فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 21

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۲۰

می‌خوایی باهام شکار کنی؟ (۲)

ایل‌هان مثل جوجه‌تیغی افتاده بود روی صورت پلنگ سیاه. پلنگ بیچاره از درد زوزه می‌کشید و این طرف و اون طرف می‌دوید. کارایی زره تیغ‌دار خیلی بهتر از چیزی بود که ایل‌هان فکرش رو می‌کرد. حتی وقتیم که پلنگ چشماش رو باز کرد دردش بیشتر شد و بیشتر آسیب دید.

«اَه! لعنتی چرا انقدر تکون می‌خوره...؟!»

[ایل‌هان، حالم داره بهم می‌خوره...]

«جان خودت رو سر من بالا نیار!»

ایل‌هان خنجرها رو از دستکش و چکمش درآورد و مثل میخ زدن به کوه برای بالا رفتن، به صورت پلنگ زد تا به‌خاطر حرکت زیاد از روش نیوفته.

بعدشم که باید از چنگ زدن‌هاش جاخالی می‌داد و جا به جا می‌شد. با هر حرکت، پلنگ بیشتر آسیب می‌دید.

]این زرهت... خیلی... به درد... بخوره‌هااا!]

»لع.... نت بهش!»

]غرررررررش]

پلنگ هم می‌خواست که بندازدش پایین به خاطر همین صورتش رو می‌کوبید به ساختمون‌های اطرافش! مسخره به نظر میاد ولی برای حیوونی که با چنگال‌هاش نمی‌تونه مثل آدما خودش رو آزاد کنه، این بهترین راه بود.

ایل‌هان هم از صورت پلنگ بالا می‌رفت و هم هر موقع فرصتش می‌شد بهش ضربه می‌زد و با هر ضربه، مقداری آسیب به پلنگ وارد می‌شد.

«کاشکی... کوه‌نوردی هم ... یاد... می‌گرفتم...!»

[همین الانم کارت بد نیست.]

یعنی ایل‌هان همیشه هر چیزی رو باید با سختی و دردسر یاد بگیره؟ با این که سخت بود ولی ایل‌هان تونست قبل از برخورد با ساختمون، بره بالای سر پلنگ. مثل فشفشه پرید بالای سرش.

با این حال، وقتی که با تیغه‌های چکمش به سرش ضربه زد تا خودش رو محکم کنه، یه شوک ضربه به بدنش وارد شد. ناخودآگاه، ناله کرد و به جلو خم شد تا پاهاش جون بگیرن و بتونه خودش رو به سر پلنگ بچسبونه.

«آخ!»

[گررررررر!]

پلنگ غول‌پیکر بلندتر غرش کرد. فهمید که نمی‌تونه ایل‌هان رو بندازه زمین. همش سرش رو می‌کوبید به ساختمون‌ها تا ایل‌هان بیوفته ولی چون تیغه‌های چکمه‌هاش توی سرش فرو رفته بودن با این کارا نمی‌افتاد.

«اووووو....!»

[چرا انقدر داد می‌زنی؟ تو که داری خوب پیش میری.]

[ضربه‌ی کاری!]

[ضربه‌ی کاری!]

[مهارت ضربه‌ی کاری به سطح ۲ رسید!]

نیزه‌ی ایل‌هان ارزش خودش رو ثابت کرد و نشون دادن بعد از این همه چکش خوردن الان چه جوری عمل می‌کنه. البته کلاس پلنگ غول‌پیکر هنوز مشخص نبود ولی ضرباتی که در اثر نیزه‌ای که با مهارت ابرانسانی ساخته شده بود، بهش وارد می‌شد ضربات کاری بودن که یعنی تأثیرات چند برابر و درد زیادی به پلنگ وارد می‌کرد.

ماسک ایل‌هان، زرهش و پوشش داخلیش همه غرق در خون پلنگ بودن، با این حال ایل‌هان دست از حمله برنداشت. مهم نبود که پلنگ چقدر خودشو می‌کوبونه به ساختمونا، ایل‌هان مثل میخ محکم بهش چسبیده بود و مرتب ضربه می‌زد.

ماهیچه‌های ایل‌هان به خاطر تمرین زیاد مثل فولاد محکم شده بودن. با تمام قدرت با نیزه فولادی به سر پلنگ ضربه می‌زد و شوکی هم که به خاطر ضربات به ایل‌هان وارد می‌شد اصلاً برای اون مهم نبود.

