فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 139

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 139: دلگرم کردن اعضای خاندان (2)

با این‌حال، گرانیا نمی‌توانست اشتباهی را که مرتکب شده بود یا حتی مکان دنیای آسمانی را به خاطر بیاورد.

تمام خاطراتش از دنیای آسمانی پاک شده بود.

فقط کم‌کم به یاد آورد که یک فرشته است.

در آن لحظه بود که ناگهان، نوری مرموز اما مقدس از گرانیا به اطراف تابید.

قدرت یک فرشته!

نیروی فزاینده‌اش که از او بیرون می‌زد، برابر با یک پادشاه شیاطین بود.

«باورنکردنیه!»

گرانیا نیز از چنین وضعیتی گیج شده بود.

کانگ‌جون شگفت‌زده شد. «چه خبره؟ تو به‌عنوان یه فرشته کاملاً قوی بودی!»

«من هنوز نمی‌تونم دنیای آسمانی رو به خاطر بیارم. فقط قدرت من به‌عنوان یه فرشته بعد از پیوستن به گروه ارباب احیا شد.»

«از شنیدنش خوشحالم.»

سپس گرانیا با حالتی الهام‌بخش نزدیک شد و زانو زد و دست کانگ‌جون را بوس*ید. «خیلی خوشحالم که قبول کردی. نگران بودم که دیگه به من نیاز نداشته باشی.»

گرانیا از اینکه به‌خاطر غرورش زودتر به کانگ‌جون ملحق نشده بود پشیمان بود.

«برای همینه که بهتر بود زودتر عضو می‌شدی.» کانگ‌جون لبخندی زد و سرش را نوازش کرد.

در آن زمان تاجر پاپیلو وارد مقر او شد. «پادشاه ابعاد! کرودین همین الان اینجاست تا با شما دیدار کنه.»

کرودین، اژدهای سیاه... در حقیقت آنها رئیس مؤسسه حقوقی اژدهای سیاه بودند.

کانگ‌جون سری تکان داد. «بفرمایید.»

سپس لحظه‌ای بعد، یک زن آشنای سیاه‌مو با لباس مشکی وارد شد.

در کمال تعجب، او هان یون سو بود.

هان یون سو، وکیلی از مؤسسه حقوقی اژدهای سیاه.

با این‌حال برخلاف آخرین باری که او را در واقعیت دیده بود، اکنون چیزی جادویی و فریبنده در اطراف خودش داشت.

حتی شگفت‌انگیزتر، نیرویی که از او می‌آمد کمتر از راینکار نبود.

به عبارت دیگر، او باید یک اژدهای بیدار می‌بود، نه یک اژدهای معمولی.

رئیس مؤسسه حقوقی اژدهای سیاه که گفته می‌شد قدرتی بی‌طرف است، یکی از قوی‌ترین‌ها در زمین هوامونگ بود.

«من اژدهای سیاه، کرودین هستم. دیدن لوکان، پادشاه ابعاد، مایه خوشنودیه.» کرودین مؤدبانه به کانگ‌جون تعظیم کرد.

کانگ‌جون به او لبخند زد. «هان یون سو، من نمی‌دونستم که تو اژدهای سیاه هستی کرودین.»

کرودین با دقت به کانگ‌جون نگاه کرد. «اولش، من فقط کنجکاو بودم. چون تو ضعیف‌ترین پایگاه رو در بین پادشاها داشتی، اما الان به موقعیتی خیلی بالاتر رسیدی که ناشیانه‌ست. لطفاً من رو به‌خاطر بی‌ادبیم ببخش.»

«بی‌ادبی؟ تو تا حالا کی به من بی‌ادبی کردی؟»

کرودین سرش را خاراند و زمزمه کرد: «هر بار که صبح زود به خونه‌ات می‌رفتم تا غذا بخورم. فکر می‌کنم بی‌ادبی من بوده باشه.»

«یه‌کمی زننده بود.»

کانگ‌جون به یاد آورد که هان یون سو صبح‌ها برای خوردن صبحانه می‌آمد.

