فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

اصیل و خونخوار

قسمت: 1

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر ۱

مقدمه:

هر لحظه ممکن است سرنوشت، داستان زندگی‌ات را عوض کند.

داستان زندگی‌ات چیست؟ چطور آن را نوشته‌ای؟ عادی و معمولی؟ یک زندگی ساده؟

تو داستانت را یک‌روند نوشته‌ای؛ اما نمی‌دانی آن چیزی که نوشته‌ات را تغییر می‌دهد، سرنوشت است.

سرنوشت است که نوشته‌های داستانت را عوض می‌کند، زندگی‌ات را تغییر می‌دهد، تو را به مسیری دیگر هل می‌دهد و درنهایت زندگی‌ات را با موجوداتی دیگر رقم می‌زند.

***

تندتند شروع به دویدن کردم و دستم رو بالا گرفتم. بالاخره اتوبوس ایستاد و من داخل پریدم.

نفسی تازه کردم و به‌خاطر پر بودن صندلی‌ها، همون‌جا ایستادم.

کلی خودم رو نفرین کردم که چرا ماشینم رو با خودم نیاوردم. اگه آورده بودم الان این‌طور مجبور نبودم به‌خاطر اتوبوس بدوم.

پوفی کشیدم و به نرده تکیه دادم. دستی به صورت عرق‌کرده‌‌م کشیدم. از گرما و همچنین دویدن، نفسم گرفته بود و بالا نمی‌اومد.

بالاخره بعد از یک ‌ربع، اتوبوس توقف کرد و من بعد از دادن مبلغ به پسر جوون راننده که موهاش رو فشن کرده بود و مثل لات‌ها شده بود، پیاده شدم و سمت خونه رفتم‌. زنگ زدم و بعد به دیوارهای آجری تکیه دادم. کمی بعد، درِ رنگ‌ورورفته‌ی خونه باز و فاطمه در درگاه نمایان شد.

طلبکار نگاهم کرد و گفت:

- کاشکی می‌ذاشتی فردا میومدی!

لبم رو گزیدم و گفتم:

- شرمنده به‌ خدا فاطی! امروز مشتری زیاد بود و ازطرفی اتوبوس...

- خب بابا انقدر حرف نزن. بیا تو.

و کنار رفت و من داخل راهروی کوچیک خونه شدم. کفش‌هام رو که خاکی شده بودن درآوردم و کنار جاکفشی چوبی و کهنه‌ی راهرو گذاشتم و بعد پشت سر فاطمه از پله‌های کوتاه جلوی در ورودی، بالا رفتم و داخل خونه شدم.

کوله‌م رو از روی شونه‌م، روی دستم سُر دادم و پرسیدم:

- خاله کو؟

فاطمه روی مبل قدیمی جلوی تلویزیون LG کوچیک لم داد و فیلمی رو که داشت می‌دید، پلی کرد و گفت:

- خونه‌ی نازنین‌خانم.

- آهان.

این رو گفتم و داخل اتاق مشترک خودم و فاطمه رفتم. کیفم رو کنار میز کامپیوتر که هیچ مانیتور و کیس و دستگاهی روش نبود، انداختم. دکمه‌های مانتوم رو دونه‌دونه باز کردم و تاپ زیرش باعث شد خنک بشم. شالم رو هم روی تـ*ـخت انداختم و بدون اینکه شلوارم رو دربیارم، داخل هال رفتم.

کولر رو روشن کردم و کنار فاطمه، رو به تلویزیون نشستم.

فاطمه گفت:

- سردمه‌ها!

نگاش کردم و گفتم:

- سردته؟! پس من چرا دارم سوخاری می‌شم؟

شونه‌ای بالا انداخت.

- سیستم بدنت قاتیه.

عرق‌های پیشونیم رو کنار زدم و چیزی نگفتم.

اون‌قدر خسته بودم که جونِ کل‌کل و حرف زدن نداشته باشم. ازطرفی کلافه هم بودم.

از صبح تا ظهر کار می‌کردم و آخر هم یه ‌قرون هم در نمیاوردم. عصبی شده بودم دیگه.

