فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 60

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل پنجاه و نهم: انتقال(هفت)

لیتا بعد چک کردن اطلاعات و موقعیت سیاه‌چال با صدایی عصبانی بهشون توضیح داد:

[یه فرشته اون توئه، همون لحظه که بدون گزارش سیاه‌چال رو پنهون کرد یه خائن محسوب می‌شد، اما قضیه به این سادگی نیست یکی دیگه هم با قدرت بی‌نظیری اونجاست، قدرتی که نباید تو زمین وجود داشته باشه.]

«یکی از یه دنیای دیگه؟»

لیتا سرش رو به نشونه تایید تکون داد و آرتا دندون‌هاش رو بهم فشرد.

[باورم نمی‌شه، اوضاع لشکر بهشت انقدر آشفته‌ست که اون جرئت کرده بی‌اجازه دست به همچین کاری بزنه؟]

[راستش خیانت و بی‌وفایی فرشته‌ها چیز نسبتا رایجیه.]

«می‌دونستم بهشت جای مضخرفیه.»

[نی نیست، اینجور چیزا فقط حدودا... هر سی‌صد چهار سال پیش میاد.]

به این ترتیب ترتیب اعتماد نداشته‌ی ایل‌هان به بهشت از قبلم کم‌تر شد.

البته می‌تونست درک کنه، حتی فرشته‌هایی مثل لیتا و آرتا مخفیانه طبق احساسات خودشون عمل می‌کردن مگه نه؟ امکان نداشت طی سال‌های بی‌شمار همچین مشکلاتی پیش نیاد.

در حالی که اون داشت آه می‌کشید، لیتا با صدای محکمی گفت:

[محاله واسه لی لی بازی کردن رفته باشن اون تو، باید اونا رو متوقف کنیم.]

ایل‌هان پرسید:

«می‌تونی خودت انجامش بدی؟»

[خب، سخته بخوام با اطمینان چیزی بگم...]

اون می‌دونست همچین چیزی بالاخره اتفاق میفته.

اون نمی‌دونست دقیقا چند تا قانون و زنجیر فرشته‌ها رو گرفتار کرده بود اما حتی فرشته‌هایی مثل لیتا و آرتا که یه شریک انسان داشتن نمی‌تونستن هرکاری دلشون می‌خواست انجام بدن.

[بلافاصله یه گزارش برای بهشت می‌فرستم، اما ما نمی‌تونیم سیاه‌چال‌هایی که هر موجودی غیر از هیولاها توش زندگی می‌کنه رو مهروموم کنیم، فقط می‌تونیم منتظر باشیم تا خودشون بیرون بیان...]

«و احتمالا تا اون موقع تعدادشون بیش‌تر هم شده.»

[درسته ولی تا وقتی به تعدادی که می‌خوان نرسن بیرون نمیان پس فعلا مشکلی نیست.]

ولی حتی اگر هم همین حالا بیرون می‌اومدن فرشته‌ها نمی‌تونستن با مردم دنیاهای دیگه هیچ کاری بکنن، فرشته خائن فرق می‌کرد اما مشکلات انسان‌ها باید به دست انسان‌ها حل می‌شد.

اینکه منتظر بشینن که اون‌ها خودشون بیان بیرون چندان جالب نبود، خودش باید می‌رفت اون تو رو چک می‌کرد.

«خب، پس...»

[با این حال فکر نکنم لازم باشه بری تو سیاه‌چال.]

لیتا این رو به ایل‌هان گفت که فقط داشت بدنش رو گرم می‌کرد، انگار قشنگ می‌دونست چی تو سرش می‌گذره.

«نمی‌خوای چیزی ازم بپرسی؟»

[اگه این یه اتصال به جهان‌های رهاشده بود چاره‌ای جز انجامش نداشتی اما این مشکل فرق می‌کنه، این چیزی نیست ک بخوای تنهایی باهاش درگیر بشی.]

[ما نمی‌دونیم اون تو داره چی می‌گذره، چیکار می‌کنی اگه بخاطر اینکه اینجا رو ول کردی یه فاجعه اتفاق بیفته؟]

[اما من نمی‌خوام ایل‌هانم بخاطر درگیر شدن با یه چیز غیر ضروری صدمه ببینه...]

