بلند کرد، شوکه شد. بااینحال با دیدن صورت رنگ پریده لو زیران، اون خیلی سریع متوجه شد که این شیر شیطان، روان چیویو رو طعمه خودش میدونه. اگه روان میمیرد اشکالی نداشت، اما اون نمیتونست با شیطان دیگهای باشه. اونهم همینطور فکر میکرد.
بعد ازاینکه زی یو این موضوع رو فهمید، چشمهاشو چرخوند. یک استراتژی به ذهنش رسید. اون عمدا سعی کرد که قضیه رو بدتر کنه و گفت: «اره من با گوشهای خودم شنیدم که اینو گفت. روان چیویو گفتش که اون و گرگ چندینبار فعالیت صمیمانه باهم داشتن. اولش باور نکردم، اما بوی گرگ روی بدنش خیلی قوی بود.»
صورت لوزیران اونقدر پیچ خورده بود که میشد ازش آب بچکونی. اون همه تلاشش رو کرد تا خشم قدرتمند و غیرقابل توضیحش رو مهار کنه. اون دندونهاشو بهم فشار داد و پرسید: «اون زن لعنتی و اون گرگ شیطانی فلج کجا زندگی میکنن؟»
زی یو با دیدن اینکه لوزیران به دامش افتاده، خوشحال شد. اون وانمود کرد که تعجب کرده. با پنهان کردن اینکه یوانجو یک گرگ نفرین شدست، عمدا پرسید: «زیران، داری فکر میکنی که باید چیکار کنی؟ مگه نمیدونی رییس سابق ما خیلی قدرتمنده؟! باوجود اینکه اون یک گرگ خاکستری چلاقه که قدرتش رو از دست داده، احتمالا هنوز یک شیطان سطح سه هست. میخوای به اون حمله کنی؟»
لوزیران پوزخند زد و گفت: «هاها، سطح سه؟!»
اون چند روز پیش، قبل از رسیدن به گذرگاه به سطح چهار رسیده بود. چرا باید از یک گرگ خاکستری فلج که به سطح سه پسرفت کرده بود، میترسید؟!
لو زیران نظرش عوض شد. اون قرار بود امروز یوانجو رو بکشه، روان چیویو رو برگردونه و حبسش کنه. وقتی که جریان جزر و مد حیوانی فرا میرسید، او از شیری که در خواب دیده بود، درخواست میکرد که روان رو به پایینها بده و بعد روان بخاطرش میمرد.
از اول قرار بود روان چیویو برای اون بمیره، ولی الان اون با یک شیطان دیگه بود. این دیگه چی بود؟!
بهش خیانت کنه؟! اون فقط یک ابراز احمقانه بود که جرات کرده بود بهش خیانت کنه....
کتابهای تصادفی
