هدیهی جدایی
قسمت: 1
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
01.
«هرگز فکر نمیکردم کسی باشم که درگیر گذشتم بشم. من هر چیزی رو همانطور که پیش میاد قبول میکنم و خودم رو بیپروا و با کفایت میدونم.»
اما باوری که در مورد خودم داشتم از لحظه دریافت هدیه از بین رفت.
«خانم یان، لطفاً اینجا رو امضا کنید.»
به آدرس فرستنده نگاه کردم و ناگهان ساکت شدم. با تذکر بیحوصلهی مامور پست، خودکار رو از دستش برداشتم و جلوی اسمم خطی کشیدم.
جعبه بزرگ نبود اما تو دست گرفتنش حس حمل کردن وسیلهی هزار پوندی رو داشت.
تو اون لحظه احساس معلق بودن روی موجهای دریا رو داشتم. با بیحسی جعبه رو باز کردم. وقتی اون عطر ضعیف رو تو بینیم کشیدم به خودم اومدم.
وسط جعبه کتابی بود که با کاغذ کادوی صورتی رنگی بسته بندی شده بود.
مدت زیادی بهش خیره شدم. اما درآخر دستم رو به سمتش دراز کرد و برداشتمش. کاغذ کادو رو کم کم ازش جدا کردم.
با هر حرکت دستم بخشی از جلد کتاب مشخص میشد. سانت به سانت درست مثل شکستن یه دیواره سن-
دنیا را نه ولی تو را دوست دارم.
02.
راستش من اولش زیاد دوستت نداشتم.
از نظر دیگران تو جذاب و شوخ طبع بودی. این باعث شد احساس کنم که میتونم از دور تماشات کنم ولی نمیتونم به دست بیارمت و لمست کنم. از نظر سن و سال باهات خیلی فرق داشتم.
بله ما خیلی از هم دور بودیم.
تو دلم بارها و بارها به خودم هشدار دادم:
نباید تو دام تو بیوفتم.
اما بعضی چیزها غیرقابل توقف بودند.
با قصد تنهایی رفتن به خارج از شهر، زمانی که تو هتل آنقدر افسرده بودی که جرات صحبت با خانواده خودت رو هم نداشتی و فقط میتونستی با دوستات صحبت کنی، ناگهان یه تماس تلفنی برقرار کردی-
«یوتونگ، تو سیسیتی هستی؟»
تردید داشتم و از جواب دادن امتناع کردم.
اون طرف گوشی نیشخندی زدی و گفتی:
«یه چیزی برات فرستادم درو باز کن.»
یه لحظه سرمو انداختم پایین و آروم بلند شدم و با شک به سمت در رفتم.
مثل حرکت آهسته بود. اولین چیزی که چشمم بهش افتاد کت و شلوار با کیفیتت بود. چشمام آرام آرام به سمت بالا حرکت کردند و در نهایت روی چشمای خندانت یخ زدند.
ناباوری و بهت من رو دیدی و آهسته نیشخندی زدی:
«چیه؟ میخوای برگردم؟»
تو اون لحظه چیزی که به ذهنم رسید جملهای بود که قبلاً خیلی مسخره کرده بودم-
اولین باری که جهان هستی اطرافم رو دیدم، زمانی بود که نگاهمون به هم گره خورد.
فکر میکردم ریاکار و مسخرم. آروم دستامو بالا آوردم تا صورتم رو بپوشونم. لبخندی زدم و گفتم:
«خجالت زده شدم.»
بعداً فهمیدم که وقتی فهمیدی من تو شهر C هستم بلافاصله بلیط هواپیما خریدی و به سمت من پرواز کردی. بعد از دوستم پرسیدی کجای هتل هستم و یه اتاق کنار من رزرو کردی.
به شوخی گفتم:
«راستی اون قرارداد رو ول کردی که بیای منو پیدا کنی؟»
...
...
وقتی ابروهاتو بالا انداختی پوزخندت بیشتر شد.
«چرا دیگه؟»
آسون و طبیعی به نظر میرسید.
خفه شدم و دیگه حرفی نزدم. وقتی کنار پنجره بلند نشستی روی تو تمرکز کردم. به نظر میرسید که اون احساسات اجتناب ناپذیر ریشه دوانده و جوانه زدند و همه اون احساسات جایی برای مستقر شدن داشتند.
«در واقع...»
