فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

معشوق ارواح

قسمت: 24

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

- این‌جوری فقط سرینام نابود میشد. این‌جوری هر دو تاوان می‌دیم. هر چند باز هم براش ناعادلانه است‌ چون نمی‌دونه برای چی هر روز داره ضعیف‌تر و به مرگ نزدیک‌تر میشه.

کابیلا سری تکان داد و انرژیش را آزاد کرد.

- خودم تنهایی انجامش میدم. انرژیت رو نگه دار تا تو مجمع و مراسم فردا، سطح خودت رو بالا نگه داری.

نیبیل با قدر‌دانی به روح گیاه نگاه کرد و عقب نشست. با تلاش بسیار انرژی باقی مانده‌اش را متمرکز کرد و سپس جوری شکلش داد که هر روحی در نگاه اول سطح انرژیش را بالا و کامل می‌‌دید. وقتی کار کابیلا تمام شد، حفاظی از انرژی خاص دور زن شکل گرفته بود که انرژی فرزند داخل شکمش را متعادل و نامرئی می‌کرد.

روح باد از او تشکر کرد و سپس همراهش به دنیای ارواح برگشت. سریع به قصر خود رفت تا با ارواح دیگر، بیش از لحظه‌ای برخورد نداشته باشد. روی تختش نشست و به فکر فرو رفت. پس از مدتی، مراوید ارواح، مروارید زندگیش، را از بدنش خارج کرد و شروع به صحبت کرد.

با درخشیدن اولین انوار خورشید، ارواح بالای دریا جمع شدند و به نظاره انسان‌هایی نشستند که دختر جوانی را با احترام به سمت قایقی بزرگ می‌برند. چشمانشان درخشید و آب‌دهانشان جاری شد. روحی با لباس‌های طلایی که هر از گاهی نقطه‌ای از آن‌ به رنگ سفید می‌درخشید و تاجی به شکل صاعقه به سر داشت، گفت:

- روح گیاه، مشخصه برای پیدا کردنش حسابی به زحمت افتادی. همه‌ی ما از تلاشت برای پیدا کردن چنین غذای لذیذی تشکر می‌کنیم.

کابیلا به او و سپس به بقیه نگاه کرد که سرشان را به احترام و تشکر کمی پایین آورده بودند‌. نگاهش مدتی بیشتر روی نیبیل که همانند بقیه سرش را پایین آورده بود، متوقف شد. لباس حریر نیمه‌مرئیش لرزان بود. دیگران گمان می‌کردند به خاطر تاثیر قدرتش است اما او می‌دانست که لرزش بدنش یه خاطر ضعف شدیدش است. همه انرژی روح باد را همچون سابق می‌دیدند اما خبر داشت که به سختی، سطح انرژیش را مثل قبل، همپای بقیه نگه می‌دارد. در دل آهی کشید. نگاه از او گرفت و دوباره به روح طلایی نگاه کرد. او هم سرش را کمی پایین برد و جواب داد:

- روح رعد و دیگران به من لطف دارن. حقیقت اینه که وقتی با اون دختر برخورد کردم، عطرش چنان قوی بود که نذاشت به بقیه نگاه کنم و در اولین فرصت نشانه‌گذاریش کردم‌.

روحی سرخ‌پوش با تاجی شعله‌ور بر سرش، جلو آمد و با شیطنت گفت:

- اون‌قدر سریع که یادت رفت به شمن خبر بدی آماده انتخاب قربانی باشه.

لباس کابیلا از سبز به زرد و نارنجی و قرمز تند تغییر رنگ داد و مدتی طول کشید تا دوباره یک‌دست سبز شود. تمام ارواح با خجالت‌زده شدن روح سرکش گیاهان، خندیدند و بعد به تماشای آماده شدن غذایشان پرداختند‌.

حال دخترک همراه چند زن میانسال درون قایق نشسته و تمام فضای خالی اطرافشان از هیزم پوشانده شده بود. شمن کارش را به خوبی بلد بود و ذره‌ای از روغن آتش‌زا را روی دختر و زنان نریخت. پسران جوان قایق را روانه دریا کردند و یکی از همان جوانان، تیر آتشین را به سمت قایق انداخت.

