فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 62

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل شصت یکم: انتقال (نه)

سیاه‌چالی که در منطقه ی کوئگنا پدیدار شده بود دقیقا همونطوری بود که ایل هان انتظار داشت.

برخلاف سیاه چال جهش یافته‌ها که هیولاهاش همون حیوانات عادی بودن که ارتقا پیدا کرده بودن این سیاه‌چال پر از هیولاهای خاکستری زامبی مانند با چهره‌ای تاریک بود.

اون هیولاها مقدار زیادی مانا ذخیره کرده بودن که علیه دشمن‌هاشون ازشون استفاده می‌کردن، در حالت عادی خیلی اهسته حرکت می‌کردن اما کافی بود فقط متوجه کسی بشن تا اون رو به رگبار گلوله‌های جادویی ببندن.

همین ویژگی برای مشکل کردن شکار کافی بود هرچند اونها یه صفت دیگه هم داشتن که اونها رو کشنده تر می‌کرد.

به محض اینکه رویارویی‌شون با دشمن به درازا می‌کشید مانا با فشار از استخون‌هاشون بیرون میزد و باعث میشد تا بهترین مواد اولیه موجود تو این سیاه‌چال شکننده‌تر بشه، حتی ممکن کاملا بی‌استفاده بشه بخاطر همین باید جنگ در برابر اونها رو هرچه سریع‌تر تموم می‌کرد.

البته اینجور چیزها برای ایل هان کاملا بی‌معنی بود.

[شما 335.579 تا تجربه بدست اوردید]

[شما سوابق هیولای کوئگنا سطح 54 را بدست اوردید.]

اونها اصلا متوجه ایل هان نمی‌شدن، کافی بود نیزه‌ش رو اینور اونور تکون بده تا زندگیشون رو بگیره بدون هیچ خطر و مقاومتی، کار از این ساده‌تر؟

البته دیگه از این کار خسته شده بود، وقتی که۲۳۵امین کوئگنا بر اثر حمله‌ی غافلگیرانه به زمین افتاد ایل هان غرولند کرد:

«دیگه نمیکشم، نمی‌خوام بیشتر از این کار کسل کننده رو انجام بدم.»

«این بخاطر رشد سریع خودته وگرنه برای سطح تو همچین هیولاهایی نسبتا مناسبه.»

ایل هان دیگه نمی‌خواست ادامه بده، اون همین حالا هم خیلی بیشتراز موادی که برای ساخت سلاح کانگ میرائه لازم داشت بدست اورد، درواقع همون وقتی که سومین هیولا رو کشت تصمیم گرفت ادامه بده تا یه سلاح بی‌نقص بسازه.

«این دور و بر هیولای رئیس پیدا نمیشه؟»

«تو که فکر نکردی که تو همه سیاه‌چال‌ها هیولای رئیس هست؟»

«فقط فکر کردم اگه می‌شد استخونش رو بدست بیارم می‌تونستم یه سلاح رتبه اسطوره‌ای بسازم...»

اونطور که کانگ میرائه گفته بود هرچی قابلیت‌های سلاح بالاتر باشه پول بیشتری براش میده اما ارتا با ترس فریاد کشید:

«میخوای اونو تا ته بدوشی؟ نکنه نقشه داری اون رو زنت کنی تا تمام عمرش با بدنش برات جبران کنه؟»

«سق سیاه منحرف ما، ارتا!»

«من خیلیم عادیم!»

تو ناول‌ها و بازی‌های فانتزی شخصیت اصلی وارد یه سیاه‌چال میشه اما چون از شدت ترس نمی‌تونست تکون بخوره مثلا یکی که واسش مهمه رو از دست میده و باعث میشه به ترسش غلبه که و رشد کنه، نباید ازین چیزا اینجام باشه؟

اما حقیقت تلخ بود، در سیاه‌چال‌هایی که هیولای جهش یافته نداشتن و فقط پر از مانازاده‌ها بود معمولا هیچ رئیسی وجود نداشت، درست مثل همین جا.

البته اکثر مردم علاقه‌ای به روبه رویی با هیولاهای رئیس نداشتن پس اینکه اینجا رئیسی نداشت در واقع خبر خوبی بود.

فرض کنیم سیاه‌چالی داریم که حداقل سطحش مثل اینجا پنجاهه، اون وقت اکثر کسایی که وارد سیاه چال میشدن از سطح شصتم بودن.

پس اگه هیولای رئیسی پیداش میشد باید سطح هفتاد یا هشتاد یا در بدترین حالت یه هیولای سطح نود رده سومی می‌بود، همونطور که ایل هان قبلا تجربه‌اش کرده بود.

اگه موفق می‌شدن اونارو بکشن می‌تونستن از تجربه و غنایم زیادش لذت ببرن اما اکثر افراد فرار رو بر قرار ترجیح میدادن، هرچی نباشه زندگی از هر گوهری با ارزش‌تره.