]غررررررررش!]

ناگهان، پلنگ غول‌پیکر دیگه خودش رو به ساختمون نزد. انگار به خاطر از دست دادن خون و ضربات ایل‌هان سرش گیج می‌رفت.

الان فرصت خوبی برای سربازا درست شده بود‌.

«داره آروم می‌شه.»

»به دامش بندازین!»

وقتی که فرصتش پیش اومد، تمام افراد حاضر به پلنگ حمله کردن. سربازا تفنگ‌هاشون رو کنار گذاشتن، چون روی پلنگ تأثیری نداشت و به جاش از سلاح‌های سنگین و توپ و مسلسل‌های بزرگ استفاده کردن. مبارزان تن به تن هم از طرف دیگه به پاهای پلنگ حمله و زخمیش کردن.

پلنگ غول‌پیکر کلاس دو رو داشت و سطحش هم بالا بود و حملات سربازای کلاس یک زیاد تأثیری روش نداشت. ولی بعد از ده‌ها، صدها، هزار‌ها شلیک و حمله بالاخره نتیجه ظاهر شد و ماهیچه‌های پلنگ آسیب دید.

فنون جنگی آدم‌ها به وقتش خیلی ترسناک می‌شه.

ناگهان، هیولا در مقابل انسان‌هایی که برای بقاء می‌جنگیدن زانو زد.

اینحا بود که ارتا با لحنی جدی گفت: [ایل‌هان، زود کارش رو تموم کن.]

»چی شده؟ کارش که تمومه!»

]... این پلنگ هر لحظه امکان داره برسه به کلاس سه.]

قبل از این که ارتا حرفش تموم شه، ایل‌هان نیزه رو به جمجمه‌ی پلنگ فرو کرد ولی ناگهان پلنگ شروع به تغییر کرد و بافت‌های بدنش جوری عوض شدن که قابل شناسایی نبود.

با دیدن این صحنه، ایل‌هان جوری ترسید که انگار اولین بارشه که هیولایی که از گونه‌ی حیوونی ایجاد شده دیده، ولی جلوی ارتا خودشو کنترل کرد. اما ارتا با عصبانیت گفت: [داره تکامل پیدا می‌کنه! الان هم کلاسش بالا میره و هم سطحش. اون داره یه هیولای وحشتناک میشه!]

»لعنتی!»

تارهای ماهیچه‌ای از زخم‌ها بیرون اومدن و جلوی دست و پای ایل‌هان رو گرفتن. ایل‌هان می‌خواست بدنش رو تکون بده ولی تارهای ماهیچه‌ای نمی‌ذاشتن.

ایل‌هان می‌تونست با نیزه تارها رو پاره کنه ولی بلافاصله جایگزین می‌شدن و جلوی ایل‌هان رو می‌گرفتن. ایل‌هان بالای سر پلنگ غول‌پیکر محکم وایساد و نیزش رو تکون داد و داد زد.

«میکشمت، هیولای لعنتی! اگه می‌خوایی فیلم نجات شاهزاده رو بازی کنی، برو دنبال یه شاهزاده و یه شوالیه‌ی دیگه، نه یکی مثل من!»

[الان وقت این حرفاست؟! می‌دونی ممکنه همین‌جا بمیری؟!]

«اگه الان جوک نگم ممکنه واقعا گریم بگیره!»

توی کلمات ایل‌هان مشخص بود که نمی‌خواد شکست بخوره، پس نیزش رو بالا برد.

ارتا بهش گفته بود سریع کار هیولا رو تموم کنه تا کلاس سه نشده، پس یعنی هنوز تکاملش کامل نشده!

»لعنتی!»

ایل‌هان در حینی که تارهای ماهیچه‌ای رو پاره می‌کرد، فحش هم می‌داد...تا این که یه صاعقه از جلوی چشمش رد شد.

شدت صاعقه خیلی زیاد بود. بعد از برخورد صاعقه، تارهای ماهیچه‌ای زیادی سوختن و خیلیاشونم آسیب دیدن. ایل‌هان هم از این فرصت استفاده کرد.

همون لحظه، صدای هلیکوپتر و صدای یک زن به گوش ایل‌هان رسید.

«من می‌تونم بکشمش! سطح من بالاتره!»

