ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 160
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد و شصتم: محبت لطیف تو اون هجاها باعث شد روان فکر کنه، اون رو تو ذهنش تصور کرده.(2)
از اونجایی که گرگ جوابی نداد، روان چیویو فکر کرد که گرگ از دستش ناراحته. اون با حالتی غمگین، به این فکر کرد که چطور از گرگ معذرت خواهی کنه و با تردید دستش رو از دم گرگ جدا کرد.
یوان جو دیگه نتونست جلوی لیسیدن لب های خشکش رو بگیره. اون دم بزرگش رو به سرعت دور دست های روان که در حال عقب نشینی بود، پیچوند. یوان جو یکم به پهلوش چرخید و موهای بلند و مشکیش روی گوشاش افتادند.
روان چیویو میتونست مژه های زیبا و پرپشتش رو ببینه.
آقای گرگ خاکستری بدون هیچ نیت خیری، با چشمهایی قرمز شده نوک دمش رو گرفت و برای مدتی به آرومی به پشت دست روان مالید و بعد با لحنی خشن پرسید:«هنوز دستت میخاره؟!»
روان چیویو:«.....»
باید روان میگفتش که از اول پشت دستش نمیخارید، اما الان بعد از اینکه گرگ دمش رو به دستش مالید، احساس خارش داره؟! اما بهرحال، اون امروز موفق شده بود دم گرگ رو لمس کنه.
روان چیویو توسط انتقام کودکانه گرگ، سرگرم شده بود. اون چشم هاشو کج کرد. روان با فکر کردن به اینکه همسر صدا شدنش تصور خودش بوده یا نه، نحوه صدا زدن گرگ رو تغییر داد تا اون رو آزمایش کنه. «هممم، آقای یوان نظرت چیه یکم انرژی معنوی بهت بدم.»
اون به تازگی مقدار کمی انرژی معنوی تذهیبگری کرده بود و قصد داشت بعد از تموم شدن بازیش با دم گرگ، اون ور بهش منتقل کنه.
گرگ حساس متوجه شد نحوه صدا زدنش توسط روان عوض شده. اون به این فکر کرد که امشب روان چطور گرگ خاکستری تیانلو رو بزرگ جلوه داده، قلبش از درد به خودش پیچید. گوشاش به سمت پایین افتادند. ظرف سرکهای که بالاخره مهر و موم شده بود، دوباره واژگون شد. اون جواب داد:«نیازی نیست.» *1
روان چیویو احساس کرد دم داره پشت دستش رو رها میکنه. اون به گوش های پایین افتاده و گونه زخمی گرگ خیره شد. روان نمیدونست چرا، اما یهویی احساس کرد که میخواد گریه کنه. قلبش هم نرم شده بود.
روان چیویو با صورتی که نصفش زیر پتوی پوست حیوانی پنهان شده بود، برای اولین بار اسم شوهرش رو صدا زد. «یوان جو.»
آقای گرگ خاکستری یکم چشم هاشو گشاد کرد. تعجب از توی چشم هاش گذشت، اما همچنان رفتار آروم و سرد خودش رو حفظ کرد.«هممم؟»
روان چیویو دستش رو از زیر پتوی آقای گرگ خاکستری بیرون اورد، پتوش رو صاف کرد تا خودش رو بپوشونه و بعد از قصد پرسید:«هنوز اسم منو به یاد داری؟!»
اون به شدت شک داشت که آقای گرگ خاکستری اسمش رو به خاطر داشته باشه. به احتمال زیاد، اون اسمش رو فراموش کرده بود و به همین خاطر هر دفعه از صدا زدن اسمش، در میرفت.
آقای گرگ خاکستری:«....»
یوان چطور میتونست اسمش رو فراموش کنه؟! با این حال با شنیدن لحن ناامید همسرش، اون احساس درماندگی کرد. ابروهای سیاهش که با تلخی توی هم فرو رفته بودند، نرم و باز شدند.
لب های نازکش اسم روان چیویو رو توی خودش جای داده بودند، اما گرگ برای بلند گفتنش خجالتی بود.
روان چیویو منتظر جواب آقای گرگ خاکستری بود، اما مدت طولانی پس از منتظر موندن، اون باز چیزی نشنید.
روان از قبل، مشخصا خوابش پریده بود و میخواست تو مرحله بعدی حتی تذهیبگری هم بکنه، اما به طرز عجیبی، پس از پرسیدن این سوال، احساس خوابآلودگی کرد.
روان چیویو منتظر موند و صبر کرد. پلکهاش سنگینتر شدند و بتدریج هوشیاریش تیرهتر شد. افکارش به سمت متفاوتی رفت. شاید، اون بتونه از چوب های توی خونه استفاده کنه و برای آقای گرگ خاکستری ویلچر بسازه. یا شاید هم میتونست از مادربزرگ رویی برای ساخت یه ارابه چهار چرخ کمک بگیره و سپس یه حیوان برای کشیدن ارابه، اسیر کنه. به این ترتیب یوان جو هم میتونست باهاش به قبیله گرگ آتش بره...
قبل از اینکه عمیق به خواب بره، روان چیویو به طور مبهم صدای گرگ رو شنید که به آرومی صداش زد:«چیویو.»
محبت لطیف تو اون هجاها باعث شد روان فکر کنه، اون صدا رو توی ذهنش تصور کرده.
یادداشت مترجم:
*1 کلمه سرکه در چین یه معنای حسودی می باشد. اینجا منظور اینه که یوان جو به گرگ خاکستری تیانلو حسودی میکنه.
کتابهای تصادفی