وقتی لباس قایق‌نشینان هم شعله‌ور و پوستشان فرو ریخت، نیبیل و کابیلا همراه دیگر ارواح پایین آمدند و با نیروی زندگی دخترک که در حال ترک بدنش بود، جشن گرفتند‌. ارواح پایین رتبه‌تر دورتر ایستاده بودند و از نیروی زندگی زنان که در هوا پخش شده بود، تغذیه کردند. پس از فرو رفتن قایق به داخل دریا، نیبیل به کابیلا نزدیک شد و سرش را نزدیک برد.

- می‌دونم که حسش می‌کنی، بچه داره به دنیا میاد و حصار انرژیت داره از بین میره. من باید برم.

کابیلا به دیگر ارواح نگاه کرد که داشتند به سرزمین ارواح برمی‌گشتند.

- منم باهات میام. اونا فکر می‌کنن عشق ما دو طرفه است. اگه با هم باشیم، مشکوک نمیشن.

روح باد سری به تایید تکان داد و همراه روح گیاهان به سمت جزیره و کلبه آتابین رفت.

***

قبل از طلوع خورشید، سرینام از خواب بیدار شد و آتابین را مجبور کرد تا کمکش کند و لباس مناسبی برای مراسم تن کند. ماهیگیر هنوز معتقد بود، زن باید استراحت کند و عروس ارواح این را درک می‌کند اما همسرش را می‌شناخت. اگر او را برای مراسم نمی‌برد تا برای آخرین بار همدم و دوست خود را نبیند، تا مدت‌ها صدا و نگاه پر مهرش را از او دریغ می‌کند. پس برخلاف میلش، به کمک سرینام رفت و همراه او از کلبه خارج شد.

می‌دانستند، فقط شمن و رئیس قبیله به دنبال نارلان می‌روند، پس در مسیر محل مراسم منتظر بقیه‌ی مردم ماندند. صورت خوشی نداشت اگر پیش از حاملان پیش‌کشی‌ها و سبدهای گل‌های عطر‌آگین به محل مراسم می‌رفتند.

هیچ‌کدام نمی‌خواستند به بهای آخرین خداحافظی خود را در چشم مردمشان خوار کنند. پس صبورانه به انتظار ایستادند.

آتابین برای این‌که سرینام اذیت نشود، تخته سنگ مناسبی پیدا کرد، مقداری برگ درخت چید و روی آن گذاشت تا هم همسرش راحت‌تر باشد و هم لباس او کثیف نشود، سپس با اصرار راضیش کرد روی آن بنشیند تا بقیه هم برسند.

انتظارشان طولانی نشد و کمی بعد همه از راه رسیدند. ماهیگیر و همسرش کنار جاده ایستادند و به حاملان پیش‌کشی‌ها احترام گذاشتند، سپس خود را در صف اول مردم جا دادند و پشت سر دخترانی که سبد‌های گل در دست داشتند، حرکت کردند. زنی توبیخ‌شان کرد:

- چرا این‌جا وایسادین؟ باید می‌اومدین جلو کلبه شمن با بقیه حرکت می‌کردین؟

دیگران هم حرف زن را تایید کردند. آتابین با صدایی آرام اما واضح جواب داد:

- درستش همینه که می‌گین ولی به خاطر شرایط سرینام، تصمیم گرفتم راه رو با اومدن به دهکده براش طولانی نکنم و این‌جا منتظر بمونیم.

پچ‌پچ‌های آرام و بلندی را می‌شنید که اگر حال زنش خوب نیست چرا اصلا در مراسم مقدس شرکت کردند و حرف‌های بیهوده‌ی دیگر. آتابین سعی کرد آرامشش را حفظ کند و گفت:

- منم دوست داشتم سرینام الان توی تختش استراحت کنه اما اون اصرار داشت که برای آخرین بار عروس ارواح رو ببینه.

سکوت کوتاهی کرد و بعد گویی چیزی بدیهی می‌گوید، ادامه داد:

- آخه قبل از انتخاب شدن بانو نارلان، اون و سرینام دوستای خوبی برای هم بودن. این دیدار آخر حق هر دوشونه.

کتاب‌های تصادفی