فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

اصیل و خونخوار

قسمت: 24

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر ۲۴

با اینکه گلوم درد می‌کرد، اما از جام پریدم و با حالتی عصبی دست‌هام رو مشت کردم و بلند غریدم:

- تو از من چی می‌خوای؟

با اینکه نمی‌دیدمش، ولی پوزخندش رو حس کردم. گفت:

- من طبیعتاً به هرکی که می‌رسم جونش رو می‌خوام اما... می‌تونم برای تو تبعیض

قائل بشم.

- چرا؟

به‌طور فاجعه‌‌باری دوست داشتم چهره‌ش رو ببینم. چرا نمیاد توی روشنایی؟ خورشید که نیست.

- عجیب به ‌نظر میاد؛ اما حاضرم با کسی که من رو از خواب چندین قرنیم بیدار کرده، مذاکره کنم.

متعجب گفتم:

- هیولایی مثل تو مذاکره بلده؟

این سؤال رو بلند و از اون پرسیدم؛ ولی یه سؤال دیگه هم توی ذهنم از خوم پرسیدم:

«افسانه، یعنی تو انقدر دیوونه شدی که الان ایستادی و داری با این جونوری که آوازه‌ی مرگ‌بارش بین همه پیچیده، حرف می‌زنی؟»

اون گفت:

- فکر نمی‌کنی زیادی حرف می‌زنی؟ من چند صد سال خواب بودم؛ بنابراین الان به‌شدت نیاز دارم به کسی حمله کنم. اگه می‌خوای جای دستات با گوشات عوض نشه، بگو حاضری چی‌کار کنی.

آب ‌دهنم رو وحشت‌زده قورت دادم و دوباره به این موضوع پی بردم که کسی که الان روبه‌روی منه، بزرگ‌ترین، خطرناک‌ترین و مشهورترین هیولا توی دنیاست.

- من... من نمی‌دونم.

- بسیار خب.

دستش رو دراز کرد که کلاغه پر زد و روی دستش نشست و اون ادامه داد:

- پس من می‌گم.

مضطرب به سایه‌ش نگاه کردم و پرسیدم:

- چی؟

اون جوابم رو نداد؛ فقط سمتم قدم برداشت. اومد و اومد تا اینکه کاملاً از تاریکی خارج شد و من بالاخره تونستم چهره‌ش رو ببینم.

وحشت‌زده نگاهش کردم که با لبخند خبیثی بهم نزدیک شد. سرش رو کنار گوشم آورد و زمزمه‌وار گفت:

- تو از این به بعد، مال من خواهی بود.

بعد سرش رو عقب و مماس صورتم آورد. پوزخندش عمق گرفت و گفت:

- آیوان، پرنس تاریکی برگشته.

و بعد دست‌هاش رو سمتم دراز کرد و تو یه حرکت گردنم رو گرفت. پیچوند و بعد کناری پرتم کرد و من تنها درد و تاریکی رو حس کردم و بعد خاموشی.

***

پام رو محکم به در فلزی و سیاه‌رنگِ داخل اتاق کوبیدم و دوباره داد زدم:

- هوی! دارم می‌گم بیاین من رو بیارین بیرون.

و پشت‌بندش محکم‌تر کوبیدم. عوضی‌ها! واقعاً من چجور خون‌آشامی هستم که یه فلز رو نمی‌تونم خراب کنم؟

کلافه برگشتم. اتاق بزرگی رو که از لحظه‌ی بیدار شدنم داخلش بودم، طی کردم و روی تخت بزرگِ دونفره که ملافه‌ی سیاه‌رنگ با بالش‌های قرمز براق داشت، نشستم.

چرا وقتی بیهوش می‌شم بعدش سر از یه اتاق بزرگ و خفن با دکوراسیون‌های متفاوت درمیارم؟ دنیای فانتزی خون‌آشامیه دیگه؛ چه می‌شه کرد؟

وقتی بهوش اومدم و خودم رو داخل این اتاق باحال و مخوف دیدم، از خودم پرسیدم که یعنی اون هیولای سه‌رگه، آیوان من رو اینجا آورده؟ بعد با خودم فکر کردم که برای چی چنین اتاقی بهم داده، وقتی می‌تونه من رو بندازه توی یه زیرزمین نمناک یا اینکه چرا گفت من مال اونم، وقتی می‌تونست همون‌جا سلاخیم کنه؟

این هیولای بزرگ، غیرقابل‌پیش‌بینیه. حتی نمی‌تونی بفهمی چی تو مخشه.

نفس‌ عمیقی کشیدم و خودم رو روی تشک نرم تـ*ـخت رها کردم.

شاید حدوداً یک ‌ساعت‌ و نیمی بود که من توی این اتاق بودم؛ اما هنوز هیچ‌کس نیومده بود. نه اون آیوانِ عوضی و نه هیچ‌کسِ دیگه.

هیولای نکبت!

نفسم رو بیرون فرستادم و به سقف اتاق نگاه کردم. لوستر کریستالی سیاه‌رنگی از سقف آویزون بود و شاخه‌های خشکی که روشون خار داشت، از سقف آویزون شده بودن و تا نیمی از اتاق پایین اومده بودن.

