معشوق ارواح
قسمت: 1
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
مقدمه:
همه انسانها باور و اعتقادی دارند. همه بر اساس باورهایشان و برای آنها زندگی میکنند و میمیرند. هر کس گفته باور و اعتقادی ندارد، بدانید دروغ گفته است. انسان بدون باور، انسانی مرده است.
حال سوال این است، کدام باور درست است و کدام غلط؟ اگر باور و اعتقادتان به یک شب فرو بریزد، چه خواهید کرد؟
معشوق ارواح، داستان مردمانی است که برای باورهایشان نفس کشیدهاند و از عزیزانشان گذشتند. داستان مردمانی که باورهایشان فروریخت و دروغ بودنشان را به چشم دیدهاند.
اپیزود اول: نشان نقره فام
روز ارواح نزدیک بود و آیسین باید هر چه سریعتر عروس ارواح را پیدا کند. او سالها شمن قبیله بود و همیشه دختر منتخب را از روی نشانهای که ارواح طبیعت بر روی عروسشان میگذاشتند، میشناخت. نشانهها متفاوت اما همیشه مشخص بودند. بعضی موهایشان همچون نقره، سفید و درخشان شده، روی پیشانی بعضی نشان نقرهای ارواح ظاهر و عدهای دیگر، چشمانشان سفید میشد. هر سال، ده روز مانده به جشن، ارواح عروسشان را نشانه گذاری میکردند. این بار اما، با اینکه پنج روز دیگر روز ارواح فرا میرسید، هنوز عروس انتخاب نشده بود.
شمن پیر با تکیه بر عصای پر نقش و نگارش، امروز برای چندمین بار، به هر کلبه دارای دختر باکره سر زد و تمام دختران هجده تا بیست سال را چک کرد. هر چند، باز هم دست خالی، خسته و ناتوان به کلبهاش برگشت.
روی سکوی جلو در، به تماشای جنب و جوش مردم مشغول شد. این کلبه، سالهای طولانی و نسل اندر نسل متعلق به شمن قبیله بود. هر شمنی بعد از انتخابش به اینجا نقل مکان کرده و تا آخر عمر در این کلبه زندگی میکرد.
آیسین در بیست و هفت سالگی، توسط ارواح به عنوان شمن انتخاب شد. زن حامله و پسر کوچکش را رها کرده و به این کلبه آمد. خبر داشت که همسرش موقع زایمان دخترشان، بیمار شد و چند سال بعد بر اثر همان بیماری فوت کرد.
پسرش الان مرد رشیدی شده بود و همسر زیبایی داشت. به زودی صاحب نوهای زیبا میشد. دخترش امسال بیست ساله شده و قرار بود بعد از جشن ارواح امسال، با پسر برومندِ رئیس قبیله ازدواج کند. هر چند ممکن بود، دخترش عروس ارواح باشد اما او هم هیچ نشانهای در ظاهرش نداشت. از این بابت هم خوشحال بود و هم نگران.
خوشحال بود، چون هنوز امید داشت تا دخترش زنده بماند و با معشوقش ازدواج کند. نگران بود، مبادا ارواح طبیعت بر آنان خشم گرفته باشند و بخواهند نابودشان کنند. چارهای نداشت؛ باید از تنها راه باقی مانده استفاده کند. بلند شد و زنگ کنار کلبهاش را به صدا در آورد. در کمتر از بیست نفس، تمام مردم قبیله، جلویِ کلبه جمع شدند.
کیتان، در کلبه مشترک با برادرش و همسر او نشسته و با نگرانی خود را مشغول کارهای روزمره کرده بود. امروز برای چندمین بار شمن قبیله، پدر خونیش، به او سر زد تا ببیند، نشان عروس ارواح را دارد یا نه.
او نمیخواست بمیرد، پس به کسی نگفت که صاحب نشان است. نشانی که نه بر روی مو یا پیشانیش، بلکه بر پهلویش حک شده است. با اطمینان از نبود کسی در کلبه، لباسش را باز کرد و نشان نقرهای ارواح را برای هزارمین بار نگاه کرد. باد با آب و آتش آمیخته بود و با هم روی خاک میرقصیدند.
با شنیدن صدای زنگ، لباسش را بست و مرتب کرد. سریع از کلبه خارج شد و به سمت کلبه شمن رفت. افراد جلوی کلبه، عموما زنان، دختران جوان، بچهها و پیران قبیله بودند. آیسین روی سکو رفت و صحبت کرد:
- مطمئنم همهتون متوجه شدین، امسال هنوز هیچ دختر باکرهای نشان ارواح رو نگرفته.
مکث کوتاهی کرد تا تنش جمع کاهش پیدا کند. سپس ادامه داد:
- مگر اینکه نشان در قسمتی پوشیده روی بدن دختر برگزیده شکل گرفته باشه. بنابراین نیازه تا بدن همهی دخترا چک بشه.
در کلبهاش را باز کرد و دستور داد:
- مادلا، همراه دخترای تو سن عروس ارواح، داخل شو.
مادلا، همسر رئیس قبیله و بهترین گزینه برای این کار بود. با راهنمایی او پانزده دختر بین سنین هجده تا بیست سال، در یک صف وارد کلبهی شمن شدند.
جز مادلا، دختران جوان برای اولین بار، کلبه شمن را میدیدند. بقیه به سمت کیتان چرخیدند. او سوالشان را از چشمهایشان خواند. شانهاش را بالا برد و آرام گفت:
- درسته پدر خونیمه اما من هم تا الان اینجا نیومدم.
کلبه شمن، سادهتر از چیزی بود که گمان داشتند. اجاقی درون دیوار، تخت کوچکی در گوشه اتاق، میز و صندلی برای غذا خوردن و تعداد کمی ظرف، اثاث کلبه بودند. مقداری گیاه خشک و عودی تراشیده شده از جمجمه انسان برای انجام مراسم و پردهای که کلبه را دو نیم و سمت دیگر را از دید پنهان کرده بود. مادلا کنار شمن، مقابلشان ایستاد و آیسین گفت:
- همونطور که شنیدین، ممکنه نشان روی بدن هر کدومتون ظاهر شده باشه. فقط اینکه جای معمول و تو چشم ظاهر نشده.
نفس عمیقی کشید و رو به مادلا دستور داد:
- همه رو برهنه کن و به دقت بدنشون رو بررسی کن.
سپس سمت میز رفت و خود را با مطالعهی طوماری مشغول کرد. مادلا مقابل اولین دختر ایستاد و اشاره کرد تا لباسش را از تن خارج کند. دخترک تازه هجده ساله شده بود. نگران بود نشان جایی از بدنش ظاهر شده باشد که خودش هم قادر به دیدنش نبوده باشد. قلبش به شدت به قفسهی سینهاش میکوبید. بندهای لباسش، از میان انگشتان لرزانش فرار میکردند. بلاخره بعد از مدتی تلاش توانست بندها را باز کند. با افتادن لباس بر روی زمین، مادلا دور او چرخید و به دقت پوست او را، حتی نقاط خصوصیش، کاوش کرد. بلاخره بانوی قبیله صحبت کرد:
- نشان نداری. لباست رو بپوش و برو بیرون.
- زودباش دختر، تمام روز رو وقت نداریم.
کتابهای تصادفی