لبخندی زدم و سرم رو تکان دادم. دستم رو بیرون آوردم و انگشت اشاره و شستم رو به هم فشار دادم. گفتم:
«کمی دلم گرفته.»
03.
عمیقترین خاطره من از اون زمان وقتی بود که منو به خانهات تو شانگهای بردی.
تو اواخر بیست سالگی منو مثل بچهها هل دادی تو اتاق و با هیجان دستمو گذاشتی روی دستگیره. تظاهر به مرموز بودن کردی و گفتی:
«خودت ببینش.»
چند لحظه بعد از منظرهای که جلوی چشمهام بود شکه شدم.
تخت صورتی، کاغذ دیواری صورتی، و تا جایی که چشم کار میکرد، تقریباً همه چیز اونجا به رنگ قلب یه دختر جوان بود: صورتی.
«پ.ن/ به عنوان یه دختر جوان تکذیب میکنم، سبز خوشمگلتره.»
اون رنگ مورد علاقه من بود.
با دیدن صحنههای روبه روم نمیتونستم جلوی گشاد شدن چشمهام رو بگیرم. نگاهت کردم این غافلگیری تو دلم حس بینظیری ایجاد کرده بود.
«تو صورتی دوست داری پس خواستم اتاق رو طوری تزئین کنم که تو دوست داری.»
ضربهای اروم به سرم زدی و بعد، پتو روی تخت رو بلند کردی که دهها هدیه ظاهر شد.
«دوست داری اولین هدیهی هجده ساله شدنت رو باز کنی؟»
انگار صدات ناگهان محو شد. نفس عمیقی کشیدم، سینهام از تکانهای غیرقابل توضیحی بالا پایین میشد.
تو به من عشقی دادی که هیچ کس نمیتونست بهم بده. طوری که بعد از سالها هم بقیه رو با تو مقایسه میکردم. میدونستم دیگه هیچکس مثل تو منو دوست نخواهد داشت.
همیشه تا دیر وقت کار میکردی. روی کاناپه دراز میکشیدم و وانمود میکردم که دارم با گوشیم بازی میکنم اما یواشکی به صورت متمرکزت نگاه میکردم.
حتی وقتی فهمیدی فقط لبخند زدی و پرسیدی:
«هنوز نخوابیدی؟»
سرم رو تکان دادم و جواب دادم:
«نمیخوام.»
این چیزی بود که باید هر شب اتفاق میافتاد. من فکر میکردم، این دقیق
اً همون حالتیه که میگن 《همه چیز امن و امان است». اما همه چیز یک شب تموم شد، وقتی که پیش من بودی و به تلفنت زنگ خورد.
صدای واضح زنی که از تلفن همراهت میاومد اعصابم رو به هم ریخت.
«ژنگیو من مستم میای دنبالم؟»
من کاملا مطلع بودم که اون صدا متعلق به چه کسی بود. اون عشق بچگیت بود کسی که تو سالها میشناختیش.
چشمام رو بسته بودم و وانمود کردم که به سرعت خوابم برده. شنیدم که تو موافقت کردی و گفتی باشه. و بعد بلافاصله به منو تنها گذاشتی و رفتی بیرون.
به سقف خیره شدم که اشکهام شروع به ریختن کردند.
بعد از اون، من نمیتونستم تحمل کنم تا زمانی برای اولین بار باهات دعوا کردم. به جای اینکه مثل سابق به سمتم بیای و بخوای دلخوریم رو رفع کنی در رو محکم به هم کوبیدی و رفتی.
فکر کردم، ممکنه اینطوری از هم جدا بشیم.
با این حال، چند روز بعد، ازم خواستی که تو یه کافی شاپ همدیگه رو ملاقات کنیم.
ساده لوحانه آرایش کردم و دو ساعت تو کافی شاپ منتظرت گزاشتم. فکر میکردم اینکار عصبانیت کرده ولی اینطور نبود.
تو کیک مورد علاقه من رو سفارش دادی: کیک توت فرنگی. شرایط خیلی جور بود، در حالی که من سکوت کرده بودم تو برای هر کدوممون یکی سفارش دادی. از جهات زیادی احساس میکردم در حقم ظلم شده طوری که نمیتونم توصیفش کنم. فقط به خوردن کیک ادامه میدادم و دماغم گزگز میکرد.
