فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 46

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۴۵

گروه دومم رو انتخاب کردم (۸)

اندازه‌ی این هیولا کوچیک‌تر اون ترول‌هایی بود که یو ایل‌هان شکار کرده بود. قدش حدوداً ۵/۲ متر بود. بدنش هم انقدر باریک بود که انگار میشد با یه فوت پرتش کرد.

اما در باطن، قدرتی وصف نشدنی داشت.

یه لباس سیاه به تن داشت و بدنی که زیر این لباس پنهان شده بود انقدر قوی بود که میتونست راحت رئیس ترول‌های کوهستان رو به زانو دربیاره. با داس سیاهش جوری به یو ایل‌هان حمله کرد که انگار میخواست گردنش رو جدا کنه.

اگه واقعاً میتونست یو ایل‌هان رو ببینه راحت میتونست بکشتش ولی چون یو ایل‌هان از چشمای فرشته‌ی مرگ مخفی بود، فرشته‌ی مرگ فقط حواسش به ارتا بود و بهش حمله کرد.

[این یه گونه‌ی جهش یافتس که ازش اطلاعاتی نداریم و بعد از این که هیولاها شروع به خوردن هم کردن ایجاد شده! شانس آوردیم که بالغ نشده. با این حال، غیر قابل پیش‌بینی هستش، پس مراقب باش!]

»باشه!»

یو ایل‌هان کوتاه جواب داد و حرکت کرد. اینجا دیگه جوک نگفت که یعنی اوضاع واقعاً جدیه.

قوی‌ترین سلاحش پایل‌بانکر بود که خراب شده بود و داس فرشته‌ی مرگ هم یه سلاح قوی بود.

زره یو ایل‌هان قبلاً میتونست حمله‌ی ناگهانی داشته باشه اما الان فقط خاصیت دفاعی داشت. با این که زمین تازه وارد تغییرات بزرگ شده بود ولی به این زودی یه مشکل‌ جدی درش به وجود اومده بود.

{سابقه میخوام!}

انقدر فرشته‌ی مرگ هی میگفت سابقه، سابقه، که اگه کسی نمیدونست فکر میکرد این تنها کلمه‌ایه که بلده. مرتب داد میزد و یه دفه به یو ایل‌هان حمله کرد. یو ایل‌هان هم صلاح دید که به جای دفاع، جاخالی بده بهتره چون دیده بود چقدر ضرباتش سنگین و وحشتناکن؛ و یو ایل‌هان به تنهایی نمیتونست جلوی ضرباتش رو بگیره حتی اگرم مهارت قدرت ابرانسانی رو فعال کنه.

اما اگر از یو ایل‌هان میپرسیدن که میتونه شکستش بده یا نه، حتماً بهش میخندید چون توی این هزار سال، یو ایل‌هان فنون رزمی یاد گرفته بود و تمرین میکرد، نه سطح بندی داشت و نه مهارت و نه قدرت.

اینجا زمانی بود که باید قدرت و توانایی واقعیش رو نشون میداد.

{خیلی سریعی! سرعتت رو میخوام!}

«برو بابا!»

یو ایل‌هان بلافاصله بهش حمله نکرد. اگر یو ایل‌هان توی وضعیتی بود که قدرت بیشتری نسبت به دشمن داشت، راحت میشد بهش حمله کنه. ولی وقتی دشمنش ازش قوی‌تر و محکم‌تره و قابل پیش‌بینی هم نیست، بهترین راه حل اینه که اول ببینه دشمنش میخواد چی کار کنه.

{میکشمت!}

«باشه، بیا. منم همینو میخوام.»

یو ایل‌هان طعنه‌آمیز جوابش رو داد و جاخالی داد و حواسش رو به دامنه‌ی حرکات، شعاع حمله، قدرتش و تغییرات احتمالی جمع کرد.

فرشته‌ی مرگ یه جوری داسش رو تکون میداد که انگار دیوونه شده ولی به یو ایل‌هان نمیخورد. یو ایل‌هان حواسش رو جمع کرد که ضربه نبینه.

همون لحظه ارتا با تعجب داد زد:

[یو ایل‌هان، این از جادو استفاده میکنه!]

«اَه!»