ایل‌هان بعد از شنیدن حرف‌‌های فرشته‌ها چند لحظه به فکر فرو رفت اما نتیجه‌ای که بهش رسید تفاوتی نکرد.

«بزنین بریم تو.»

[اما...]

درسته که هیچ کس ازش نخواسته بود بره اون تو، اما اون مصمم بود که بره اون.

آزاردهنده می‌شه اگه خطر خودش راه بیفته بیاد دنبالم چون اینجا ولش کردم به امون خدا...

اینطور نبود که بتونه بگه، آه، ای بابا پس ولش کن... یکی از یه دنیای دیگه به زمین اومده بود، دست کم باید می‌فهمید می‌خواد اینجا چیکار کنه.

«فقط می‌رم یه نگاهی می‌ندازم و برمی‌گردم باشه؟ قرار نیست چیزیم شه.»

[خب البته تا وقتی که خودت اول حمله نکنی کسی نمی‌تونه تو رو پیدا کنه.]

[هرچی نباشه اون حتی چشمای خدا رو هم گول زد.]

«هر دو خفه.»

اعصابش از حرف‌های فرشته‌ها خورد شده بود اما حقیقت داشت، اگه اون تصمیم می‌گرفت می‌تونست خیلی راحت از فرشته‌ها هم پنهان بشه، نیازی به احتیاط نبود.

[پس چرا می‌خوای بری فقط یه نگاه بندازی و برگردی؟]

آرتا این سوال رو پرسید و ایل‌هان هم تو جوابش شونه بالا انداخت و گفت:

«اگه هیولا بودن می‌تونستم یواشکی برم نصفشون کنم، اما اگه یه آدم از یه دنیای دیگه باشه نمی‌تونم مگه نه؟ اون‌ها حتما دارن اون تو کاری می‌کنن که می‌خوام ازش سر دربیارم.»

[این فقط یه فرضه... اما اگه با قصد بدی به زمین اومده باشن...؟]

آرتا حس خیلی بدی داشت، کسی که به اینجا اومده بود قطعا قدرت ترسناکی داشت هرچند نمی‌خواست همون‌طور که ایل‌هان می‌خواست فکر کنه پس با صدای مطمئنی این سوال رو پرسید.

«اونوقت می‌کشمشون.»

ایل‌هان با صدایی سرد و مصمم اینطور جواب داد.

سیاه‌چال پنهون‌شده واقعا چیز خاصی نبود، فقط تعدادی اسلایم اون تو بودن که این‌ور اون‌ور می‌خزیدن، حتی تازه‌کارها هم کار سختی برای غلبه به این سیاه‌چال نداشتن.

«چند نفرن؟»

[دو نفر، یکیشون رده اوله و اون یکی رو نمی‌تونم بفهمم، انگار از یه‌جور دست‌سازه برای پنهون کردن توانایییش استفاده می‌کنه اما قطعا قویه.]

اگه اونها می‌دونستن کسی از رده‌ی چهارم اون داخله هرگز نمی‌ذاشتن ایل‌هان بره داخل، اگه اون موفق نمی‌شد همه چیز رو با یه ضربه تموم کنه اون‌وقت شانس پیروزیش در حد یه اسلایم می‌شد.

با این حال با شجاعتی احمقانه فقط سرعتشون رو بیش‌تر کردن.

«من خوبم اما درباره‌ی شما دخترا چطور؟ اگه مثل دفعه‌ای که ریتا کاهار پیداش شد اوضاع خراب می‌شه.»

[نگران نباش با شریک شدن با تو مهارت اختفات بیش‌تر از همیشه رو ما اثر می‌زاره.]

تجربه‌ی ریتا کاهار برای ارتا تحقیر‌آمیزترین تجربه‌ی تمام زندگیش بود، اون دیگه اجازه نمی‌داد همچین اشتباهی رو دوباره تکرار کنه.

ایل‌هان به جوابش خندید و به سمت سیاه‌چال حرکت کرد، دیگه اون هم می‌تونست دروازه‌ی پنهون‌شده رو حس کنه.

اما ایل‌هان به محض ورود با دیدن صحنه‌ی روبه‌روش متوقف شد، جسد دو زن جوون به روی زمین افتاده بود.

