فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 72

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 72: مشهور شدن.

«خدای من! همون که بهش می‌گن قوی‌ترین جنگیر؟»

کانگ‌جون به پلیس پاسخ داد. مردم زمزمه می‌کردند.

«اوه! این مرد تو یه روز دوجین از پرونده تسخیر ارواح رو حل کرده!»

«جدی؟ همون مرده که تو مقاله بود؟»

اخیرا، بیش‌ترین چیزی که مردم در دنیا از آن می‌ترسیدند ارواح خبیث بودند.

انسان‌هایی که ارواح خبیث تسخیرشان کرده بودند نمی‌توانستند در مقابلشان مقاومت کنند! با این حال جنگیرها موفق شدند ارواح خبیث را از بین ببرند.

به همین خاطر مردم مشتاق جنگیرها بودند. آن‌ها همانند قهرمان‌هایی بودند که بشریت را از یک بحران نجات دادند.

به‌خاطر اعمالی که افراد تسخیر شده انجام می‌دادند مردم در معرض خطر بودند. بسیاریشان در خصوص فعالیت جنگیرانی که نجاتشان داده بودند در اس ان اس مقاله منتشر کرده بودند. کانگ‌جون در مقایسه با دیگر جنگیرها حوادث بسیاری را حل کرده بود که بر محبوبیتش اضافه می‌کرد.

علاوه بر این شخصی او را جنگیر مو نقره‌ای نامید. بسیاری از مردم تصور می‌کردند که کانگ‌جون قوی‌ترین جنگیر باشد.

-کی بهم لقب جنگیر مو نقره‌ای داد؟

کانگ‌جون لبخند تلخی زد.

سپس از یکی از پلیس‌ها پرسید.

«می‌تونید کمی از وضعیت توضیح بدید؟»

«این موقعیت جنگیرا رو تحت فشار قرار می‌ده. هر تعلل بیشتری فاجعه سازه که برگشتی براش نیست. هر لغزشی باعث قربانی شدن مردم زیادی می‌شه.»

پلیس رنگ پریده بود اما مصمم به نظر می‌آمد.

«موفق می‌شی؟؟»

«البته.»

هنگامی که کانگ‌جون با اطمینان جوابش را داد مسیر مقابلش باز شد.

«جنگیر نیم. لطفا اینکارو رو انجام بدید.»

مردم فریاد می‌زدند.

«جنگیر نیم! سخت تلاش کنید!!»

«اون ارواح خبیث رو فراری بدید!»

«براتون آرزوی موفقیت می‌کنم!»

چندان خوشایند نبود اما از تشویق مردم قدرت می‌گرفت.

کانگ‌جون مشت‌هایش را محکم به هم کوبید و به سمت فرمانروایان رفت.

-نمی‌دونستم قراره با ارباب غول مبارزه کنم...

|20 دقیقه قبل از رسیدن کانگ‌جون|

در فضای وسیع میدان جنگ، اجساد بسیاری از هیولاها پراکنده بود.

هیولاها، هیولا نبودند بلکه دسته‌ای بودند که توسط فرمانروایان برای به چالش کشیدن ارباب غول احضار می‌شدند.

در کمال تعجب همه‌شان مرده بودند.

از یک طرف جانگ سو یون ناله می‌کرد.

«آه... ارباب غول چطور...؟»

او با اطمینان وارد شده بود تا ارواح خبیث را بکشد.

با وجود تایید شکست فرمانروایانی که در ابتدا وارد شده بودند، او به پیروزی خود اطمینان داشت.

با این حال مشخص شد حریفش ارباب غول است.

-باید بهش گوش می‌‌دادم.

جانگ سو یون آهی کشید. اگر با کانگ‌جون وارد می‌شد اوضاع اینطور نبود. احساس پشیمانی مبهمی داشت.

همه سربازانش مرده بودند و فقط فرمانروایان باقی مانده بودند. مبارزه با ارباب غول غیرممکن بود چرا که آسیب زیادی دیده بود و قدرت مبارزه‌اش را از دست داده بود.

انرژی جادوی سیاهش تحلیل رفته بود و سلامتی‌اش در پایین‌ترین حد قرار داشت.

شفای بیشتر با معجون کار دشواری بود.

دیگر فرمانروایان کشته شده بودند. وقتی او وارد شد آن‌ها مرده بودند.

او هم به زودی می‌مرد.

«کاکاکاکا!! آشغالای پست فطرت!»

ارباب غول نزدیک می‌شد.

جانگ سو یون روحیه‌اش را از دست داد.

آیا اینجا خواهد مرد؟

ذهنش پر از نومیدی شده بود. اگر او بمیرد هر کاری که در واقعیت و در هوامونگ انجام داده بود هدر می‌رفت.

«اگه فقط کمی صبر می‌کردم برسه...»