پس هیولاهای رئیس برای این نبودن که شما بکشینش و حالشو ببرین، برای این بود که تا دیدینشون فلنگ رو ببندین!

«دارم بهت میگم که احتمال ظاهر شدن یه هیولای رئیس توی این سیاه چال خیلی کمه، متوجه شدی؟»

با تشکر از توضیح ساده ارتا، ایل هان سرش رو تکون داد، اما چیزی از توضیحات ارتا روی سرش سنگینی می‌کرد.

«چرا انقدر رو عادی بودن این موضوع تاکید میکنی؟ یعنی اکثر مردم میرن سراغ سیاه‌چال های پایین‌تر از خودشون؟»

در اصل قانونش همین بود، هرکسی باید سیاه‌چالی رو پاکسازی می‌کرد که در سطح خودشه.

«اگه توهم با بقیه رفته بودی حالیت می‌شد.»

«میخوای دعوا راه بندازی؟ فقط صبر کن منم یه روزی تبدیل یه یه موجود برتر میشم!»

«این دیگه مال سطح دوم تغییرات عالیه، بعدا بیشتر بهت میگم.»

سطح دومی یا سوم یا هرکوفتی اون دلش نمی‌خواست دوباره تنها بشه،‌ ایل هان فقط سرش رو تکون داد و نیزه‌اش رو تو سر کوئگنایی که همون دور و بر بود فرو کرد.

[شم 334.378 تجربه بدست اوردید]

[گردآورنده‌ی مرگ به سطح دهم رسید، حالا شما می‌توانید صدای مردگان را بشنوید]

گردآورنده‌ی مرگ برای ایل هان که نمی‌تونست از مانا استفاده کنه کاملا بلا استفاده بود، مهم نبود چقدر قدرت دشمنایی که کشته رو جذب کنه در اخر نمی‌تونست ازشون استفاده کنه، این یه مهارت کاملا بی‌تاثیر بود.

البته این چیزیه که ایل هان تا حالا فکر می‌کرد.

«کیااااااا…»

«اههه…»

اون نمی‌تونست با جیغ‌های وحشتناکی که تو سرش می‌شنید مقابله کنه پس به زمین افتاد و سرش رو تو دستش گرفت.

«کییییس…»

«تووووو...کشیتیییی…»

«حشره یه لعنتیییی!»

«چطور یه توله‌ سگ زمینی مثل تو جرات میکنه این کارو با من بکنه؟ من جادوگر اعظم داکیئه وون الیسترا!»

«ایل هان؟ چت شده؟»

« لعنتی، خودمم نمیدونم.»

اینها صدای مردگانی بود که ایل هان زندگیشون رو گرفته بود اون خودش رو اروم کرد.

اروم باش ایل هان، مرده‌ها مردن، نیازی به ترس نیست.

اون آنطور به زمین افتاده بوده چون صدا‌ها خیلی ناگهانی وارد سرش شده بودن اما حالا مشکلی نبود، فقط یکم پر سرو صدا‌تر بود همین.

«جناب پادشاه...شما نباید...»

«کیییاااااا»

«فقط خفه شین!»

با اضافه شدن صدای جادوگر به صدای بقیه مردگان چیزی نمونده بود ایل هان دیوانه بشه خوشبختانه با این حال بعد از فریاد اون همه‌ی صداها خاموش شدن.

[مهارت گردآورنده‌ی مرگ به سطح یازدهم رسید]

«چه کوفتی...؟»

این صدای شکنجه و عذاب همه‌ی کسایی بود که بدست اون کشته شده بودن، اون نمی‌دونست که عنوان دروگر تا این حد عجیبه.

«داری صدای همه ی کسایی که کشتی رو می‌شنوی؟ فکر اینکه داری اینو با همچین سطح ثبات فکری پایینی تحمل میکنی... حالت خوبه؟»

«به هرحال اونها فقط مرده‌ان، چیزی نیست»

اخه چرا همچین مهارت مضخرفی گیرش اومده بود؟ درسته که با فریادش صداها محو شدن اما دردشون باقی‌موند.

نکنه باید هربار فریاد می‌کشید تا از شر اونها خلاص بشه؟ هرچند صدایی افکار اونو کنار زد.

«صدای منو... می‌شنوی؟»

با شنیدن صدایی زیبا به نرمی پر ایل هان لحظه‌ای ساکت شد، اون قطعا صدای یه زن بود.

ارتا که روی هوا معلق بود به سمت ایل هان امد و روی سرش نشست.

«منظورم این نیست، من نگرانم که آسیب‌های جبران ناپذیری به ذهنت بزنن.»

«اوهو، مرسی بابت نگرانیت.»

«ایش.»

البته اون می‌دونست که ریتا هیچ تقصیری نداره.

این صدای کسایی بود که اون کشته بود و برای اون صدای زن فقط یه نفر به ذهنش میرسید.

«من ازت... یه درخواست دارم...»

