فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 87

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 87: میدان نبرد خونین (2)

«اینجا پر آئوکه. همه جا هم هست.»

وقتی پشت رینکار پرواز می‌کردند، کانگ‌جون نورهایی می‌دید که سراسر میدان نبرد برق می‌زدند.

این برق‌ها آئوک بودند.

کانگ‌جون بالاخره زندان‌های فضایی را پیدا کرده بود.

مشکل این بود که اطراف هر آئوک را هیولاهای ترسناکی احاطه کرده بودند. بنابرین، اگر کانگ‌جون به آن‌ها نزدیک می‌شد قبل از اینکه بتواند در زندانی را باز کند می‌مرد.

برای همین سعی کرد حداقل جای زندان‌ها را به خاطر بسپارد.

رینکار توقف کرد و به پایین نگاه کرد.

«اینایی که اینجان خوبن. اگه من درگیر پادشاه شیطانی بشم کسی نیست ازتون مراقبت کنه.»

سپس ناگهانی گفت.

«شما لازم نیست بجنگید. من باهاشون می‌جنگم. پس خوب نگاه کنید چیکار می‌کنم.»

رینکار بالافاصله بعد از گفتن این حرف، به سمت جنگلی که در آن هیولاهای شیطانی با شاخ‌های آبی جمع شده بودند، پرواز کرد.

«کوکوکو!»

«کیکیکی!»

هیولاها به سمتش حمله‌ور شدند.

برای آن‌ها اهمیتی نداشت که رینکار فرمانده قدرتمند ارتش نیروهای دفاعی هوامونگ است و بدون عقب کشیدن به او حمله می‌کردند.

شمشیر رینکار به آرامی حرکت کرد.

سو-پاک!

ده‌ها هیولایی که روبروی رینکار بود تبدیل به پودر شده و ناپدید شدند.

[121 گره دریافت شد.]

[127 گره دریافت شد.]

[رینکار گوهر تاریکی را دریافت کرد.]

[176 گره دریافت شد.]

[لوکان یک سنگ ماه بزرگ به دست آورد.]

[آندراس یک معجون سلامتی پیشرفته به دست آورد.]

[119 گره دریافت شد.]

پول بی‌انتها سرازیر می‌شد و آیتم‌ها به ترتیب بین اعضای حزب توزیع می‌شد.

«فوق‌العادست.»

هر بار که هیولایی کشته می‌شد بیش از 100 گره دریافت می‌کردند.

علاوه بر آن گوهر و سنگ ماه بزرگ هم می‌دادند! خوشبختانه سنگ ماه به کانگ‌جون رسید.

فلاش! سو-پاک!

«ککااک!»

«کیاااا!»

هیولاها همینطور کشته می‌شدند.

هیولاها پراکنده شدند و یک هیولای شیطانی بزرگ ظاهر شد.

هیولایی شیطانی با شاخ آبی.

این هیولا کسی نبود جز لاپوس، یکی از فرماندهان پادشاه شیطانی دوم.

«کوکوکو! رینکار بیا اینجا!»

لاپوس با اینکه از هویت رینکار باخبر بود عقب نکشید. از آنجایی که زیردست پادشاه شیطانی دوم بود، سریعاً شمشیری بزرگ بیرون کشید.

هواارورو! کوا کوانگ!

هر بار که شمشیر تکان می‌خورد، شعله‌های آتش به همه جهات پرتاب می‌شد.

زمین شکاف خورد و جنگل آتش گرفت.

کوا کوانگ! هوارورو! کو کوا کوا کانگ!

رینکار حمله نکرد. فقط ایستاد و حملات لاپوس را نگاه کرد. بعضی‌ها فکر می‌کردند رینکار عقب کشیده است.

اگرچه کانگ‌جون متوجه هدف رینکار شد. چرا با اینکه می‌توانست پیروز شود داشت فقط دفاع می‌کرد؟

«داره سعی می‌کنه بهمون آموزش بده.»

رینکار داشت نحوه دفاع کردن هنگام مبارزه را به کانگ‌جون و بقیه آموزش می‌داد.

گرچه مانند همیشه، بدون اینکه توضیحی بدهد این کار را می‌کرد. باید خودشان متوجه منظورش می‌شدند!

برای همین کانگ‌جون روی مبارزه رینکار متمرکز شد. حتی کوچک‌ترین حرکت رینکار را هم از قلم نینداخت.

