معشوق ارواح
قسمت: 9
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
در را به هم کوبید و دو مرد مبهوت را پشت سر گذاشت. با صدای به هم خوردن در و باز ماندنش، فالیاث از بهت خارج شد و به شدت لرزید. صورتش قرمز شد و تنش به عرق نشست. سمت در رفت و آن را کامل بست. وقتی پیش آیسین برگشت آرامتر شده بود. کنار او نشست و دستش را روی پای او گذاشت. با این کار مرد که هنوز در شک حرفهای جوان بود، از جا پرید و به نفس نفس افتاد. فالیاث از واکنش ناگهانی دوستش ترسید برای همین سریع و پی در پی گفت:
- آیسین، امیدوارم رفتار و حرفای راهارد رو به دل نگیری. میدونی جوونه و سرش از عشق کیتان پره. یه مدت که بگذره آروم میشه و از رفتارش شرمنده...
مرد سر جایش نشست و دستش را بالا گرفت و او را ساکت کرد.
- آروم باش مرد، من هیچ نیت بدی در مورد پسرت ندارم. میدونم هنوز تو فکر عروس ارواحه اما به نفع خودشه زودتر فراموشش کنه.
در باز و مادلا با سینی پر از غذا وارد شد. سینی را جلوی همسرش و شمن گذاشت و خودش هم کنار شوهرش نشست. فالیاث تخم مرغی را از درون سینی برداشت و با لبخند شروع به پوست گرفتنش کرد.
- لطفا از غذای ما بخور و به خونهمون برکت بده.
آیسین تکهای میوه برداشت و در دهانش گذاشت. بعد جویدنش پرسید:
- کی به بقیه میگی؟
فالیاث با نگاهی گنگ به او خیره شد و بعد گفت:
- آهان، قضیه ماهیگیر...
بعد به تخممرغ درون دستش خیره شد و ادامه داد:
- قبل رفتن مردا سر کارشون میگم. مادلا برو پیش تنور و به زنا بگو، همه قبل رفتن سر کارشون جلوی کلبه ما جمع بشن.
زن سرش را تکان داد، تکهای نان جدا کرد و در دهانش گذاشت. سپس از کلبه خارج شد و دقایقی بعد بازگشت. در سکوت و آرامش غذایشان را خوردند و به انتظار نشستند. کمکم سر و صدای اهالی قبیله از بیرون کلبه شنیده میشد. دو مرد با هم بیرون رفتند و رو به روی مردم ایستادند و مادلا هم پشت سر آن دو قرار گرفت. زن و مرد از این احضار ناگهانی و حضور شمن و رئیس قبیله کنار هم جا خورده بودند و با هم پچ پچ میکردند. مردی فریاد زد:
- رئیس چی شده؟ اتفاق بدی افتاده؟
پیرزنی ادامه داد:
- نکنه ارواح از عروس ناراضی بودن؟ برای همینه که شمن اینجاست؟
هر کس چیزی میگفت و همه نگران و ناراحت بودند. آیسین با چشمانش میان جمعیت گشت و پسر جوان را یافت. سرش را پایین انداخته بود و با کسی صحبت نمیکرد. لحظهای سرش را بالا آورد و نگاه خیره شمن را شکار کرد. مدت کوتاهی در چشمان او خیره شد و دوباره سرش را پایین انداخت. فالیاث هر دو دستش را بالا برد و برای اینکه در آن شلوغی همه صدایش را بشنوند فریاد زد:
- مردم قبیله، خواهران و برادرانم، آروم باشین. حادثه ناگواری نیفتاده و حتی ممکنه اتفاق فرخندهای هم باشه.
فالیاث ساکت شد و منتظر کم شدن اضطراب مردم ماند. کمی بعد دستش را بر پشت آیسین قرار داد و دوباره شروع به صحبت کرد.
- شمن عزیزمون تصمیم گرفته تا یک فرد مشخص رو برای انجام کارهای کلبهش انتخاب کنه.
با دستش او را کمی به جلو هل داد و اصرار کرد:
- بهتره خودت دلیل این تصمیم و اسم اون فرد خوشبخت رو بگی.
آیسین چشمغره کوتاهی به او رفت و رو به جمعیت کلمات از دهانش خارج شدند.
- من الان کمی پیر شدم و موقع ارتباط با ارواح حس میکنم که نزدیکه جانم، بدن از کار افتادهم رو ترک بکنه. برای همین نیاز دارم تا کسی تمام مدت کنارم باشه و کارهای روزمره کلبه رو برام انجام بده.
ساکت شد و دستی بر دهانش کشید. صورت تک تک افراد حاضر را از نگاه گذراند و روی صورت رنگ پریده سایوان متوقف شد.
- حداقل تا زمانی که ارواح عزیز، شمن بعدی رو انتخاب کنن. در ضمن، همهی ما ماهیگیر جوانمون رو نماد برکت و حمایت ارواح از قبیلهمون میدونیم. من فکر میکنم حضور این جوون در کنار من، باعث قوی و بهتر شدن ارتباطم با ارواح و کم شدن اثرات بعدش میشه.
همهمه مردم دوباره اوج گرفت. عدهای با شمن موافق بودند و عدهای نه اما همه نگران نبودِ سایوان و کم شدن محصولاتشان بودند. آیسین اما به این اعتراضات آرام یا تاییدهای پر شور توجهای نداشت و کاری برای از بین بردنشان نکرد. تمام توجهاش به پسرک رو به رویش بود و با خود میاندیشید: «همیشه اینقدر رنگ پریده بوده یا امروز اینجوری شده؟ حالش خوبه؟ نکنه مریض شده؟»
نسیم ملایمی شروع به وزیدن کرد و موهای بلند و باز سایوان را به رقص در آورد. پسر نواری از مچش باز کرد، موهایش را جمع و بالای سرش بست. آیسین با صدای فالیاث چشم از جوان برداشت و صحبتهای الان رئیس قبیله را با تکان دادن سرش، تایید کرد.