ناگهانی به کانگ‌جون فکر کرد. ایده مبهمی داشت اما ممکن بود او در مقابل ارباب غول پیروز شود.

با این حال امکان کمی برای زنده ماندنش تا قبل رسیدن او وجود داشت.

به‌خاطر تفاوت زمانی میان واقعیت و میدان نبرد بود. یک نبرد طولانی در اینجا فقط یک ضربه انگشت در واقعیت بود. بنابراین تا آمدن کانگ‌جون امکان زنده ماندن وجود نداشت.

همان لحظه

هواکاک!!

گردنبندش شروع به درخشیدن کرد.

[گردنبند زمان]

-رتبه: فقط یک

-نشانه فرمانروایی شما در هوامونگ

-چابکی +5 هنگام پوشیدن.

-پوشنده می‌تواند محافظت از زمان را دریافت کند.

-عنوان فرمانروا: آویا

این نشانه حاکمیتش بود.

فقط یک بار درخشش را درش دیده بود.

قبل از اینکه ماه سرخ ظاهر شود، او برای اشغال یک ساختمان نزدیک می‌جنگید که زمان در آنجا به آرامی شروع به جریان کرد.

محافظ زمان استفاده شد! در نتیجه او توانست برنده شود!

این یک توانایی عالی بود. اما مشکل اینجا بود که نمی‌توانست آنطور که می‌خواست از آن استفاده کند.

خیال می‌کرد تصادفا اینطور شده. حتی زمانی که توسط ارباب خوناشام کشته شد. تحریکش نکرد.

بنابراین انتظار نداشت که فعال شود. با این حال الان گردنبندش می‌درخشید.

«شاید؟»

نور گردنبند محو شد.

احساس می‌کرد زمان متوقف شده و دوباره به جریان افتاده اما چیزی تغییر نکرده بود.

کونگ! کونگ! کونگ!کونگ!

ارباب غول همچنان به سمتش می‌آمد.

پیامی به دستش رسید.

[با یک متحد، پادشاه لوکان از ارتش 439 هوامونگ بجنگید.]

برایش مثل معجزه بود.

سووک

کانگ‌جون به محض ورود در میدان نبرد اخم کرد.

همه جا پر از اجساد بود.

تنها ارباب غول موجود زنده آنجا بود.

نه شخص دیگری هم بود.

«آه...»

وقتی با صدای ناله خفیف سرش را به پشت برگرداند، زنی را دید که نفس نفس می‌زند.

زره‌اش غرق در خون بود. زنی که روی زمین نشسته بود و نیزه شکسته‌اش را در دست داشت.

او جانگ سو یون، فرمانروا آویا بود.

«زنده‌ای؟»

کانگ‌جون شگفت زده شده. خیال می‌کرد باید مرده باشد.

جانگ سو یون به او خیره شد. قدرتی برای حرف زدن نداشت.

«باید به حرفم گوش می‌دادی.»

کانگ‌جون معجون شفای معمولی‌اش را روی بدنش ریخت. سپس معجون دیگری در دستش گذاشت و گفت.

«بنوشش و تا جایی که می‌تونی ازش استفاده کن. تا اون موقع سعی می‌کنم باهاش مقابله کنم.»

«....»

جانگ سو یون سرش را بدون هیچ حرفی تکان داد. پس از ریختن معجون روی بدنش سرزنده‌تر به نظر می‌رسید. بعد از درمان جراحاتش وضعیت سلامتی‌اش افزایش پیدا کرد.

قدرت کافی برای نوشیدن معجون در دستش را به دست آورد.

شتاب!

بدنش نیمه جان بود اما چشمانش باز بود.

«فکر می‌کردم بمیرم.»

اگر محافظ زمان را نداشت دیگر در این دنیا نبود.

فرمانروایان شکست خورده به جهنم می‌رفتند.

او در آنجا رنج‌های غیرقابل تصوری را پشت سر می‌گذاشت.

دراین بین کانگ‌جون با ارباب غول روبرو شد.

ارباب غول کانگ‌جون را شناخت و فریاد زد.

«کودوک!! تو فقط برای مردن اینجا اومدی!»

ارباب غول مردنش به‌خاطر یک فرمانروای انسانی را مایه شرمساری می‌دانست.

«این تویی که دوباره اومدی بمیری! باید تو سکوت همونطور مرده می‌موندی!»

کانگ‌جون شمشیر ارباب خوناشام را گرفت و ارباب غول را تماشا کرد.

اگر ارباب غول، هنوز همان ارباب غول بود غیرممکن بود به تنهایی در مقابلش پیروز شود. با این حال ارباب غول ضعیف‌تر بود.

«کاکاکاکات! حقیر! الان همه محدودیت‌هات رو بهت می‌گم!»

چشمان ارباب غول آبی مایل به سیاه شد. با عجله سمت کانگ‌جون رفت و مشت زد.

تاب تاب تاب! کوانگ کوانگ کوانگ!

