فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 132

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر صد و سی و دوم: این گرگ احمق، به جای اینکه استراحت کنه؛ داشت چیکار میکرد؟(2)

یوان جو خودش رو مجبور کرد که آروم بشه، اون لنگ لنگان به سمت اجاق سنگی رفت و به طرز دیوانه واری هیزم، به داخل اجاق اضافه کرد.

دمای غار خیلی سریع بالا رفت، اما گرگ فقط به همین کار راضی نشد. اون به پوست ضخیم گاومیش کوهان دار، که روان تا کرده بود و تو گوشه ای قرار داده بود، نگاه کرد‌. روان قصد داشت چند روز دیگه، از اون برای تعویض پرده اتاق خوابشون استفاده کنه.

روان چیویو در حال حاضر احساس خیلی بدی داشت. اون بخاطر سر و صدای زیاد ناراحت شده بود. صدای بی وقفه خرد شدن چوب، از بیرون غار بگوش می‌رسید؛ همچنین داخل اتاق خواب هم گهگاهی سر و صدایی به همراه صدای جوشیدن آب شنیده می‌شد. با این شلوغی های اطراف ، سردرد روان بدتر شد.

و هنوز، اون انرژی لازم برای انجام هیچ کاری رو نداشت. اون نمیتونست دستش رو بلند کنه یا درخواستش برای سکوت رو بیان کنه. تنها کاری که قادر به انجامش بود، منفعلانه تحمل کردن همه چیز بود.

پس از گذشت زمان نامعلومی، سر و صدا خاموش شد. از اونجایی که اون اینجا ازدواج کرده بود، همیشه یه جرعه آب تو اتاق خواب وجود داشت، اما الان همون یه کاسه آب هم نبود.

اتاق خواب گرمتر شده بود، اما روان چیویو هنوز احساس سرما می‌کرد. اون چشمه های مه آلود و تارش رو باز کرد. چرخوندن سرش انرژی زیادی رو ازش گرفت. اون یه نگاه اجمالی به چهره ای که دستاش خونی بود، انداخت و پوست حیوانی ضخیم که بنظر می‌رسید با خشونت تو دیوار سنگی فرو رفته رو دید.

این گرگ احمق، به جای اینکه استراحت بکنه داشت چیکار میکرد؟!

روان چیویو از نظر عاطفی احساس ناراحتی میکرد و دلش میخواست گریه کنه. پلک هاش اونقدر سنگین بودند که انگار هزار کتی پشت پلکش قرار گرفتن، اون با ناراحتی فقط تونست چشم هاشو ببنده.

اون ``گرگ احمق`` که از همه قدرت شیطانیش و حتی یکم از انرژی شیطانیش استفاده کرده بود تا بیشتر چوب های سختی که با خودش آورده بود رو بشکنه و با اونها تونسته بود یه در ورودی برای غار بسازه. اون حتی پرده اتاق خواب هم عوض کرده بود‌.

وقتی همه این کار ها انجام شد، دما به طرز قابل محسوسی بالا رفته بود. یوان جو لب هاشو بهم فشار داد و با استفاده از یه پوست حیوانی کثیف، خون روی دست هاشو پاک کرد. اون وقتی نداشت تا پوست های حیوانی رو بشوره.

یوان جو انرژی شیطانیش رو بیرون کشید و ازش برای التیام بخشیدن به زخم دستاش استفاده کرد، سپس یه کاسه آب داغی رو که خنک شده بود رو به همراه یه قاشق چوبی برداشت، به سمت تخت سنگی رفت و از هوشیاری شیطانی رو به کاهشش برای نگاه کردن به همسرش کمک گرفت.

مژه های بلندش کمی روی هم افتادند. یوان جو قبل از اینکه یه قاشق پر از آب رو به لب های روان نزدیک کنه، یه جرعه آب نوشید تا دماش رو بررسی کنه.

با اینکه روان چیویو خیلی ضعیف بود، خیلی تشنه‌اش بود و با همکاری تمام آب رو نوشید.

بعد از اینکه اون یه کاسه آب رو خورد و قیافه اش بهتر بنظر میرسید؛ یوان با اکراه اخم های در هم پیچیده ابروهاش رو باز کرد.

اون به لب های روان چیویو که از آب برق میزد، خیره شد و سپس به قاشق چوبی که تو دستش نسبتا کوچک به نظر میرسید، نگاه کرد. ابروهای سیاهش شل شدند و دوباره توی هم رفتند. مژه های روی چشم های زیباش می‌لرزیدند. قلبش و نوک گوش هاش داغ شدند.

اون....اون از قصد اینکار رو انجام نداده بود. این یه بوسه غیر مستقیم بودش...

گوش های نوک تیزش دوباره لرزیدند و به رنگ صورتی دراومدند. یوان جو طوری لب هاشو بهم فشار داد که گونه هاش قرمز شدند و رنگ گرفتند. یوان عصای چوبی‌ای که کنارش بود رو برداشت و لنگ لنگان به اون سمت رفت تا یه کاسه آب گرم دیگه بکشه.

قبل از اینکه آب رو به روان چیویو بده، اون دزدکی و از قصد، دمای آب رو با یه دلیل پنهانی و چهره‌ای سرد چک کرد.

بدنش کم کم داشت به آخرین حد خودش نزدیک می‌شد. با اینکه اتاق به اندازه کافی گرم بود، اما روان چیویو هنوز از سرما می‌لرزید و عرق می‌کرد.

گوشه بیرونی چشم های گرگ قرمز شدند. یوان جو با انرژی شیطانیش، بدن روان چیویو رو چک کرد تا متوجه بشه چرا اون مریض شده، اما اون هیچ اثری از انرژی شیطانی یا آسیب‌های داخلی پیدا نکرد.

وقتی روان تو حالت هذیان، زمزمه کرد که دوباره سردش شده، یوان جو به آرومی مشتش رو بهم گره زد. قیافه نگرانش، تاریک و گرفته بود.

اون میدونست انسان ها برای اینکه موقع خوابیدن خودشون رو گرم نگه دارند، بهم می‌چسبند. با تقسیم کردن دمای بدنش، میتونست به راحتی روان رو گرم نگه داره؛ اما اگه اون هم زیر همون پتوی پوست حیوانی می‌خوابید در حالیکه روان هوشیار نبود.....

یوان جو، که نمی دونست خودش گرگ خاکستری تیانلو هست؛ از دستپاچگی، عرق کرد. نزدیک بود بخار از سرش بیرون بزنه.

همینطور که نگاهش به اندام بریده شده زشت افتاد،چشم هاش یکم باریک شد و مشتش رو باز کرد. اگه فردا روان از خواب بلند میشد و میفهمید همچین کُنده زشتی رو لمس کرده، آیا گریه میکرد؟ آیا این اتفاق روی قلبش سایه می انداخت؟!

تبدیل شدن به فرم گرگیش هم گزینه خوبی نبود. خز گرگیش، زبر و پوست روان خیلی نرم بود. خزش پوست روان رو خراش می‌انداخت.

یوان جو نمیدونست باید چیکار کنه. قبل از اینکه هوشیاری شیطانیش از بین بره روی تخت دراز کشید و به طور غریزی دست روان چیویو رو گرفت.

کتاب‌های تصادفی