وقتی بهت نگاه کردم چشمای مهربونتو دیدم.
گفتی اروم بخور مثل بچه کوچولوها.
یک لحظه تعجب کردم، بعد سرم رو پایین انداختم و یک تکه کیک دیگه خوردم و وانمود کردم که اتفاقی نیوفتاده و معمولیام و همانطور که کیک میخوردم پرسیدم:
«هنوز هم منتظرم میمونی؟»
چشمات جمع شد و جواب دادی: «نمیدونم یوتونگ.»
تو نمیدونی.
چه مرد صادقی.
انگار متوجه نشدی چه بلایی سرم اومد، بهم نگاه کردی. تمام کیکها رو تموم کرده بودم که برای پیشخدمت دست تکان دادی تا بیاید.
نگاه بغض آلودم رو نادیده گرفتی. ناگهان احساس حقارت از اعماق قلبم جوشید و کل وجودم رو گرفت و تو فراموشی فرو رفتم.
«بیا فراموشش کنیم.»
خیلی چیزا میخواستم بگم اما از اون هزاران کلمهی اماده به صف فقط همین یک جمله تونست به لبام برسه و شکل بگیره.
گفتگوی ناخوشایندمون رو با آهی ملایم به پایان رسوندی و طبق معمول منو به خونه فرستادی.
ما درک متقابلی داشتیم. وقتی از هم جدا شدیم هیچکس خداحافظی نکرد.]»
04.
یائو ژنگیو در سکوت به پیاده شدنش از ماشین نگاه کرد. چرخید و رفت بالا. به نظر میرسید که حرکات نرمش همیشه بهش احساس اعتماد به نفس میدن.
همیشه وانمود میکرد که اعتماد به نفس بالایی داره.
خندید و دست به سیگار توی جیبش برد. نمیدونست چرا ولی امروز دستاش خیلی میلرزید.
ناگهان حرفهای متکبرانه آلو سبزش تو گوشش زنگ زد-
«پ.ن/ منظورش از الوسبز همون عشق قدیمی و بچگیشه.»
«تو همیشه پیش من برمیگردی. بعضی چیزها هست که مجبور نیستم براشون مبارزه کنم.»
درسته. مجبور نبود تلاشی بکنه چون در دسترسش بود.
«بعداً، یه روز قبل از ازدواج باهام تماس گرفت و خواست ببینتم.»
خانم یان جرعه کوچکی از قهوهای که تو دستش بود نوشید. طعم کمی تلخش به آرامی تو دهن پخش میشد.
نوشتن رو متوقف کردم. سرمو بلند کردم و ازش پرسیدم:
«چی شد؟»
«اون روز با هم قرار گذاشتیم تو کافی شاپ همدیگه رو ببینیم خیلی منتظرش بودم زنگ زد و گفت متاسفم برای نامزدم اتفاقی افتاده.»
لحنش کوچکترین اکراهی نداشت. بیشتر شبیه یک ذهن باز بود که سرنوشت رو پذیرفته.
«گفت که میخواد دوباره باهام ملاقات کنه، اما من به خوبی میدونستم که دیگه هرگز همدیگه رو نخواهیم دید.»
قلم برای چند لحظهروی کاغذ ثابت موند. سرم رو پایین انداختم و متوجه جوهر نفوذ کرده توی کاغذ شدم.
«اولش فکر میکردم داره سعی میکنه بهم آسیب بزنه و از شناختی که ازم داره سوء استفاده میکنه. اما اگه تو دلت برای کسی جایی نیست پس چرا باید باهاش در تماس باشی؟»
خانم یان به آرامی لبخند زد و همهی قهوهی تو دستش رو لاجرعه نوشید.
جذابیت بینظیری داشت و سعی میکرد پنهون کردنش منطقی دیده بشه. وقتی عاشق شد با خودش فکر کرد که نباید بهش نشون بده که اینکار فقط استرسش رو بیشتر کرد.
فکر کردم که اونا در آینده از طریق ویچت چند کلمهای رد و بدل کرده باشند. بالاخره بعد از یک ماه، یه روز پیام ویچت خانم یان رو دریافت کردم.
«پ.ن/ ویچت، یه پیام رسان چینیه.»
خیلی کوتاه بود فقط سه کلمه-
«اون منو حذف کرد.»
سرم رو بلند کردم و احساس کردم این اخرشه.
کتابهای تصادفی

