فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

معشوق ارواح

قسمت: 13

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

ناگهان سایوان غلتید و پتو از روی صورتش کنار رفت. موهای نقره‌ای و رنگ پریده صورت جوان هم‌چون خاری در چشم آیسین فرو رفت. «یعنی غیر از ظاهرش، روحش هم با بقیه مردم فرق می‌کنه؟ به همین‌ دلیل خواب ارواح طبیعت رو‌ می‌بینه؟»

نگاهش پایین‌تر رفت و به گردنبند دور گردن پسر رسید. آن‌چه را از او شنیده بود، به یاد آورد:

- خیلی سعی کردم از شر این مهره‌ها خلاص بشم اما انگار یه بندی مانعم می‌شد. تنها کاری که گذاشت بکنم، انداختنش به گردنم بود.

«لایسن ساخت این گردنبند را شروع کرد و دعاهای خوانده شده را اون بهم یاد داد. حتما چیزی می‌دونست که بهم نگفته. حالا یا لازم ندیده یا یادش رفته بگه.»

آیسین تا طلوع خورشید همان‌جا نشست و خیره به صورت سایوان، در افکارش غرق شد. با تابیدن اولین اشعه‌های خورشید، ماهیگیر چشمانش را باز کرد و با دیدن شمن که کنار بالینش نشسته بوده، غافلگیر و شگفت‌زده از جایش بلند شد و زیر لب گفت:

- نباید می‌خوابیدی؟ امروز اگه دعاها رو اشتباه بخونی، ارواح ناراحت نمیشن؟

آیسین نیش کلمات را نادیده گرفت و جواب داد:

- بعد حرف زدن با تو نتونستم بخوابم. چطوری بعد دیدن اون خواب تونستی باز بخوابی؟

در این حین سایوان رخت‌خوابش را مرتب کرد و به سمت دیگر کلبه رفت.

- عادت. اگه تو هم تمام عمرت هر ماه تو یه شب خاص یه خواب مشخص رو ببینی عادت می‌کنی.

شمن در نیمه راه برخاستن بود که دوباره نقش بر زمین شد. چرا از دیشب این پسر سعی در زخم زدن بر قلبش را داشت؟ نمی‌دانست اما از یک چیز مطمئن شد؛ استادش از راز سایوان خبر داشت‌. رازی که شاید خود سایوان هم از وجودش خبر نداشته باشد.

باید این راز را می‌فهمید تا بتواند با احساسات درون قلبش رو راست شود‌. احساسی که نمی‌دانست حسادت است یا غبطه؟ خشم است یا خوشحالی؟

باید امروز تمام دست‌نوشته‌های باقی مانده از استادش را مطالعه می‌کرد پس دستش را بر زمین ستون کرد و در حین بلند شدن بلند گفت:

- سایوان، امروز که رفتی کمک مردم، به همه بگو امروز من کاری رو قبول نمی‌کنم. باید به مسئله‌ای رسیدگی کنم.

مدتی بعد از رفتن سایوان، شمن به پشت پرده رفت و با چشمانش دنبال معدود نوشته‌های درون کلبه گشت. قفسه مورد نظر را پیدا کرد و جلو آن ایستاد. با کمی نگاه متوجه شد که ماهیگیر سعی کرد مدارک را بر اساس قدمت مرتب کند.

آیسین می‌دانست او هم مانند اکثر مردم خواندن و نوشتن نمی‌داند پس باید بر اساس رنگ مدارک قدمتشان را حدس زده باشد. دست جلو برد و قدیمی‌ترین مدرک را بر اساس ظاهر، برداشت و شروع به خواندنش کرد. متن در مورد اتفاقات سال‌های بسیار دور اتفاق افتاده بود.