زمانی که صاعقه اومد، ایل‌هان فهمید که این صدا، صدای ملکه‌ست. ایل‌هان وقتی که داشت به طرف زخم بالای سر پلنگ می‌رفت تا با نیزه به جای زخمش ضربه بزنه با خودش گفت خوب الان چرا اینا رو داره به من میگه؟

«من مهارت جادوی کوتاه مدت دارم!»

کوتاه مدت؟ به نظر جالب میاد. ایل‌هان به ملکه گوش می‌داد و به ضربه زدنش ادامه می‌داد، به خاطر همین ملکه داد زد: «اگه استفادش کنم سطح مانام پائین میاد. توی این مدت می‌تونی بکشیش؟!»

ایل‌هان هم به ملکه که توی در هلیکوپتر وایساده بود، داد زد: «جادو رو بده ببینم چی کار می‌تونم بکنم!»

ایل‌هان با خودش گفت چرا ملکه جادو رو بهش نمیده و انقدر حرف می‌زنه؟! مگه ایل‌هان تنها فرد قوی بینشون نیست؟!

و در لحظه‌ی بعد ملکه گفت: «پس بهت اعتماد می‌کنم و برات می‌فرستمش!»

ملکه این رو گفت و از هلیکوپتر پرید پایین و ساق پای ایل‌هان رو گرفت!

»برای انتقال جادو تماس فیزیکی لازمه!»

»پس یعنی وقتی گفتی بهت اعتماد دارم، می‌خواستی زندگیت رو تو دستام بذاری؟»

اگر اینجوریه، پس ملکه حق داشت مطمئن بشه که ایل‌هان می‌تونست هیولا رو بکشه یا نه! ولی قبل از این که ایل‌هان بگه «هیچ وقت همچین چیز با ارزشی رو روی دوش من نذار»، یه حس برق مانندی در بدنش ایجاد شد و بدنش پر از قدرت شد! جادوی ملکه بلافاصله فعال شد!

[الان قدرت صاعقه توی بدنته. برای سی ثانیه، قدرت حمله، سرعت حرکاتت و میزان ضربه‌ی کاریت ۵۰٪ افزایش پیدا می‌کنه. حمله‌ای که می‌کنی با قدرت صاعقه درآمیخته شده.]

[و وقتیم که ضربه‌ی صاعقه تموم بشه، تمام مهارتات برای سه دیقه به نصف کاهش پیدا می‌کنه.]

[سطح این خانمه برای یه آدم خیلی خوبه. ببین چقدر کارش تو کنترل مانا خوبه که هم می‌تونه حمله کنه و هم حملات جادویی داشته باشه. اصلاً بهش نمیاد کلاس یک باشه...]

الان وقت گوش دادن به ارتا نبود چون ایل‌هان تا شنید سی ثانیه وقت داره باید سریع یه کاری می‌کرد. ایل‌هان شروع کرد با چکمه‌های تیغه‌دارش به سر پلنگ غول‌پیکر ضربه زدن.

همون لحظه، ملکه هم یه چیزی گفت که فشار روانی بیشتری روی ایل‌هان گذاشت.

»میگن اگه نتونیم بکشیمش، از موشک استفاده می‌کنن!»

«یییاااااااااااا!»

«یییااااااا!»

ناگهان ایل‌هان با سرعت بی‌نظیری که از یک انسان انتظار نمی‌رفت حمله کرد.

[گااااااا!]

تارهای عضلانی پلنگ دیگه رشد نکردن و خون بیرون ریخت. صدای پلنگ بالا رفت، ولی ایل‌هان بهش توجهی نکرد. ایل‌هان با خودش فکر کرد که باید قبل از شلیک موشک کار پلنگ غول‌پیکر رو بسازه!

[ضربه‌ی کاری!]

[ضربه‌ی آمیخته با صاعقه!]

در همین حین، یک ضربه‌ی محکم دیگه به همون جایی که قبلاً زده بود زد. یک ضربه‌ی کاری و همراه با صاعقه زد که نور طلایی رنگی ایجاد کرد.

بلافاصله، حجم زیادی از خون که از یه ضربه‌ی معمولی بعید بود به روی ایل‌هان و ملکه ریخت.

«اَاَهه!»

»وااای!»

[شما ۷۸۴۹۸۳ امتیاز به دست آوردید.]