حتی وقتی کانگ‌جون خانه نبود، او به آنجا می‌آمد و از هایون یک کاسه رامن درخواست می‌کرد که بجوشاند.

کرودین از پاسخ کانگ‌جون به خود لرزید و اشک در چشمانش حلقه زد. «دیگه این کار رو نمی‌کنم! غذاهای هایون خیلی خوشمزه‌ن اما دیگه انجامش نمی‌دم!»

«نگرانش نباش.» کانگ‌جون با لبخند دستش را تکان داد. فقط شوخی کرده بود. نفهمیده بود که او اینقدر وحشت خواهد کرد. «هر وقت خواستی بیا و بخور. خوردن با بقیه خیلی غذا رو خوشمزه‌تر می‌کنه.»

«واقعاً؟» چهره کرودین روشن شد.

کانگ‌جون سرش را تکان داد. «در ضمن تو کمک‌های زیادی به من کردی، برای همین ازت متشکرم. من مجبور نبودم به مسائل پیچیده حقوقی توی واقعیت فکر کنم. برای همین بیاید به غذا خوردن با همدیگه ادامه بدیم.»

«پس من بیشتر اوقات بهتون سر می‌زنم. هوهوهو!» کرودین بلند خندید و وقتی کایرن به او خیره شد اخم کرد.

«چطور جرأت کردی جلوی من همچین رفتاری به ارباب نشون بدی؟»

«معذرت می‌خوام. خیلی کوته‌اندیشی کردم.»

«به ارباب بی‌احترامی نکن. من حواسم هست.»

«فهمیدم.»

قدرت رزمی کرودین بسیار قوی‌تر از کایرن بود.

با این‌حال، کایرن یک مشاور نظامی بود که کانگ‌جون را در جهان‌های بی‌نهایت مجسم می‌کرد.

بیشتر کارها را کایرن به‌جای کانگ‌جون انجام می‌داد.

این واقعیت دنیا بود!

او باید در مقابل کایرن در زمین هوامونگ مراقب می‌بود.

کرودین مؤدبانه با کانگ‌جون با حالتی تا حدی متزلزل صحبت کرد. «لوکان، یه چیز دیگه هست که می‌خوام ازت بپرسم. درواقع دلیلی که من امروز براش اینجا هستم همینه.»

«راحت باش و بهم بگو.»

کانگ‌جون در مورد درخواست کرودین تعجب کرد. کرودین با حالتی ترسناک به کانگ‌جون نگاه کرد و گفت: «من یک نیروی بی‌طرف در زمین هوامونگ هستم و با ارتش دفاعی زمین برای حمایت از پادشاه‌های زمین کار کردم. با این‌حال، الان من می‌خوام این توافق رو زیر پا بذارم.»

«توافق رو بشکنی؟ پس دیگه از پادشاه‌های زمین حمایت نمی‌کنی؟ مطمئناً قصد نداری دشمن اونا بشی.» کانگ‌جون از این حرف‌های غیرمنتظره شگفت‌زده شد. کایرن نیز با چشمانی متعجب و تیزبین به کرودین نگاه کرد.

کرودین با عجله توضیح داد: «چطور ممکنه؟ من به حمایت از پادشاهی ادامه میدم. با این‌حال، من نمی‌خوام با ارتش معامله کنم. من فقط می‌خوام تو رو به‌عنوان یه پادشاه ابعاد بپذیرم.» کرودین سپس با ناامیدی درخواست کرد: «من منتظر بودم تا یه فرد متعالی از زمین هوامونگ بیرون بیاد. لطفاً می‌شه که من رو به خونه خودت ببری؟ من این درخواست رو ازت دارم.»

این غیرمنتظره بود. چهره کانگ‌جون غصه‌دار شده بود.

شخصیتی بیدارگشته از او می‌خواست که به گروهش بپیوندد.

به‌خاطر افزایش کاریزمایش بود، اما به دلیل نزدیکی‌اش با کانگ‌جون هم بود.