بر اساس متن، در گذشته‌های خیلی دور، مردم ارواح را نمی‌پرستیدند، بلکه با آن‌ها مبارزه می‌کردند و سعی در نابودی آن‌ها داشتند. چرا که ارواح در روز مشخصی از سال به مردم حمله کرده و منبع زندگیشان را مکیده و خشک می‌کردند. شمن‌ها همیشه مشغول ساختن اوراد و نمادهایی بودند تا جلوی نفوذ ارواح را بگیرند و از مردم محافظت کنند. در آن روز مشخص مردم خود و خانه‌هایشان را به نماد‌ها مزین می‌کردند و شروع به خواندن اوراد می‌کردند. اوراد، نمادها و دست ساخته‌های شمن‌ها ارواح را ضعیف می‌کردند و به راحتی می‌شد نابودشان کرد. در کنار متن تاریخی، اوراد نوشته شده و نمادها نقاشی شده بودند.

وقتی چشم آیسین به آن‌ها افتاد، نفس در سینه‌اش حبس شد و چشمانش تا آخرین حد باز شدند. آن‌ها همان‌هایی بودند که استادش برای گردنبند سایوان استفاده کرده و به او هم آموزش داده بود. دستی به صورتش کشید و ادامه متن را خواند. ارواح ضعیف شده، شروع به استفاده از عناصرشان کردند تا مردم را ترسانده یا حواسشان را ضعیف کنند. بنابراین می‌توانستند به راحتی انسان‌ها را شکار کنند.

در ادامه به خاطر تلفات بسیار هر دو سمت، ارواح با روسای انسان‌ها قرادادی بستند تا منافع هر دو طرف تامین شود. بر اساس مفاد این قرارداد، ارواح باید طبیعت را در جهت آرامش و امنیت انسان‌ها رام کنند. در مقابل انسان‌ها هم در روز حمله ارواح، دختر جوان و باکره‌ای را در بین سال‌های هجده تا بیست زندگیش، همراه چند زن و مرد میانسال به ارواح تقدیم کنند.

برای جلوگیری از شورش، قرار بر این شد تا ارواح، خود دختر مورد نظرشان را انتخاب کنند و نشانه‌ای بر او قرار دهند. افراد میانسال و پیر خود داوطلب یا به قرعه انتخاب می‌شدند. در این میان، دختران شمن زنده، از این انتخاب مصون بودند.

با خواندن این خط، برگه از دست شمن رها شده و بر زمین افتاد. آیسین توان تحمل نداشت و ناخواسته سر بر آسمان بلند کرد و از ته دل فریاد زد. اشک از چشمانش سرازیر شد و برای اولین بار در عزای تمام دخترانی که به ارواح پیش‌کش کرده بود و هم‌چنین دختر خود، گریه و نوحه سر داد.

در آن ساعت از روز اکثر مردم در خارج از دهکده به کار و بقیه هم در خانه‌های خود به استراحت مشغول بودند. بنابراین کسی صدای دردمند شمن را نشنید. ساعتی بعد، آیسین با دردی جانکاه از اعماق قلبش بقیه مدارک را خواند. برای اولین بار دریافت که دختران انتخاب شده، نه عروس و همسر ارواح که غذا و خراج سالیانه ارواح بودند که پرداخت می‌شد.

شمن‌ها برای ارتباط بهتر با ارواح باید تمرکز خود را حفظ می‌کردند و تجرد و دوری از رابطه‌های جن+سی و عاطفی بهترین گزینه بود. پس قطع تمام رابطه‌ها برای شمن‌ها به یک رسم تبدیل شد. در ابتدا، مردم دختر را با گریه و زاری به دریا می‌فرستادند اما کم‌کم مردم آن را به جشن بدل و قربانی را با هلهله و رقص و آواز راهی مرگ کردند. در گذر زمان حقایق وارونه شد و سنت‌ها تغییر کردند.

آیسین عصبانی بود. از نادانی خود و استادش از حماقت پیشینیانش عصبانی بود و خون در رگ‌هایش می‌جوشید. سریع و ناامیدانه در لابه‌لای برگه‌ها به دنبال راهی برای رهایی بود اما جز خود را به نادانی زدن، چیزی پیدا نکرد. با دست‌های لرزان و چشمان اشکبار شروع به جمع‌آوری مدارک کرد که برگه‌ای پیدا کرد که از همه جدید‌تر بود و هنوز آن را نخوانده بود. آن را برداشت و شروع به خواندن نوشته‌اش کرد. متن آن، نامه‌ای شخصی از استادش بود.