از طرفی آندراس و بقیه با دیدن هیولاهای کوچک و بزرگی که به سمت آن‌ها حمله‌ور می‌شدند ترسیده بودند.

با اینکه سطح این هیولاها برای رینکار ناچیز بود، برای آندراس و بقیه خیلی هم قوی بودند.

پادشاهان فوراً آماده مبارزه شدند.

با این حال، کانگ‌جون فقط به مبارزه میان رینکار و لاپوس توجه می‌کرد.

در واقع این کار کانگ‌جون نوعی شجاعت بود.

رینکار قبلاً گفته بود که نگران چیزی نباشند. همانطور که با لاپوس می‌جنگید، گاهی هیولاهای دیگر را هم از بین می‌برد.

با این حال، آندراس و بقیه هنوز مضطرب بودند و به اطرافشان نگاه می‌کردند. هیولاها به ده متری آن‌ها رسیده بودند، پس عادی بود که بترسند.

فلاش!

رینکار شمشیرش را چرخاند و هیولاها پودر شدند.

در همان حال، لاپوس تلو تلو خورد و از سینه‌اش خون فواره زد.

«کوووه! دردناکه!»

رینکار با بی‌حوصلگی به لاپوس که در حال دود شدن بود خیره شده بود.

[6201 گره دریافت شد.]

[رینکار شمشیر طوفان (قهرمان) را به دست آورد.]

[لوکان یک سنگ ماه بزرگ به دست آورد.]

[آندراس سپر طوفان (قهرمان) را به دست آورد.]

[داماس یک گوهر تاریکی به دست آورد.]

[آنگوس دستبند طوفان (قهرمان) را به دست آورد.]

آیتم‌های لاپوس همینطور توزیع می‌شد!

همه آیتم‌ها رده قهرمان بودند. یک رده بالاتر از رده کمیاب و یک رده پایین‌تر از رده افسانه‌ای.

اگر الان داخل بازی بودند، آیتم‌های قهرمان هم با تاس انداختن توزیع می‌شدند. هرچند رینکار ترجیح داده بود فقط برای آیتم‌های رده افسانه‌ای از تاس استفاده کند.

بنابرین، آیتم‌ها به ترتیب توزیع شدند.

متاسفانه کانگ‌جون فقط یک سنگ ماه بزرگ دریافت کرد.

با اینکه آیتم‌ها در سطح افسانه‌ای نبودند اما کانگ‌جون از اینکه چیزی دریافت نکرده بود افسوس می‌خورد.

درست همان لحظه بود که...

[صندوقچه گنج طلایی لاپوس به دست آمد.]

[صندوقچه گنج طلایی لاپوس به دست آمد.]

دو صندوقچه درخشان جایی که لاپوس از بین رفته بود ظاهر شدند.

«اینجارو! صندوقچه طلایی!»

امکان نداشت کانگ‌جون با این صندوقچه‌ها آشنا نباشد.

قبلا یکی از این صندوق‌ها را باز کرده بود و قلب رده افسانه‌ای و زره سنگین ارباب غول را دریافت کرده بود.

«توی این صندوقچه‌ها بدون شک آیتمای رده افسانه‌ای هست.»

حتی رینکار هم با دیدن صندوقچه‌ها لبخند زد.

«خوشحالم که دوتا صندوقچه طلایی بهم داده.»

سپس رو به کانگ‌جون و بقیه گفت.

«درستش اینه که به من برسه، ولی همونطور که قبل‌تر گفتم، می‌خوام شما هم شانس برنده شدن داشته باشید. البته برای گرفتنش باید تاس بندازید و بیش‌ترین عددو بیارید.»

همه آب دهنشان را قورت دادند. اگر درست تاس می‌انداختند، حتما آیتم‌های فوق‌العاده‌ای دریافت می‌کردند.

«الان به نوبت بازشون می‌کنم.»

رینکار یکی از صندوقچه‌های طلایی را باز کرد.

[رینکار صندوقچه گنج طلایی لاپوس را باز کرده است.] [قلب لاپوس (افسانه‌ای) بیرون آمد.]

«ق-قلب!»

چشمان کانگ‌جون از تعجب گرد شد. برخلاف کانگ‌جون بقیه حتی نمی‌دانستند قلب چه کاربردی دارد.

صرفا برای اینکه رده افسانه‌ای بود می‌خواستند دریافتش کنند.