کانگ‌جون از تختش بلند شد و با لبخند ملایمی به سمت کرودین رفت. «کرودین، من می‌خوام تو به خانواده من بپیوندی.»

صورت کرودین روشن شد. بلافاصله دست کانگ‌جون را بوس*ید و گفت: «ممنونم که پذیرفتی ارباب. من سوگند می‌خورم که تا ابد در کنارت باشم.»

[اژدهای بیدار، کرودین به گروه شما پیوست.]

[کرودین اکنون زیردست وفادار شماست.]

[یک اژدهای بیدار برای اولین بار به گروه شما پیوسته است، به این جهت کاریزما شما یک مرتبه افزایش یافته است.]

کرودین سرش را بلند کرد و داستانش را به کانگ‌جون گفت: «من 400 سال پیش روی زمین فرود اومدم. تو اون زمان، تو جریان نبرد بزرگ بین پادشاهان شیاطین و ارواح در ایستگاه پاواریا به ارواح متعلق به اردوگاه شاکان کمک می‌کردم. بعد از اینکه بیشتر نیروهام رو از دست دادم، زمین هوامونگ رو پیدا کردم و به اینجا فرار کردم.»

چنین چیزی اتفاق افتاده بود. او در شگفت بود که اگر کرودین بداند دو نفر از کسانی که در آن جنگ دست داشتند در بال‌هایش خوابیده‌اند چه فکری خواهد کرد.

با این توصیف بی‌خبری سعادت بود.

کانگ‌جون سری تکان داد. «پس از اون موقع توی زمین هوامونگ زندگی می‌کنی؟»

«بله. من همیشه درگیر کارای زمین نبودم اما پایه سایه‌ها رو ساختم. همه اینا از این به بعد طبق اراده ارباب حرکت می‌کنه.»

«طبق میل من حرکت می‌کنه؟»

کانگ‌جون ناگهان در مورد تأسیس مؤسسه حقوقی اژدهای سیاه شگفت‌زده شد. سپس کرودین لبخندی زد. «اگه ارباب بخواد به امپراتوری تبدیل بشه که سیاره رو متحد کنه امکان‌پذیره.»

کانگ‌جون به حرف‌هایش خندید. او یک اژدهای معمولی نبود، بلکه یک اژدهای بیدار بود. او می‌توانست در طول صدها سالی که اینجا بوده حداقل 10 بار زمین را فتح کند.

با این‌حال او درگیر نشده بود، زیرا این کار انسانی بود.

او فقط از زمین در برابر چندین حمله خصمانه بیگانگان دفاع کرده بود و انسان‌های زمین این واقعیت را نمی‌دانستند.

«بیگانه‌های ستیزه‌جو؟ اونا به زمین حمله کردن؟»

«چیز خاصی در مورد بیگانه‌های ستیزه‌جو وجود نداره! اونا فقط دزدای دریایی هستن. دزدای دریایی مجاور مثل هوامونگ رو احاطه کردن. من فقط اونا رو بیگانه می‌نامم.»

«اره راستی.»

طبیعی بود. برای مردم عادی جای تعجب داشت، اما نه برای کانگ‌جون که هوامونگ و دنیاهای بزرگ‌تر را تجربه کرده بود.

«به هرحال، من امپراتور نمی‌شم. نمی‌خوام درگیر واقعیت بشم. فقط مردم رو رها کن اونجا و بذار کار کنن.»

سپس کرودین با دقت حرف زد: «با این‌حال، ارباب، بعضی از پادشاهای زمین می‌خوان درگیر دنیا بشن. اونا می‌خوان که از جنگ‌های غیرضروری جلوگیری کنن و جهان پوچ رو تغییر بدن.»

کانگ‌جون سری تکان داد. «این ایده خوبیه، اما باید بین پادشاها توافق وجود داشته باشه. در غیر این صورت، مشکل‌ساز می‌شه.»

پادشاهان قدرت درگیر شدن در بسیاری از مشکلات سیاسی و اقتصادی زمین را داشتند.

البته ممکن است آنها عقاید و تضاد منافع متفاوتی هم داشته باشند.