- نگران نباشین، سایوان باز هم به همه کمک میکنه. عصر هر روز تا زمانی که خورشید به دریا برسه، سایوان به بقیه کمک میکنه و بعدش به کلبه شمن برمیگرده...
سایوان میدید و میشنید. دلش آشوب بود و عرق بر صورتش نشسته بود. لرز خفیفی در تمام بدنش احساس کرد. مطمئن بود اگر دهان باز کند، شروع به استفراغ صبحانه محقرش میکند. این مردم هیچگاه او را برای خودش نمیخواستند.
از زمانی که خودش را شناخت و به یاد داشت، همیشه از او درخواست برکت داشتند. اصرار داشتند به آنها در انجام وظایفشان کمک کند تا محصولاتشان بیشتر شود. به یاد میآورد زمانی که مادرش را در کودکی از دست داد، هیچ یک از زنان برایشان غذا نیاوردند اما روز بعد مرگ مادرش، مردان به سراغش رفتند تا با آنها برود.
پدرش بعد از دست دادن همسرش، دوباره ازدواج نکرد و خودش غذا را تهیه میکرد. سایوان هم کمکم پخت غذا رایاد گرفت. کسی با پدرش کاری نداشت. او هر هفت روز یکبار، همراه سایوان، قبل از بیرون آمدن خورشید از دریا، به دریا میرفت و زمان بازگشت خورشید به دریا با قایقی پر از ماهی برمیگشت. باقی روزها را به تعمیر تورش، بافتن توری جدید یا رسیدگی به قایقش سپری میکرد.
از هشت سالگی تعمیر و بافت تور را یاد گرفت و زمانی که پانزده ساله شد، با پدرش به دریا رفت. در پانزده سالگیش پدرش بیمار شد و از دنیا رفت. باز کسی برای همدردی با او نیامد اما یادشان نرفت، روز بعد مراسم، روز ماهیگیری نیست و از او خواستند همراهشان به مزارع برود.
زمانی که مادرش زنده بود، همراه دیگر زنان، برای او غذا میآورد. اما بعد از مرگش، یاد گرفت باید فکری برای نهار خود بکند. کسی برای او دلسوزی نمیکند و غذایش را با او سهیم نمیشود. همه او را فقط واسطهی برکت ارواح میدیدند نه موجودی زنده و در حال رشد.
حالا، شمن پیر قبیله، میخواست او خدمتکار شخصیش شود. دوست نداشت اینکار را انجام دهد اما کسی از او نظر نمیخواست. فقط میخواستند وظیفهاش را، رساندن برکات ارواح به قبیله، انجام دهد. برای چند هزارمین بار در طول عمرش، خود را برای داشتن مو و چشمی نقرهای نفرین کرد. در عمق افکارش غرق بود که با حس لمس شدن بدنش، هشیار شد و به حال بازگشت. اهالی قبیله از همه سمت محاصرهاش کردند و به او تبریک گفتند.
- تبریک میگم سایوان...
- به شمن خوب خدمت کن...
- کاش من جای تو بودم...
- خدمت به شمن افتخار بزرگیه...
سایوان کلمات را شنید اما درک میکرد. خنده مردم را دید اما دلیلش را نفهمید. در جواب اهالی سر جنباند و با کلماتی نامفهوم پاسخشان را داد. نگاهش بین جمعیت چرخید و بالا رفت تا به شمن رسید. از همان فاصله هم، رضایت را در عمق چشمان آیسین دید. دیگر نه مردم را دید نه صدایشان را شنید. پیرمرد بالاخره کار خود را کرد و او را به خدمت گرفت.
میدانست حق اعتراض ندارد و در صورت اعتراض هم کسی حرفش را نمیپذیرد. رویش را به سمت آسمان گرفت و چشمانش را بست. قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و تمام حرفهای ناگفتهاش را همراه خود برد و بر خاک انداخت. دانسته و ندانسته از دیگران عذرخواهی کرد و به سمت ساحل صخرهای جزیره دوید.
اشک چشمانش را تار و بغض نفسش را تنگ کرده بودند اما مانعش نشدند تا به مقصدش برسد. بر لبه صخره ایستاد و از عمق وجودش فریاد کشید. فریادش در میان صدای برخورد امواج به صخرهها گم شد و به آسمان نرسید. بر زانو افتاد و اجازه داد اشکهایش بر سنگهای زیر پایش بریزند و بغضی که در حال خفه کردنش بود آزاد شود.
مدتها بود که این ساحل صخرهای، ماوای تنهاییش بود. کسی از اهالی به آنجا نمیآمد و مزاحم خلوتش نمیشد. ساعتی بر اندوه سالهای گذشته گریست، سپس برخاست و به سمت کلبهاش رفت تا وسایلش را جمع کند؛ هر چند، جز تعدادی لباس محقر چیزی برای برداشتن نداشت.
به شمن گفته بود همراه مادرش زندگی میکند و خود، بهتر از هر کسی میدانست که دروغ گفته است. ولی در آن لحظه بهانه بهتری پیدا نکرده بود. درون کلبه، مقابل تمثالی که خود از والدینش ساخته بود، ایستاد و بیصدا اشک ریخت. نمیدانست اجازه دارد آنها را همراه خود به کلبه شمن ببرد یا نه؟
کتابهای تصادفی