اگه مادر فاطمه نبود که اصلاً دیگه هیچی. الان قطعاً باید تو خیابون کفش واکس می‌زدم.

با صدای فاطمه به خودم اومدم. پرسید:

- امروز چطور بود؟

به مبل تکیه دادم و گفتم:

- تکراری. توقع داشتی چطور باشه؟

- چقدر کاسب شدی؟

- مگه اون کافی‌شاپ چقدر مشتری داره؟

خندید و گفت:

- بهتره به فکر کار دیگه‌ای باشی.

موهای طلایی‌رنگم رو که خیس عرق بود، پشت گوشم زدم و گفتم:

- آره فکر کنم.

همون موقع در خونه باز شد و خاله‌مریم داخل اومد. صورت گردش خیس عرق بود. مطمئناً به‌خاطر این هوای گرم و هیکل درشت خاله‌ست. یه‌کم که راه می‌ره زود عرق می‌کنه.

بهش سلام کردم.

- سلام خاله.

فاطمه گفت:

- سلام مامان.

خاله سمت ما برگشت و با دیدن من لبخند زد و گفت:

- سلام افسانه‌جان، خسته نباشی!

لبخند زدم.

- ممنون!

چادر سفیدش رو درآورد و گرهِ ر‌وسریش رو باز کرد. همون‌طور هم سمت در آشپزخونه رفت و گفت:

- ما ناهار خوردیم افسانه‌جان. اگه گرسنه‌ای، غذا رو گازه.

صدام رو بلند کردم تا بشنوه:

- ممنون خاله‌جون!

فاطمه از کنارم غرید:

- اَه آروم‌تر! نفهمیدم چی گفت.

‌و صدای تلویزیون رو زیاد کرد. متعجب نگاهش کردم و بعد روی مبل لم دادم.

با خودم فکر کردم که شوهر این زن مهربون و زحمتکش، چرا باید طلاقش بده؟ خاله‌مریم عالی بود؛ اما وقتی شوهر نامردش ولش می‌کنه، خاله هم مجبور می‌شه به‌خاطر درآوردن خرج خودش و دانشگاه فاطمه، بره پرستاری یه پیرزن.

من کاملاً مدیونش هستم. اگه زحمت‌هاش نبود، من عمراً الان چیزی داشتم. از اون کافی‌شاپ قدیمی که هیچ محبوبیتی نداره، چی می‌شه درآورد؟

نفس عمیق کشیدم و دست‌به‌سینه، خیره به تلویزیون شدم. با فکر یهویی‌ای که به سرم زد، گفتم:

- فاطی می‌دونی؟ داشتم فکر می‌کردم...

وسط حرفم گفت:

- خواهشاً ما رو با فکرات مستفیض نکن.

برگشتم و متعجب به چشم‌های قهوه‌ایش زل زدم.

- خیلی بی‌شعوری‌ها! اقلاً می‌ذاشتی حرفم رو بزنم.

کنترل رو به چونه‌ی کشیده‌ش تکیه داد و گفت:

- نه ممنون! علاقه‌ای به شنیدن ندارم.

- بذار بگم دیگه خب!

صدای تلویزیون رو زیاد کرد.

- خب بابا بگو. اَه!

- حالا شد. خب، خواستم بگم که نظرت چیه برم باشگاه بدن‌سازی؟ جدیداً احساس می‌کنم خیلی شل‌وول شدم. حداقل شاید تقویت شدم تونستم یه ‌کار سخت و خوب پیدا کنم.

پوزخندی روی لب‌های کوچیک و صورتی‌رنگش نشست و گفت:

- بدن‌سازی؟ تو؟ عمراً! عین نی ‌قلیون می‌مونی. لااقل برو یه‌کم چاق شو.

- مگه من گفتم می‌خوام هرکول شم؟! دارم می‌گم یه‌کم بدنم رو تقویت کنم. خیلی ماست شدم.

فاطمه کلافه به سرش زد. عصبی موهای کوتاه سیاهش رو کنار زد و گفت:

- افسانه، افسانه، افسانه! ببین نذاشتی این تیکه‌ی حساس فیلمم رو متوجه بشم. آخه موقع فیلم دیدن جای حرف زدنه؟ اَه!

کتاب‌های تصادفی