ایل‌هان دهنش رو بست تا بتونه جلوی فریادش رو بگیره، می‌ترسید با کوچیک‌ترین صدایی اختفاش لو بره، آرتا و لیتا هم مثل اون ساکت موندن.

اصلا نمی‌شد به وضعیت اون دو جسد گفت خوب، لباس‌هاشون تیکه تیکه شده بود و تو سراسر بدنشون طرح‌های توهین‌آمیز کشیده بودن، چاقویی هنوز تو بدن یکیشون بود معلوم بود یکی حتی بعد از مرگشون به صدمه زدن به اون‌ها ادامه می‌داده.

انگار آب یخ روی یو ایل‌هان ریخته بودن، از بوی جسد‌ها مشخص بود مدتی زیادی از زمان مرگشون نگذشته، اون ته دلش می‌دونست چرا اون‌ها کشته شدن، صرفا برای تفریح، برای لذت بردن کسی شکنجه شده بودن تا دم مرگ!

همون‌طور که مردم سوار هواپیما می‌شن می‌رن تفریح، یکی این بلا سرشون آورده بوده، لازم نبود خیلی فکر کنه تا بفهمه کی این کار رو کرده، کمی جلوتر دو مرد ایستاده بودن، مرد میان‌سالی که ردای سیاه پوشیده بود گفت:

«واقعا ناامید شدم، این ضعیفه‌ها تنها کسایی بودن که می‌تونستی پیدا کنی؟»

{شما مهارت غیر فعال «زبان» را کسب کردید، شما می‌توانید به بی‌شمار زبان گوناگون صحبت کنید، حتی اگر اولین بار با زبانی مواجه شوید می‌توانید گویش،نوشتار و ترجمه‌ی آن زبان را به آسانی انجام دهید.}

مهارتی که بهش اجازه می‌داد هر زبانی رو فرا بگیره به‌طوری که انگار سال‌هاست که به اون زبان حرف می‌زنه، اما اون آرزو می‌کرد هیچ‌وقت همچین مهارتی به‌دست نمی‌آورد، اون‌وقت مجبور نبود همچین کارهای پستی انجام بده.

«متاسفم که اون دو تا انتظاراتتون رو برآورده نکردن، من دنبال زن‌های بیش‌تری برای فراغت شما می‌گردم.»

«ولش کن، فقط یه سرگرمی کوچیک بود، ولی واقعا جیغ‌های دل‌پذیری می‌زدن...»

سرگرمی... کوچیک...؟!

قلب ایل‌هان می‌خواست از سینه‌ش بیرون بزنه، اون مرد گفته بود شکنجه کردن اون‌ها فقط یه سرگرمی کوچیک بود!

«حالا که اتصال موفقیت‌آمیز بود فقط کافیه صبر کنیم، تحقیق کن و ببین این دنیا چقدر نیروی مبارزه داره، رده دومی‌ها رو نادیده بگیر، فقط دنبال کسی بگرد که می‌تونه طی سه ماه آینده که ما در حال تدارک هستیم به رده‌ی سوم برسه.»

«امر امر شماست.»

دیگه نیازی به دید زدن نبود، موقعیت کاملا مشخص بود، این‌ها دشمن بودن، دشمنانی که اگه ایل‌هان همین‌جا و همین حالا نمی‌کشتشون پشیمون می‌شد.

«هوم، به‌نظرم بد نیست بفهمم چطور یه سیاه‌چال رو خودم باطل کنم.»

[این قلمروییه که خارج از دسترس شما انسانهاست.]

اون لحظه آخرین عضو این جمع، مرد فرشته خودش رو نشون داد.

«اوهو؟ پس چی می‌شه اگه من سعی کنم این سیاه‌چال رو فقط با قدرت خودم باطل کنم؟»

[سعیت رو بکن، به‌نظر قراره یه چیز جالب ببینم.]

«پس بلدی حرفم بزنی؟ فکر کردم بدون اجازه هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی.»

[هرچقدر عشقت می‌کشه زر بزن.]

فرشته شروع به یه جنگ لفضی با جادوگر سیاه‌پوش کرده بود، لیتا با دیدن اون دستش رو مشت و آرتا هم پاهاش رو خم کرد، اما یو ایل‌هان از همه‌شون سریع‌تر بود.