چرا فرشته‌ی مرگ نمیتونه مثل آدم راحت بدون جادو بجنگه؟ آره، واقعیت با چیزی که یو ایل‌هان تصور میکرد فرق داشت. فرشته‌ی مرگ قدرت حملش رو از جادو میگرفت که یو ایل‌هان هنوز به دستش نیورده بود!

[از پایین میخواد ضربه بزنه!]

«هع!»

یو ایل‌هان یه نفس گرفت و جاخالی داد. حرکاتش الکی نبودن. کاملاً حساب شده حرکت میکرد.

همون طور که یو ایل‌هان انتظارش رو داشت، بعد از این که پرید هوا، باریکه‌ای از انرژی سیاه به هوا رفت و همون زمان هم هیولا پرید طرف یو ایل‌هان.

«خوبه که الگوی حرکاتش قابل پیشبینیه.»

یو ایل‌هان با خودش گفت: خدا رو شکر مهارت استفاده از سلاحش ازم کمتره؛ و آروم روی زمین فرود اومد که بتونه اگر فرشته‌ی مرگ دوباره حمله کرد با داس، جاخالی بده.

یه ذره از انرژی سیاه به زرهش خورد ولی چون قدرت دفاعی زره بالا بود، تونست جلوش رو بگیره.

{من سابقت رو میخواااااام!}

هیولا مثل دیووناها داد میزد و داسش رو این طرف و اون طرف میچرخوند و با هر حرکت بادهای برنده‌ای ایجاد میشدن که به یو ایل‌هان میخوردن!

هر بار که هیولا داس رو حرکت میداد، یو ایل‌هان با توجه به الگوی حرکتی جاخالی میداد و به جلو میرفت. اگر سر جاش میموند ممکن بود، هیولا از پشت بهش حمله کنه!

«اینو بگیر!»

بلافاصله بعد از این که هیولا داسش رو به صورت اریب به راست حرکت داد، یو ایل‌هان به طرفش دوید و نیزش رو محکم به سینش کوبید. حملات هیولا خیلی دقیق بودن، پس یو ایل‌هان باید سریعاً دوباره حمله میکرد تا هیولا نتونه کاری بکنه.

حدوداً صد سطح بین یو ایل‌هان و هیولا اختلاف بود و طبیعتاً ضربه‌ای که زد نباید تأثیر زیادی روش میذاشت. با این حال، یه فن عالی همراه با یه سلاح عالی معجزه میکنه.

نیزه به بدن هیولا که زیر شنلش پنهان بود خورد و شنلش پاره شد!

[ضربه‌ی کاری!]

{آآآآاخخخ!}

«ضربه‌ی کاری بود ولی چرا تأثیرش انقدر کمه؟»

یو ایل‌هان دندوناش رو به هم فشار داد و حرکت کرد. البته یه دستاورداییم این ضربه داشت چون بعدش هیولا خشکش زده بود و نمیتونست باد برنده پرتاب کنه.

یو ایل‌هان بلافاصله پرید عقب و آماده شد. نیزش رو تکون داد تا رده‌های سیاه رنگی که روش بودن از بین بره. نفس‌هاش رو کنترل کرد و آماده‌ی حمله شد.

{ضعیفی! ضعیفی ولی قوی هستی! من سابقت رو میخوام!}

«میدونستم اینو میگی.»

انرژی‌های تیر مانند از زمین به بیرون پرتاب شدن و هیولا هم داس رو تکون داد و بادهای برنده‌ای به سمت یو ایل‌هان روانه شد. یو ایل‌هان این حس رو داشت که انگار توی یه کابوسی بازی تیراندازی که قبلاً بازی کرده بود، گیر افتاده.

توی بازی، فقط با یه اشتباه هواپیمای یو ایل‌هان منفجر شد و الان هم اگر بخواد اشتباه کنه جونش رو از دست میده واقعاً.

«اینو بگیر حالا!»

{آآآآاخخخ!}

یو ایل‌هان درست مثل زمانی که داشت نیزه رو میساخت، تمرکز کرد و حرکت کرد. راحت از حملات جاخالی میداد و دوباره به فرشته‌ی مرگ حمله کرد و وقتی مطمئن میشد که هیولا ضربه خورده، سریعاً خودش رو به عقب میکشید.