حتی رینکار هم دوست داشت قلب را دریافت کند.

«وقتی تاسو پرتاب کنید یه عدد بین 1 تا 100 براتون میفته. خودم شروع می‌کنم.»

[رینکار تاس را پرتاب کرد و عدد 92 درآمد.]

عدد 92! همه مات و مبهوت شدند. از طرفی دیگر لبخند رضایت روی چهره‌ رینکار نقش بسته بود.

«می‌خواستم با شما شریک شم ولی انگار تاس اجازه نمی‌ده. ولی ناامید نشید. هنوز هشت تا عدد بعد از 92 هست. شانستونو امتحان کنید.»

آندراس تاس را پرتاب کرد.

[آندراس تاس را پرتاب کرد و عدد 1 درآمد.]

[داماس تاس را پرتاب کرد و عدد 86 درآمد.]

[آگنوس تاس را پرتاب کرد و عدد 77 درآمد.]

[فید تاس را پرتاب کرد و عدد 93 درآمد.]

با اینکه کانگ‌جون هنوز تاس نینداخته بود همه فکر می‌کردند قلب به فید می‌رسد.

«ااااه! چرا یک درومد؟ آخه یک؟!»

آندراس موهایش را چنگ زد و فریاد کشید در حالی که فید به‌خاطر عددی که درآورده بود می‌خندید.

«هاهاها!»

از طرفی دیگر رینکار اخم کرده بود. از اینکه قلبش را از دست داده بود احساس پشیمانی می‌کرد.

«مثل اینکه امروز یه آدم خوش شانس داریم! راستی، چرا لوکان هنوز تاس ننداخته؟»

«الان می‌ندازم.»

کانگ‌جون قبل از انداختن تاس فریاد زد. دعا کرد که 94 یا عددی بالاتر دریافت کند.

«لطفا! قلب!»

[لوکان تاس را پرتاب کرد و عدد 94 درآمد.]

[لوکان قلب لاپوس (افسانه‌ای) را به دست آورد.]

«هاها!»

کانگ‌جون خوشحال بود.

«لعنت!»

فید در حالی که کانگ‌جون می‌خندید پخش زمین شد.

«انگار یکی خوش شانس‌ترم هست. به هر حال چیز خوبی گرفتی. خوبم ازش استفاده کن.»

«ممنونم.»

کانگ‌جون به اطلاعات قلبی که دریافت کرده بود نگاه کرد.

[قلب لاپوس]

-رده: افسانه‌ای

-می‌تواند قدرت یک مهارت را افزایش دهد.

-مهارت‌های حمله فیزیکی را به شدت افزایش می‌دهد.

کانگ‌جون بلافاصله قلب لاپوس را به برش سرکش بهشتی متصل کرد.

[قلب لاپوس روی شکاف سرکش بهشتی سوار شد و قدرت آن را افزایش داد.]

[آسیب فیزیکی برش سرکش بهشتی به شدت افزایش پیدا کرد.]

«هوهو.»

کانگ‌جون حالا دو تا مهارت خاص داشت که روی آن‌ها قلب نصب کرده بود. وقتی که سرگرم این کار بود، رینکار صندوقچه دیگر را باز کرد.

[کلید آئوک (افسانه‌ای) بیرون آمد.]

«کلید!»

یک آیتم رده افسانه‌ای که در زندان‌های فضایی را باز می‌کرد.

کانگ‌جون یکی داشت پس کاربرد آن را به خوبی می‌دانست.

«باید بگیرمش.»

شاید خواسته‌اش غیر منطقی به نظر برسد، اما می‌خواست کلید آئوک را هم دریافت کند. بهتر بود کلیدهای بیشتری جمع کند.

از طرفی رینکار هم مصمم‌تر شده بود. کلید آئوک برایش از قلب هم مهم‌تر و واجب‌تر بود.

«این از قلب هم کمیاب تره، لعنتی! نباید دهنمو باز می‌کردم و اون حرفارو می‌زدم. الان باید فقط به شانسم تکیه کنم.»

رینکار برترین مبارز هوامونگ زمین بود. پس نمی‌توانست زیر حرف‌هایش بزند.

علاوه بر آن حتی شخصیت خودش اجازه چنین کاری را به او نمی‌داد. به کانگ‌جون خیره شد.

«لوکان، اول تو بنداز.»

«چشم.»

همه با رینکار موافقت کردند.

