فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

اصیل و خونخوار

قسمت: 37

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

با باز کردن کردن چشم‌هام، اولین چیزی که دیدم دو نور بنفش‌رنگی بود که توی اون تاریکی مطلق تابوت، به من زل زده بودن.

بهش خیره شدم و ناخودآگاه دستم رو سمتش دراز کردم. به‌عنوان خون‌آشام خیلی خوب می‌تونستم توی اون تاریکی اطراف رو تشخیص بدم. به جایی که می‌دونستم موهاش هستن، دست زدم و لایه‌‌های نرم و لطیف موهاش رو بین انگشت‌هام گرفتم.

- تو بیداری؟

صداش از بین فضای تاریک تابوت بلند شد:

- فکر نکنم بتونم با چشمای بسته بخوابم.

عکس‌العملی به کنایه‌ای که زد نشون ندادم. همچنان دستم رو با لطافت لای موهای نرمش می‌گردوندم و پرسیدم:

- تو انسان بودی؟

حرکت دستش رو ندیدم؛ اما پوست سرد دستش رو روی گونه‌م حس کردم.

گفت:

- همون‌طور که تو از ابتدای تولد یه خون‌آشام اصیل بودی، منم خون‌آشام خونخوار بودم.

- پس تا حالا انسان نبودی.

- حتی نمی‌تونم تصورش رو هم بکنم که ممکنه چطور باشه.

نگاه از چشم‌های بنفشِ پرنورش گرفتم. آروم لاخه‌های موهاش رو از روی صورتش کنار زدم و گونه‌ی سردش رو لمس کردم.

گفتم:

- اون زمانایی که فکر می‌کردم یه آدمم، بهترین دوران بود.

- انسان فانی بودن هیچ خوشی‌ای نداره.

این رو گفت و بهم نزدیک‌تر شد. سرش رو توی گودی گردنم فرو کرد و من خیسی زبونش رو روی پوست گردنم حس کردم. آروم دستی به موهاش کشیدم و نفسم رو بیرون فرستادم. گونه‌م رو ملایم نوازش می‌کرد و لب‌هاش رو روی گردنم حرکت می‌داد.

- شاید از نظر تو خوشی‌ای نداشته باشه؛ اما به نظر من بهترین حس توی دنیاست. آدم بودن یعنی تنها بودن، شاد بودن، غمگین بودن، دوست داشتن، در کنار خانواده بودن. انسان که باشی، هرگز به عزیزانت و خانواده‌ت پشت نمی‌کنی. عشق برات باارزشه.

سرش هنوز توی گودی گردنم بود و زمزمه کرد:

- پس چرا تو تنهایی؟

نفس‌ عمیقی کشیدم و گفتم:

- چون پدرم منو نخواست. تو چی؟

سرش رو از گودی گردنم بلند کرد و صورتش رو هم‌تراز صورتم کرد. موهام رو لمس کرد و گفت:

- فکر کن منم کسی شبیه تو.

سؤالی نگاهش کردم. دستش از روی گونه‌م آروم سمت لبم حرکت کرد. به صورت خشن و جذابش نگاه کردم. چندتا از لاخه‌های ریز موهاش رو از بالای پلکش کنار زدم و آروم دستم رو روی گونه‌ش کشیدم. دستش رو روی دستم که روی گونه‌ش بود، گذاشت. دستم رو داخل دست بزرگش گرفت و بهم خیره شد.

لب زد:

- دستات گرمن.

دست سردش رو تو دستم فشردم و لبخند محوی بهش زدم. آروم گفتم:

- گرما حس خوبی داره نه؟

جوابم رو نداد و دستم رو از روی گونه‌ش سمت لب‌های کبود رنگش حرکت داد. بهش زل زده بودم و اون هم عمیق بهم خیره شد. یهو چشم ازم برداشت و نفسش رو بیرون داد و دستش رو دراز کرد. در تابوت رو باز کرد و نشست و بعد نگاهم کرد و گفت:

- بهتره بری.

من هم نشستم و پرسیدم:

- چرا؟

- من کار دارم. تو هم تنهایی اینجا کاری نداری بکنی.

بعد از تابوت بیرون اومد و سمت کمد رفت. پام رو بیرون گذاشتم و پایین پریدم و بدون نگاه کردن بهش، سمت در رفتم و در رو باز کردم؛ اما دقیقاً موقع خروجم از در، سمتش برگشتم و گفتم:

- شب می‌بینمت.

و از اتاق خارج شدم و در رو بستم.

***

داخل سالن غذاخوری شدم و به‌محض ورودم، با سر به کسی برخورد کردم. آخی گفتم و با اخم‌های درهم سرم رو بلند کردم و با سیسیلی که اخم‌های بدتر از من داشت، مواجه شدم. متعجب نگاهش کردم و پشت‌سرش هم فاطمه و آنی رو دیدم که هردوشون مثل سیسیلی طلبکارانه نگاهم می‌کردن.

گیج پرسیدم:

- کاری کردم؟! چیزی شده؟!

همین حرف کافی بود تا تلنگری برای اون‌ها بشه و سمتم هجوم بیارن. فاطمه و سیسیلی هردو دستم رو گرفتن و کشیدن و آنی هم پشت‌سرم بود و مدام به جلو هلم می‌داد. با غرغر من رو سمت یکی از صندلی‌های میز می‌بردن و من با جیغ‌جیغ ازشون می‌خواستم ولم کنن.

کنار یه صندلی‌ ایستادیم. آنی صندلی رو بیرون کشید و فاطمه و سیسیلی با فشار شونه‌هام، من رو محکم روی صندلی کوبوندن. با چشم‌های گرد نگاهشون کردم که سیسیلی جیغ‌جیغ‌کنون گفت:

- معلوم هست توی ذهن تو چی می‌گذره؟

چشم‌هام گردتر شد که فاطمه گفت:

- مخت تعطیله؟

دیگه چشم‌هام داشت بیرون می‌زد.

آنی گفت:

- دختر، تو چه نقشه‌ای داری؟ قصدت چیه اصلاً؟

صبرم ته کشید و جیغ زدم:

- بگین چه مرگتونه!

و هرسه باهم و هم‌زمان، بدتر از من جیغ زدن:

- چی بین تو و آیوانه؟!

دهنم بسته و اخم‌هام باز شد. متعجب نگاهشون کردم که سیسیلی گفت:

- تو توی اتاق آیوان چی‌کار می‌کردی؟

گیج پرسیدم:

- از کجا فهمیدین؟!

فاطمه گفت:

- طفره نرو. چرا؟

- خب... خب... آخه شماها...

آنی گفت:

- تغییر موضوع نده. دلیل رو بگو.

شونه‌ای بالا انداختم و مثل متهم‌ها شروع به توضیح دادن کردم:

- آیوان فقط بهم گفت بیا دنبالم. من رو برد به اتاقش و بعد تابوتش رو بهم نشون داد و گفت ازاین‌به‌بعد اینجا می‌خوابی؛ چون با کار دیشبمون دیگه محدودیتی بین ما...

تازه‌ متوجه‌ِ جملات آخرم شدم و محکم به دهنم کوبیدم و با چشم‌های گرد بهشون نگاه کردم که با دهن باز به من زل زده بودن. خراب کردم. لو دادم.

سیسیلی مات‌ و مبهوت پرسید:

- چی؟!

آب ‌دهنم رو قورت دادم.

- من...

کتاب‌های تصادفی