***

شاگرد عزیزم، آیسین

نمی‌دانم چه مدت بعد از مرگم و در چه شرایطی این نامه را می‌خوانی اما امیدوارم در آن هنگام از حقایق مربوط به ارواح آگاه شده باشی.

اگر می‌پرسی چرا خود برای تو آن‌ها را آشکار نکرده‌ام، باید بگویم که تو چنان شیفته ارواح و خدمت به آن‌ها بودی که هر کلمه ضد آن‌ها از جانب من را، به کفر من نسبت می‌دادی و آن‌ها را قبول نمی‌کردی. چه بسا با شنیدن حرفی از من، تمام مدارک جمع شده را نابود و حقایق را برای همیشه دفن می‌کردی.

نمی‌دانم از چه وقت اما ارواح علاوه بر قربانی، شروع به انتخاب مردانی متعصب و به شدت معتقد به خودشان برای شمنی کردند. امیدوارم حالا که حقیقت را می‌دانی، متوجه باشی که وظیفه اصلی شمن نه خدمت به ارواح که محافظت از مردم است.

از این‌ها که بگذریم باید در مورد پسر ماهیگیر مطلبی به تو بگویم.

باید بدانی که با این‌که ارواح برای زنده ماندن به منبع زندگی انسان‌ها نیاز دارند اما می‌توانند به انسان‌ها علاقه‌مند شوند و جسم انسانی آن‌ها را به جسم ارواح تغییر دهند. هر چند برای این تغییر، انسان باید در نزدیکی مرگ باشد. به گمانم همین مطلب باعث ایجاد سوتفاهم در مورد دختران قربانی شده است.

داشتم می‌گفتم، گویا یکی از ارواح به زن ماهیگیر علاقه‌مند بود و در شب زفاف و شب‌های دیگر، همراه با ماهیگیر با زن نزدیکی داشته است. در آن موقع آن دو چیزی نمی‌دانستند و از چگونگی ماجرا بی‌خبرند. تا این‌که فرزندشان به دنیا آمد. فرزندی که از نطفه انسانی و ذات ارواح متولد شده بود. فرزندی که جسم انسانی اما باطنی از ارواح داشت.

این‌ها را وقتی به ملاقاتشان رفتم، فهمیدم. در آن هنگام آن روح که نیبیل نام داشت ظاهر شد. او ابتدا دلیل تفاوت ظاهری کودک را برکت ارواح عنوان کرد اما دلیل واقعیش را همراه اطلاعاتی دیگر به ذهنم منتقل کرد. چند ماه طول کشید تا راز اطلاعات درون ذهنم باز شود و درکشان کنم. بنابر آن‌چه نیبیل به من منتقل کرده است، خود او مدتی بعد از تولد سایوان، خواهد مرد. مادرش چند سال بعد و پدرش چند سال دیرتر، به دلیل تاثیر ارواح بر بدنشان، خواهند مرد.

او تذکر بسیار داد که این پسر وقتی به سن بلوغ برسد، ناگزیر است بین این دنیا و سرزمین ارواح یکی را انتخاب کند وگرنه مرگی دردناک در انتظار اوست. همچنین اگر پیش از سن بلوغ ارواح از او مطلع شوند، ممکن است زودتر از موعد او را به سرزمین ارواح ببرند یا او را کشته تا فرزندی ناخالص بینشان وجود نداشته باشد.

من به دستور نیبیل برای جلوگیری از افشای هویت او برای ارواح، تعزیری بر بازویش بستم و هر سال مهر‌ه‌ای به اوراد منقوش می‌کردم تا در سن بلوغش گردنبندی محافظ برای حفاظت از جسم انسانیش و حفظ زندگیش، به گردنش ببندم. چون پس از انتخاب تو به عنوان جانشینم عمر خود را کوتاه دیدم، بدون گفتن علتش این وظیفه را به تو سپردم.

به یاد داشته باش که گردنبند باید به همان شیوه که به تو آموختم بدون کم و زیاد ساخته شود و با همان روشی که گفتم به گردن جوان انداخته شود. در صورت هر گونه تغییری من هم از عواقبش بی‌خبر هستم.

دوستدار تو، استاد نالایقت، لایسن.

***

کتاب‌های تصادفی