قبل از اینکه لوکان تاس را بیندازد همه فکر کردند عدد بالایی آورده است.

«لطفا! کلید!»

همانطور که برای قلب دعا کرده بود برای کلید هم مشتاقانه دعا کرد و تاس را پرتاب کرد.

{لوکان تاس را پرتاب کرد عدد 100 درآمد.}

«هورااا!»

کانگ‌جون هیجان زده شد ولی در دلش به خوشحالی ادامه داد.

چهره همه درهم رفته بود. جو بدی بود.

کانگ‌جون سعی کرد تا حد امکان آرامش خود را حفظ کند.

[رینکار تاس را پرتاب کرد و عدد 98 درآمد.]

[آندراس تاس را پرتاب کرد و عدد 3 درآمد.]

[داماس تاس را پرتاب کرد و عدد 43 درآمد.]

[آگنوس تاس را پرتاب کرد و عدد 87 درآمد.]

[فید تاس را پرتاب کرد و عدد 80 درآمد.]

رینکار ناراحت بود.

«برام 98 درومد.»

گاهی فرماندهان در گروه‌ها می‌جنگیدند.

ولی حتی در آن صورت برای گرفتن آیتم‌های رده افسانه‌ای از تاس استفاده می‌کردند.

از طرفی، 98 بهترین عددی بود که رینکار تا حالا درآورده بود. رکورد قبلی‌اش قبل امروز 97 بود.

اصلا چطور امکان داشت؟ یکی 100 گرفته بود، در حالی که یکی دیگر اصلا خوش شانس نبود.

«ااااااه! دوباره! سه گرفتم؟ سه؟!»

آندراس از تاس متنفر شد.

«عجیبه! چرا همش لوکان درمیاد؟»

حس ناخوشایندی داشت.

داماس و بقیه هم همین حس را داشتند.

ترجیح می‌دادند تاسی انداخته نشود و هر دو آیتم به رینکار برسد تا به کانگ‌جون.

کانگ‌جون کلید آئوک را دریافت کرد.

[کلید آئوک]

-رده: افسانه‌ای

-می‌تواند زندان‌های فضایی را باز کند.

-تا سه بار امکان استفاده دارد.

کانگ‌جون حالا می‌توانست شش زندان آئوک را باز کند.

مختصات بعضی از آئوک‌ها را می‌دانست، برای همین تصمیم داشت هر وقت که شد بازشان کند. از آنجایی که آئوک‌ها توسط هیولاها احاطه شده بودند اول باید روی مهارت‌هایش کار می‌کرد.

«باید برگردیم. فقط همینقدر می‌تونید توی میدان نبرد خونین سفر کنید.»

رینکار به بالا پرواز کرد و کانگ‌جون فوراً او را دنبال کرد.

همان لحظه...

«کوکاکاکاکاکا!»

خنده‌ای به گوش رسید و زمین و آسمان را به لرزه درآورد. همه اطراف ساکن شد، انگار که زمان متوقف شده باشد.

تمام موجودات اطراف حرکت خود را متوقف کردند و حتی گذازه‌های فروزان فروکش کردند.

وجودی با هیبت روبروی رینکار ظاهر شد.

جوانی خوشتیپ سوار بر پرنده‌ای با پرهای قرمز.

ظاهرش شبیه انسان‌ها بود ولی شکوهش غیرقابل وصف بود.

یعنی چه کسی بود؟

کانگ‌جون ناگهان حس کرد خنده‌اش به طرز مبهمی آشناست.

همان خنده‌ای بود که هنگام طلوع ماه سرخ در هوامونگ شنیده بود. همین اخیراً هم از کسی که ارباب غول را کنترل می‌کرد آن را شنیده بود.

«یعنی پادشاه شیطانی دومه؟»

رینکار از ترس خشکش زد.

سپس به کانگ‌جون خیره شد و گفت،

«قرار نبود همچین اتفاقی بیفته. اگه اینجا بمونید می‌میرید. تا می‌تونید از اینجا فاصله بگیرید. حتی پشتتونو نگاه نکنید. اگه ممکنه برید اونجایی که حلقه جادوییه.»

«چشم.»

فرصتی برای تاخیر کردن نبود. کانگ‌جون سریعاً پرواز کرد و از پادشاه شیطانی دوم دور شد. آندراس و بقیه هم با عجله پشت سرش راه افتادند.

کتاب‌های تصادفی