زیاد براش مهم نبود که تیرها به زرهش بخورن یا نه، بیشتر حواسش جمع ضربات داس و بادهای برنده بود که بهش نخورن و بتونه سریعاً دوباره حمله کنه.

حالا که یو ایل‌هان فهمید که با ضربه‌ی کاری برای چند لحظه هیولا نمیتونه کاری بکنه، بیشتر تمایل داشت بهش ضربه‌ی کاری بزنه. اگر ضربش کاری نمیشد هم ناراحتی نداشت و سریع میرفت عقب. الگوی حرکاتش تکراری بودن، جوری که انگار با خود هیولا هماهنگ کرده بود که چی کار کنه.

یواش یواش حملات یو ایل‌هان روی فرشته‌ی مرگ تأثیرش رو گذاشت. شنلش سوراخ سوراخ شده بود و بدن زخمیش هم انرژی سیاه رنگی ساطع میکرد.

یو ایل‌هان الان کاملاً میتونست حرکاتش رو پیشبینی کنه.

[کارت عالیه!]

ارتا یه دفه این حرف از دهنش در رفت و سریع دستش رو گذاشت روی دهنش چون نمیخواست حواس یو ایل‌هان پرت بشه.

به دست آوردن مهارت و استفاده ازشون دو چیز متفاوته، درست مثل امتحان ورودی دانشگاه. بعضیا میتونن از دانششون استفاده کنن و قبول میشن و بعضیا هم یه نمره‌ی داغون میگیرن به خاطر استرس که آدم دلش به حالشون میسوزه.

ولی یو ایل‌هان با بقیه فرق میکرد. از دانشش بلد بود استفاده کنه و میدونست چی کار کنه. دلش نمیخواست کسی دست کم بگیرش و این براش غیرقابل‌ قبول بود. ولی این دست کم گرفته شدنش رو به کی میتونست نشون بده؟ هیچ کس. چون اون تنها بود همیشه!

به خاطر همین در این مورد هیچ حرفی نمیزد. به خاطر این که ضعفش رو نشون نده، هر کاری میکرد که بتونه در زندگی از تمام توانایی‌هاش استفاده کنه.

الانم وضعیتش فرقی نداشت. اگه تمام تلاشش رو نکنه میمیره، پس یعنی الان با تمام قوا داشت مبارزه میکرد.

اگر ببازه، هیچ کسی به دلایلش گوش نمیده. پس، نباید کاری کنه که نیاز به دلیل داشته باشه.

{آآآآخخخ! درد داره! بدنم میسوزه! چرا ضعیفی ولی قوی هستی؟ سابقت رو بده! بذار بدونم چرا؟ میخوام بدونم. سابقت رو میخوام! سابقت رو میخوااااااام!}

«اَه!»

وقتی جراحات هیولا زیاد شد، قدرت هدفگیری با داسش کمتر شد. ولی سرعت و قدرت تخریب داس زیادتر شد. بادهای برنده هنوزم بودن و وقتی یو ایل‌هان به یه فاصله‌ی معینی میرسید، این بادها ایجاد میشدن. تیرهاییم که از زمین در میومدن، قطورتر و بیشتر شدن.

مهم نبود که یو ایل‌هان الگوی حملات هیولا رو میدونه یا نه، چون وقتی تعداد حملات زیاد باشه، نمیشه از همشون فرار کرد. زرهش بیشتر تیر میخورد. کلاه و ماسکش هم خش برداشتن. اگه تمام لوازم دفاعیش از بین برن، دیگه نمیتونه جلو هیولا دووم بیاره.

این هیولا قدرت خیلی زیادی داشت. یو ایل‌هان از هیولا کاملاً میتونست قدرت مانا رو حس کنه، در صورتی که از کانگ هاجین همچین قدرتی حس نمیکرد.

«لعنت! باید بتونم مانا رو استفاده کنم!»

{سااااابقت رو بده!}

هیولا به این راحتیا شکست نمیخورد. پس یو ایل‌هان باید با یه حمله بتونه اوضاع رو تغییر بده، حتی اگر برای خودشم خطرساز باشه!

یو ایل‌هان پرید هوا. از تیرهای زمینی و بادهای برنده‌ و داس جاخالی داد و نیزه رو فرو کرد به سر هیولا.