مشت‌هایش پرواز می‌کردند.

سرعت حرکت ارباب غول زیاد بود.

با این وجود، کانگ‌جون همه ضربه‌هایش را رد کرد.

آیا سطحش در این مدت افزایش پیدا نکرده بود؟ یا به این دلیل بود که غول اراب زنده شده ضعیف بود؟

کانگ‌جون تمام حرکت‌های ارباب غول را خواند و قبل از رسیدنشان حمله کرد.

سپس حرکتی را به سمت ارباب غولی که نزدیک می‌شد نشانه گرفت.

«برش بهشتی!!»

برق!

به لطف قدرت شمشیر ارباب خوناشام، قدرتش با قبل غیرقابل مقایسه نبود.

پااک!!

«کووووه!»

خط عمیقی روی سر ارباب غول شکل گرفت و خون سیاه فوران کرد.

برق! سکئوک!

کانگ‌جون او را با یک برش بهشتی دیگر تا مچ پایش دنبال کرد.

«کووووووووه!»

ارباب غول به زانو افتاد و در آن لحظه کانگ‌جون با شمشیر جلو پرید.

برق!

بدن ارباب غول می‌لرزید و سرش به زمین افتاد.

-تموم شد؟ اصلا به اندازه‌ای که فکر می‌کردم ترسناک نبود!

ارباب غول زنده شده ضعیف نبود. ضربه‌های او بسیار قوی‌تر از کلون ارباب خوناشام شده بود.

با این حال، کانگ‌جون بسیار قوی‌تر بود و اکنون یک سلاح درجه افسانه‌ای داشت. از ابتدا ارباب غول هم‌سطح کانگ‌جون نبود.

زمانی که کلون ارباب خوناشام را نابود کرد سطحش افزایش یافت اما الان هیچ تجربه‌ای به دست نیاورده بود.

-صبر کن! تجربه‌م بیشتر نشده.

حس ششمش می‌گفت چیزی اشتباه‌ست.

اگر ارباب غول مرده بود. باید مقدار عادی از تجربه را کسب می‌کرد. با این حال اندازه تجربه همانقدر بود.

«کوکوکوکوکوکو.»

خنده شیطانی از دهان غول ارباب بیرون می‌آمد و کانگ‌جون فهمید که نبرد به انتها نرسیده.

«کووووووهههه!»

هاله‌ای سیاه دور قسمت‌های بدنش پیچیده شد و سرش به سرعت دوباره با بدنش ادغام شد.

از جا پرید و به کانگ‌جون خیره شد.

چشمانش. چرا احساس می‌کرد دو خورشید در فضایی وسیع می‌درخشند؟

قلب کانگ‌جون به تپش افتاد.

-این یارو چیه؟ بدون شک ارباب غول نیست.

اصلا به نظر نمی‌آمد که ارباب غول باشد.

«بهت می‌گن فرمانروا لوکان؟»

صدا، حس بدی را در او برانگیخت که تا به الان مواجه نشده بود.

با شنیدن صدا احساس ناامیدی می‌کرد. با این حال مشت‌هایش را به هم گره کرد و پرسید.

«تو کی هستی؟»

حریفش خندید.

«من مالک کسیم که اخیرا کشتیش.»

چهره کانگ‌جون در هم رفت.

-مالک ارباب غول؟

واقعا این حرف‌ها را شنید؟

او کسی بود که باعث ظهور ماه سرخ در هوامونگ شده بود.

-دومین پادشاه شیاطین کولادیکوس؟ غیرممکنه!!!

همین الان و اینجا ظاهر شده بود؟

-مسخره‌ست...

با این حال خواست تاییدش کند.

«تو دومین پادشاه شیاطین کولادیکوسی؟»

«جالبه که اسممو می‌دونی.»

چشمان ارباب غول درخشید و کانگ‌جون احساس کرد که غرق می‌شود.

او واقعا دومین پادشاه شیاطین بود!! چطور می‌توانست پیروز شود؟

دوباره صدای دومین پادشاه شیاطین را شنید.

«اگه می‌دونی اسمم چیه، پس بزار واقعا نشونت بدم کی هستم!»

«می‌خوای چی بگی؟»

«در برابرم زانو بزن و با من بیعت کن!! در این صورت من رهات می‌کنم.»

«...»

«داری گول می‌خوری! وقتی هوامونگ رو تصاحب کردم، دیگه نیازی به انجام ماموریتت نداری! بهت زندگی ابدی می‌دم! نظرت چیه؟»

کانگ‌جون لرزید. او واقعا از دومین پادشاه شیاطین می‌ترسید و اکنون هم از او درخواست بیعت کرده بود.

کانگ‌جونگ دندان به روی دندانش فشرد و مقاومت کرد.

«خفه شو! من ترجیح می‌دم بمیرم تا چنین کاری رو انجام بدم!»

کتاب‌های تصادفی