اون با سرعتی که برای افراد ناتوان در استفاده از مانا باور نکردنی بود، برای غافلگیری اون‌ها حرکت کرده بود.

«هوم...»

«این دیگه چی بود؟»

«چیزی نیست فقط باد بود.»

ایل‌هان درست از جلوی چشم‌هاشون به هوا پرید، تا به حداکثر ارتفاع ممکنه با کمک مهارت قدرت ابر انسانی و جهش می‌تونست بهش برسه.

اون پایل‌بانکرش رو بیرون آورد که روی سطح چهارم گذاشته شده بود و با هر دو دستش آماده پرتاب اون بود.

دلیلی که اون به‌جای یه حمله‌ی غافلگیرانه این رویه رو در پیش گرفت، به‌خاطر حواسش بود که طی هزار سال تمرین به بالاترین حد خودش رسیده بود. و این حواس بهش می‌گفت، نمیتونه با یه ضربه کارش رو تموم کنه، ولی اون باز هم باید تلاشش رو می‌کرد که با همین یه ضربه کارش رو تموم کنه. اون نمی‌دونست که اون یه جادوگر رده چهارمه اما باز هم آماده حمله با حداکثر قدرت قابل دسترسش شد.

تبدیل وزن

به این ترتیب تموم چهل تن وزنی که داخل کیف ذخیره‌ش بود، به پایل‌بانکرش منتقل کرد و مثل تیری به سمت مرد حرکت کرد.

درسته که این حمله نتونسته بود مرغ تندر عظیم‌الجثه رو با یه ضربه بکشه اما اون فرق داشت، اون یه بدن خیلی بزرگ با کلی پر محکم داشت و دفاعش به‌طرز حیرت‌انگیزی بالا بود، اما این مرد فرق داشت، درسته حجم هنگفتی از مانا داشت اما دفاع ضعیفی داشت، کشتن این مرد فقط با یه حمله ممکن بود.

من هرطور شده دخترا رو سالم برمی‌گردونم.

اون سر اون رو هدف گرفته بود، در صورتی که به سرش می‌خورد، می‌تونست قطعا اون رو بکشه، هرچی نباشه چهل تن وزن پشت این حمله بود.

حالا!

«بوم...»

{ضربه‌ی کاری}

مرد یهو دیگه نتونست صحبت کنه.

ضربه‌ای از آسمون اومد و یه تنه همه‌ی جادو‌های حفاظتیش رو درهم شکست و حتی مغز اون رو هم نابود کرد، بدن مرد هنوز سالم بود اما هیچ انسانی نمی‌تونست بدون مغزش زنده بمونه.

«آ، او...»

مرد بالاخره فهمید که ایل‌هان بهش حمله کرده، اما آخرین کلماتش قابل فهم نبود و آهسته به زمین افتاد.

{شما۹۸۳.۵۳۹.۶۱۵ تا تجربه به‌دست آوردید.}

{شما به سطح شصت و چهارم رسیدید، قدرت، چالاکی، سلامت و جادو به ترتیب۶،۵،۴،۶واحد افزایش یافت.}

{شما سوابق جادوگر سطح222 داکیئه وون الیسترا را به‌دست آوردید.}

{شما قدرت جادوگر داکیئه وون الیسترا را جذب کردید.}

{گرد آورنده‌ی مرگ به سطح نهم رسید.}

«چه... چه کوفتی...؟»

اون یکی مرد بعد از دیدن کشته شدن ناگهانی جادوگر با پشت به زمین افتاد و از شدت ترس شروع به لرزیدن کرد.

این مرد اون رو کشته بود، جادوگری که اون در بهترین حالتش حتی نمی‌تونست اون رو لمس کنه.

«تو چی هستی؟!»

بعد از اینکه به نرمی پر فرود اومد، ایل‌هان با ظرافتی زیبا نیزه‌ش رو از کیفش خارج کرد و در دست گرفت، بعد رو به مرد کرد و گفت:

«یه رفوزه.»

و پس از گند زدن به اون لحظه‌ی باحال، نیزه‌ش رو به سمت سر مرد لرزان گرفت.

کتاب‌های تصادفی