[شما به سطح ۲۸ رسیده‌اید. قدرت، چابکی، سلامتی، و جادو هر کدام پنج امتیاز افزایش داشتند.]

[شما سوابق یک پلنگ غول‌پیکر سطح ۸۷ را به دست‌آورده‌اید.]

«پَهه... بالاخره مرد.»

ارتا با لحنی خسته گفت: [کارت عالی بود ایل‌هان.]

ایل‌هان وقتی متن سبز رنگ رو دید تعجب کرد. با این که ایل‌هان کسی بود که با پلنگ مبارزه می‌کرد ولی ارتا هم از لحاظ ذهنی خسته شده بود چون باورش نمی‌شد یه هیولای کلاس سه به این زودیا روی زمین پیدا بشه.

با این حال، در لحظه‌ی آخر تونستن قبل از تکامل کامل هیولا بکشنش. ایل‌هان با خودش فکر کرد تا سر حد مرگ مبارزه کرده. همون طور که ملکه گفت اگر ایل‌هان اونجا نبود، ممکن بود از موشک استفاده کنن که در اون صورت تلفات جانی و آسیب محیطی زیادی وارد می‌شد.

»واقعاً مرده؟»

»مگه تجربه به دست نیاوردی؟»

در جواب سؤال ملکه، ایل‌هان هم با تعجب یه سؤال پرسید و وقتی ملکه که هنوز به پای ایل‌هان چسبیده بود اینو شنید با ناراحتی گفت: «فکر کنم هنوز... با هم هم‌گروه نیستیم.»

خیلی ناراحت کننده بود. ولی ایل‌هان نباید ناراحت می‌شد چون همیشه عادت داشت تنهایی کار کنه و براش هم‌گروه بودن با بقیه مهم نبود.

اما حالا هر کدوم می‌تونن سهم خودشون رو از پلنگ بردارن ولی در واقع پاداش مأموریت رو فقط برنده می‌بره.

]مدت زمان ضربه‌ی جادویی به پایان می‌رسد. تمام مهارت‌های شما برای سه دقیقه به نصف کاهش پیدا می‌کنند.]

با پایان مدت زمان ضربه‌ی جادویی، ایل‌هان ضعیف شد. احتمالاً تمام قدرتش رو این ضربه گرفته بود.

دلش می‌خواست خودش رو روی سر پلنگ ولو کنه ولی انقدر اونجا کثیف بود و بافت‌های ماهیچه‌ای و خون بیرون زده بودن که ترجیح داد تا جایی که توان داره وایسه. از این بدتر زمانی بود که بدن پلنگ به زمین افتاد و باعث شد ایل‌هان هم تعادلش رو از دست بده.

به لطف ارتا که نمی‌خواست ایل‌هان با له شدن زیر بدن پلنگ بمیره، یه خرده انرژی به ایل‌هان وارد شد تا بتونه تعادلش رو حفظ کنه.

»برنده شدیم.»

»ما بردیم! با قدرت خودمون کشتیمش!»

»ما کشتییییمششش... کشتیممشششششش!»

»سانگ‌دائه بالت! سانگ‌دائه بالت!»

»حرکت آخر ملکه حرف نداشت!»

وقتی پلنگ به زمین خورد، همه، چه ارتشی و چه غیر ارتشیا خوشحال شدن.

همه می‌گفتن: «برنده شدیم، کشتیمش، بردیم، زمین پیروزه!»

در بین این خوشحالی، فقط ایل‌هان بود که ناراحت شد. چون صورت ایل‌هان با ماسک پوشیده شده بود، ملکه متوجه ناراحتیش نشد ولی ارتا ازش پرسید: [چی شده ایل‌هان؟ دیگه هیولایی نیست و تو بردی.]

«اما...»

ایل‌هان به اطرافش نگاه کرد. نگران ساختمونای تخریب شده نبود و حواسش جمع پلنگ بود.

به خاطر جادو و سلاح ‌های بقیه نمی‌تونست از پوست پلنگ استفاده کنه.

»نمی‌تونم باهاش یه زره جدید بسازم...!»

]فقط همین...؟]

ایل‌هان گفت که دلش نمی‌خواست زره جدید بسازه! پس چرا الان ناراحت پوست سوراخ سوراخ پلنگ بود؟! و اینجا بود که ارتا دلش می‌خواست یه پس گردنی به این آدم طماع بزنه.

کتاب‌های تصادفی