[ضربه‌ی کاری!]

{آآآآخخخ!}

همون لحظه، تیرهایی از شنل هیولا به بیرون پرتاب شدن. تا الان از شنلش چیزی پرتاب نشده بود و یو ایل‌هان هم انتظار همچین چیزی رو نداشت.

به علاوه، هدف تیرها ارتا بود که بالای سر یو ایل‌هان بود و نه یو ایل‌هان!

یو ایل‌هان ترسید و خودش رو کشید عقب. همون موقع یه تیر از جایی که زرهش پاره شده بود به بازوش خورد.

«آآآخخ، خیلی درد داره!»

[حالت خوبه؟]

«آره!»

یو ایل‌هان انگار که میخواست به خودش انرژی بده و خودش رو هیپنوتیزم کنه گفت: من به درد عادت دارم. چیزی نیست، بهش عادت دارم!

از زخمش خون پاشید بیرون و ریخت روی زمین ولی چیزی که عجیب بود این بود که زخم یو ایل‌هان داشت سیاه میشد.

[یعنی حتی مقاومت زیاد به سم هم... نگو که طلسمه! حملاتش نفرین شدن!]

«اگه زنده بمونم میتونی درمانش کنی، نه؟»

[البته. اما فکر کنم اگه کنارت نباشم برات بهتر باشه.]

«... تو چیزیت نمیشه؟»

بنا به دلایلی، هیولا به ارتا فقط حمله میکرد تا به یو ایل‌هان (ارتا سطح ۳۰۰ داره.) و ارتا این رو متوجه شد. و اگه یه بار دیگه یو ایل‌هان به خاطر محافظت از ارتا صدمه ببینه، ارتا نمیتونست خودش رو ببخشه.

از اون طرف هم یو ایل‌هان ناراحت بود که ارتا داره ازش جدا میشه چون نمیتونست از قدرت الهیش استفاده کنه.

هیولای عجیب این سیاه‌چال داشت بهشون حمله میکرد و ارتا حتی نمیدونست این چه هیولاییه و باید چه جوری از شرش خلاص شه. همچنین، قدرت باورنکردنی هیولا هم براش عجیب بود.

وقتی ارتا دید یو ایل‌هان نگرانشه بهش گفت:

[من یه موجود برترم. لازم نیست نگرانم باشی.]

و ازش جدا شد. همون لحظه هم، فرشته‌ی مرگ داسش رو به طرف ارتا حرکت داد. یو ایل‌هان و ارتا انتظار همچین حمله‌ای رو داشتن.

همون موقع که ارتا جاخالی داد، یو ایل‌هان هم با نیزه به شونه‌ی هیولا زد. انقدر حمله‌ی یو ایل‌هان قوی بود که برق از چشمای هیولا پرید.

[ضربه‌ی کاری!]

{آآآخخخ!}

«اگه بمیره متوجه میشی نه؟ پس، بهتره بری این اطراف چرخ بزنی!»

[یو ایل‌هان، فقط نمیر، باشه؟]

ارتا این رو گفت و مثل فشنگ دور شد. یو ایل‌هان منتظر موند تا ارتا کاملاً دور شه. ارتا فقط برای این که باری رو دوش یو ایل‌هان نباشه، ازش فاصله نگرفت.

بعد از رفتن ارتا، یو ایل‌هان سرش رو برگردوند سمت فرشته‌ی مرگ. دست زخمیش داشت بیحس میشد و این موضوع یو ایل‌هان رو نگران کرد ولی هیچ ترسی نداشت.

چرا؟ یو ایل‌هان از خودش پرسید که چرا نمیترسه؟ و جوابش ساده بود.

«چون هنوز پیشبینی که کردم واقعیت پیدا نکرده!»

یو ایل‌هان یه جوک الکی گفت که یعنی هنوزم میتونه از پسش بربیاد.

یو ایل‌هان با یه لبخند هم ناراحتی و هم درد رو فراموش کرد و با هیولایی که بعد از رفتن ارتا دیوونه‌تر شده بود، مقابله کرد.

در این هنگام، یو ایل‌هان به دل طوفان مانایی که مرگ رو با خودش حمل میکرد زد!

کتاب‌های تصادفی