داخل اتاق چیزهای زیادی داشت. تـ*ـخت، کمد، میز توالت، اتاق‌های حموم و دست‌شویی، آباژوری که بیشتر شبیه گردن زرافه بود تا آباژور. اون‌قدر دسته‌ش دراز بود که دقیقاً تا بالای تخت می‌رسید و نور قرمزرنگش رسماً کورم می‌کرد.

تِم اتاق کاملاً قرمز-مشکی بود؛ درست برعکس قصر سفید که همه‌چیز سفید بود.

شک نداشتم. مطمئن بودم که من الان داخل یکی از اتاق‌های قصر سیاه -قصر خونخوارها- هستم. کاملاً واضح بود.

داخل اتاق تراسی نداشت. فقط یه قسمت از دیوار تماماً پنجره بود و حداقل می‌تونستم جای تراس ازش استفاده کنم؛ اما ابداً می‌تونستم فرار کنم؛ چون چنان ارتفاعی داشت که حتی خون‌آشامش هم پودر می‌شد، چه برسه به منی که نیمه خون‌آشامم!

وقتی برای اولین‌‌بار پنجره‌ی بزرگ رو باز کردم و سرکی کشیدم، تنها چیزی که از قصر دستگیرم شد، یه قصر بزرگ بود که آجرهای سیاه‌رنگی به ‌همراه کلی برج‌ بلند و یه دروازه‌ی بزرگ داشت. اون‌قدر برج‌هاش زیاد و بلند بودن که آدم رو کاملاً وحشت‌زده می‌کرد.

محیط اطراف قصرِ سیاه هم یه جنگل بزرگ بود که فقط درخت‌های خشک با شاخه‌های بلند داشت.

پوزخندی ناخودآگاه روی لبم نشست و از روی تخت بلند شدم‌. روش نشستم و باز هم به حال خودم پوزخند زدم‌. من الان داخل قصر سیاه و توی مقر خون‌آشام‌های خونخوار بودم. خون‌آشام‌هایی که فقط و فقط خون می‌خورن و حتی به حیوون‌ها هم رحم ندارن. جایی که فاطمه داخلشه و قطعاً یه خون‌آشام خونخوار شده و قصری که متعلق به ملکه‌آریانا و پسر هیولاش، بزرگ‌ترین و خطرناک‌ترین و بی‌رحم‌ترین هیولا توی دنیاست.

و باز هم پوزخند. واقعاً هم پوزخند داره.

چطور یهو این‌قدر بی‌حواس و بی‌فکر شدم که الکی دنبال یه کلاغ راه افتادم تا من رو به مکانِ داخل خوابم ببره؟ که بدون اطلاع، در یه تابوت رو باز کنم و دشمن تمام دنیا رو بیدار کنم؟ آیوان، هیولایی که حتی به بچه‌ها هم رحم نداره.

کارت عالی بود افسانه! گل کاشتی رسماً!

یعنی من باید تا ابد داخل این قصر و بین خونخوارها و پیش آیوان بمونم؟ اون هیولا خودش گفت که من حالا مال اونم؛ پس هر بلایی هم بخواد سرم میاره و آخر هم بدنم رو تیکه‌تیکه می‌کنه و هر تیکه رو برای تک‌به‌تکِ افراد قصر سفید پست می‌کنه. می‌دونم دیگه.

اون‌قدر فکر کرده بودم و پوزخند زده بودم که وقتی در فلزی اتاق که روش طرح بزرگ یه جمجمه داشت باز شد، اصلاً متوجه نشدم.

- پس تو همون دورگه‌ی انسان و خون‌آشامی. چه سوپرایزی!

با این صدا، سرم رو بالا گرفتم که آیوان رو دیدم.

استایلش شبیه شاهزاده‌ها یا پرنس‌های تاریکی نبود. شلوار سیاه‌رنگ جذب با یه پیرهن سفید که دکمه‌های بالاش باز بودن، پوشیده بود. شلخته خیلی هم پیرهنش چروک بود. نیمی از پیرهنش داخل کمربند شلوارش بود و نیمی دیگه بیرون. باز بودنِ دکمه‌های بالاش هم باعث شده بود یقه‌ی پیرهنش افتاده باشه و سینه‌ی بزرگ و پهنش قابل‌رؤیت. مردکِ حال‌به‌هم‌زن!

داشتم با حالتی منزجرکننده نگاهش می‌کردم که پوزخند زد و گفت:

- حرفی برای گفتن نداری؟

نگاهم رو به قیافه‌ش دوختم. چطوره که یه هیولای آشغال می‌تونه در این حد جذاب باشه؟ من همون دیشب که بهم داخل معبد حمله کرد و چهره‌ش رو گذرا دیدم، متوجه‌ این موضوع شدم؛ اما حالا دارم توی روشنایی و با دقت بیشتری نگاهش می‌کنم.

نمی‌دونم خون‌آشام‌ها ذاتاً بدن روی فرمی دارن که باهاش انسان‌ها رو لِه کنن یا فقط اینه که عضلات هیکلش باعث می‌شه مخم سوت بکشه. این هم یکی از دلایلی که به مخوف بودنش اضافه می‌کنه: «هیکل گنده‌ و عضلاتی که لِهت نمی‌کنن؛ درجا می‌زنن نصفت می‌کنن.»

کتاب‌های تصادفی