با این‌حال آنها از وجود کانگ‌جون به‌عنوان پادشاه مطلق آگاه بودند، بنابراین آنها کاری تا این حد افراطی انجام نمی‌دادند.

کانگ‌جون نمی‌خواست مستقیماً در پادشاهی زمین دخالت کند، اما به پادشاهان اجازه می‌داد تا درگیر شوند.

اگر اتفاقی می‌افتاد دخالت می‌کرد.

دلیل خاصی نداشت. او فقط می‌خواست یک زندگی معمولی روی زمین داشته باشد.

او واقعیت و هوامونگ را از هم جدا می‌کرد.

من واقعیت رو به حال خودش رها می‌کنم.

در عالم رویا، او فراتر از متعالی بود و به موجودی هرج‌ومرج‌ساز تبدیل شده بود.

به معنای واقعی کلمه هیچ کاری وجود نداشت که او نتواند روی زمین انجام دهد.

با این‌حال اگر سعی می‌کرد واقعیت را کنترل کند، ممکن بود تمام لذت زندگی از بین برود.

او مالک ساختمان‌هایی با کل دارایی بیش از 16 تریلیون وون بود، بنابراین از حالت عادی دور بود.

با این‌حال اگر کانگ‌جون کلاه و عینک آفتابی به سر می‌گذاشت، به‌عنوان فردی معمولی از بین می‌رفت.

بازی کردن در اتاق کامپیوتر، آبجو و مرغ داشتن و با هایون به قرار رفتن لذت‌بخش بود.

همه‌اش این نبود.

مثل بقیه افراد به سیاستمداران توهین می‌کرد، در روزهای انتخابات رأی می‌داد و به مردم فقیر کمک می‌کرد.

گاهی اوقات او به‌عنوان صاحب‌خانه عمل می‌کرد و در طول بازی‌های بیسبال تیم‌ها را تشویق می‌کرد. اگر تیمش شکست می‌خورد فحش می‌داد و در صورت پیروزی تشویق می‌کرد.

اگر تمام شادی‌های زندگی روزمره از بین می‌رفت پس چه چیز جالبی باقی می‌ماند؟

کرودین متوجه نیت کانگ‌جون شد. «بله، ارباب. من تو امور زمین دخالتی نمی‌کنم، مگه اینکه یه حمله اضطراری یا یه هجوم از سمت بیگانه‌ها وجود داشته باشه. من اراده ارباب رو به پادشاها می‌رسونم.»

«باشه،کار خوبیه.»

کرودین پس از اینکه کانگ‌جون او را به‌عنوان عضوی از گروهش پذیرفت، احساس آرامش کرد.

کانگ‌جون همه اعضای گروهش را صدا کرد. «تو این مدت همه اذیت شدید. امروز من می‌خوام یه مهمونی راه بندازم. کسایی که می‌خوان یه استراحتی بکنن بهتره برن. کایرن، آنیل! شما دو تا بهتره تا می‌تونید استراحت کنید. در آینده شما بازم قراره مشغول باشید.»

«واههه!»

«ارباب! ممنونم.»

«هاها! یه جشن!»

همه تشویق کردند. یک جشن برای همه شادی‌بخش بود.

همان موقع کاجل با حالتی متشنج دوید.

«ارباب! تعداد زیادی از پادشاهان شیاطین در پایگاه لوکان ظاهر شدن!»

یک کشتی جنگی بزرگ نیز به میدان نبرد خونین نزدیک می‌شد. اما کانگ‌جون فقط لبخند زد. «من باهاشون تماس گرفتم. همه اونا اعضای گروه هستن.»

در کشتی جنگی روتاس هشت پادشاه شیاطین، از جمله روتاس، توسط کانگ‌جون به زمین هوامونگ احضار شده بودند.

نه‌تنها این، آکوانا نیز در پایگاه لوکان ظاهر شده بود.

کانگ‌جون نمی‌خواست جشنواره را برای هیچ یک از اعضایش خراب کند.

کتاب‌های تصادفی