فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

معشوق ارواح

قسمت: 7

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

مرد سر تکان داد و به سطل و تشت کنار کلبه اشاره کرد.

- از اونا استفاده کن. ظرف‌شور هم داخل تشته.

پسر جوان بعد از شستن ماهی‌تابه، اطراف کلبه را نگاه کرد. وقتی چیزی که می‌خواست پیدا نکرد، با دست بر پیشانیش کوبید. با خود فکر کرد: «وقتی ظرفاش این‌قدر کثیفه، طبیعیه که چیزای دیگه رو هم نداره.»

مدتی به مرد دیگر که بی‌توجه به او روی دیگ خم شده بود و محتویات آن را هم می‌زد؛ نگاه کرد. سرفه‌ای کرد تا توجه او را جلب کند و پرسید:

- چربی و ادویه نداری؟

شمن سر چرخاند و نگاه کوتاهی به او انداخت. دوباره مشغول کار خودش شد و جواب داد:

- ندارم.

ماهیگیر نفسش را صدادار بیرون داد، ماهی‌تابه را روی میز گذاشت. ماهی خودش را برداشت و به سمت در رفت.

- میرم از خونه خودم بیارمشون.

بعد از رفتن ماهیگیر، آیسین، خودش را روی صندلی انداخت. آرنجش را روی میز گذاشت و سرش را میان دستانش فشرد. انگشتان بلند و باریکش در میان موهایش خزیدند و آن‌ها را پریشان کرده و کشیدند. سرش را بلند کرد، نفس عمیقی کشید و هوای گرم و دم‌کرده را به درون ریه‌هایش فرستاد. در همین مدت کوتاه، عطر تن پسرک با هوای کلبه در هم آمیخته و بر بوی معجون در حال جوشیدن و گیاهان دارویی غالب شده بود. در کلبه کوچکش چشم چرخاند و آثار حضور پسر جوان را همه جا پر رنگ دید.

شبح مرد جوان مقابل چشمانش جان گرفت و شروع به حرکت کرد. چشمانش را به هم فشرد و سرش را تکان داد تا آن خیال را پاک کند. کمی بعد برخواست و دیگ جوشان را به روی میز انتقال داد تا بعدا محتویاتش را درون بطری‌های مناسب بریزد. کارش که تمام شد، دوباره شبح ماهیگیر جان گرفت. آرام و زیر لب زمزمه کرد:

- چرا حضور این پسر این‌قدر قویه؟

جوابی نداشت که به خود بدهد. بیست سال پیش که به عنوان شمن انتخاب شد، به راحتی دل از زن و فرزندانش گرفت. حتی یک‌بار هم به آن‌ها فکر نکرده و در خیالش به آغوش نکشیده و نبوییدشان. تمام فکر و ذکرش انجام مسئوایت‌هایش بود. حتی وقتی فهمید دخترش عروس ارواح است، قلبش نتپید و دستش نلرزید اما حالا، عطر تن ماهی‌گیر را از میان بوهای مختلف تشخیص می‌داد و شبحش را می‌دید. بر سر شبح فریاد زد:

- چی از جونم می‌خوای؟ چرا راحتم نمی‌ذاری؟

شبح لبخندی زد و به کارش مشغول شد. دست دراز کرد تا شبح را بزند که در باز شد و سایوان داخل شد. کمی به آیسین خیره شد و بعد بدون حرفی به سراغ ماهی رفت. مقداری از ادویه‌ها و گیاهان معطر را داخل شکمش گذاشت. ماهی‌تابه رو روی آتش اجاق قرار داد و تکه‌ای دنبه داخلش انداخت. بقیه مواد معطر را داخل ماهی‌تابه ریخت و بعد ماهی را رویشان انداخت. صدای جلز و ولز ماهی بلند شد و گیاهان معطر بوی نامطبوعش را از بین بردند. حواسش به ماهی بود تا خوب سرخ شود که مرد پرسید:

- اسمت چیه پسر؟

بی‌حواس پاسخ داد:

- سایوان.

شمن به موهای نقره‌ای پسر خیره بود.

- سایوان وقتای بی‌کاریت چکار می‌کنی؟

رو به شمن ایستاد و جواب داد:

- کار خاصی ندارم. تورم رو مرتب و تعمیر می‌کنم. اگه کسی هم کمک بخواد کمکش می‌کنم.

بعد ماهی را برگرداند تا طرف دیگرش هم سرخ شود. آیسین بلند شد و کنارش ایستاد.

- پس وقتای بی‌کاریت بیا این‌‌جا رو مرتب کن و برام غذا بپز.

با شنیدن این حرف، سر سایوان به بالا جهید و چشمانش به شمن خیره ماند. اطمینان داشت آن‌چه شنیده، کاملا غیرمعمول و غیرعادی است. با کلماتی محترمانه جواب رد داد.

- ولی رفع احتیاجات شمن به عهده همه اعضای قبیله است. اگه من این وظیفه رو به عهده بگیرم، قبیله بر علیه‌م میشه.

آیسین دستش را روی شانه سایوان گذاشت و چند ضربه روی آن زد.

- به من اعتماد کن. اگه من بخوام هیچ‌کس مخالفت نمی‌کنه. بعد سمت میز رفت و روی صندلی نشست.

- کسی به تو آسیب نمی‌زنه اما اگه، کسی کاری کرد فقط باید به من بگی.

سایوان خودش را با ماهی مشغول و اعتراض کرد:

- ولی شمن، این اشتباهه!

آیسین چانه‌اش را به دستش تکیه داد و پرسید:

- کجاش اشتباهه؟

پسر ماهی‌تابه را برداشت و سمت میر رفت.

- خدمت به شمن افتخار همه قبیله است. کسی نباید تنهایی انجامش بده.

شمن صاف نشست. خطوط اخم به پیشانیش دویدند و سرد و جدی گفت:

- اگه تو پیشنهادش می‌دادی، آره اشتباه بود. اما چون من می‌خوام، اشکالی نداره.

سایوان ماهی‌تابه را جلو آیسین گذاشت.

- امیدوارم خوشتون بیاد.

مرد ظرف را بو کشید.

- بوش که عالیه. مطمئنم مزه‌ش هم خوبه.

سایوان سمت در چرخید که آیسین مچش را گرفت.

- از غذایی که پختی، نمی‌خوری؟

سایوان سعی کرد دستش را آزاد کند و جواب داد:

- تا خونه نرم مادرم غذا نمی‌خوره.

شمن، دستش را کشید و به خود نزدیکش کرد.

- مادرت باید به تنهایی عادت کنه.

سایوان با لب و لوچه آویزان اعتراض کرد.

- اما شمن، من...

آیسین نگذاشت حرفش را تمام کند.

- تو از امروز این‌جا زندگی می‌کنی و کارای من رو انجام می‌دی.

پسر سریع گفت:

- باید ماهی بگیرم.

- مگه من گفتم نگیر.

بهانه آورد.

- بوی ماهی میدم!

شمن دستانشان را بویید.

- منم بوی گیاه و معجون میدم.

بعد به صورت گیج و مبهوت سایوان نگاه کرد و ادامه داد:

- اگه بهانه‌هات تموم شدن، بشین غذا بخوریم. بعدش هم برو وسایلت رو جمع کن.

- اما مردم...

کتاب‌های تصادفی