«هی...»

ایل هان اه عمیقی کشید و نگاهی به اطرافشون انداخت تا مطمئن بشه هیولایی این اطراف نیست، بعد یه جای راحت‌تر رو انتخاب کرد تا بشینه و گفت:

«از من چی میخوای ریتا کاهار؟»

«الان چی گفتی؟!»

ارتا به ذهن ایل هان نفوذ کرد و اونم صدای ریتا رو شنید و هاله وحشتناک اون صدا رو دوباره بخاطر اورد.

«این چیزی بود که حتی وقتی بدنم هم داشتم نتونستم انجام بدم... بهت التماس میکنم... به جای من از نژاد اژدهایان انتقام بگیر!»

درحینی که دروگر جوان ایل هان و خدای مرگ ریتا درحال گفتگو بودن در بهشت جلسه‌ای برای تنبیه فرشته‌ی رتبه پایینی که دروازه رو مخفی کرده بود در جریان بود.

«محدودیت فعالیت به مدت 5000 سال،کافی نیست؟»

«فقط اعدام!»

کسی که داشت به نتیجه‌ی رئیس جلسه اعتراض می‌کرد فرشته عالی رتبه لیتا بود.

«این فقط یه اختفای سیاه چال ساده نبود، اگه ما اونها رو پیدا نمی‌کردم جهان دچار فروپاشی می‌شد.»

«ما باید اعضای عفونی رو قبل از سرایت به بقیه بخش‌ها قطع کنیم!»

این صدای فرشته‌ای دیگه‌ای بود که مشخص بود از لیتا بالغ تره، نیزه‌ای نور به دست داشت که اماده فرو رفتن به قلب فرشته‌ی گناه کار بود.

«اون کسیه که علیه قوانین ما شورش کرده، فقط چون قدرتش رو مهر کردیم باید ولش کنیم که به ریش ما بخنده؟»

«با این حال...»

«نکنه تو هم یه خائنی؟»

صدای فرشته اینبار کاملا خالی از احساس بود، کافی بود رئیس جلسه کلمه‌ای رو به اشتباه بگه تا قلبشو بدره.

رئیس جلسه سرش رو گرفت اهی کشید.

«لطفا مراقب حرفاتون باشید، به عنوان یه موجود والاتر باید خویش تن‌دار‌تر باشید»

«خیلی بهتر از اینه که بخاطر بیخیالی و ساده لوحی همه چیزو از دست بدیم، نباید برای قضاوت لطافت به خرج بدیم، در این مورد هیچ فرقی بین موجودات بالاتر و پایین‌تر نیست.»

وقتی که فرشته با نیزه‌اش قلب گناه‌کارو نشونه گرفته بود و اون از ترس به ستون وسط سالن چسبیده بود لیتا براش دست زد، تعدادی از فرشته ها ازون پیروی کردن و دست زدن و حتی تعدادی بودن که می‌خندیدن.

«منو نکش!منو نکش!»

اشک اون فرشته دراومده بود و برای لحظه‌ی اخر به التماس به رئیس جلسه نگاه کرد اما اون فقط سرش رو تکون داد و اه کشید.

«بهتره حماقت خودت رو سرزنش کنی.»

«نه نباید اینطور میشد... اونها گفتن سریع تموم میشه! گفتن کاملا ممکنه فقط کافیه...»

درست لحظه‌ای که چیزی نمونده بود نیزه به قلب مرد فروبره فرشته‌ دیگه‌ای نیزه رو متوقف کرد و رو به مرد کرد و گفت:

«حرف بزن خائن.»

فرشته‌ی مونثی نیزه رو از سینه‌ی اون دور کرد، اون هاله‌ای بی‌نظیر داشت که با زیبایی نفس گیری مزین شده بود هرچند برای مرد فرشته که در یک قدمی مرگ بود راهی نبود که به ظاهر اون توجه کنه.

«کی ازت حمایت می‌کرد؟ ارتش شیاطین تباهی؟ گاردن اف سان ست؟ یا کار ارتش نور درخشان بود؟ حرف بزن.»

«کاه...اه»

مرد فرشته دیگه نمی‌تونست دربرابر درد مقاومت کنه و خون سرفه کرد، می‌دونست که بیشتر از این زنده نمی‌مونه پس به صورت زن تف کرد و برسر فرشته‌ها فریاد کشید:

«شما عقب افتاده‌ها، شما مهره‌های بی‌احساس شطرنج، مطمئن باشید بهشت سقوط میکنه، این وحشی‌گری و عقاید خشکتون شما رو به سمت مرگتون هدایت میکنه!»

«که اینطور.»

اون در برابر توهین‌ها و فریادهای مرد بال نقره‌ای فقط سرش رو تکون داد.

از اول انتظار نداشت که بتونه اطلاعات بدردبخوری از این مرد بگیره، اون فقط یه فرشته‌ی سقوط کرده‌ی دیوانه نبود و کسی داشت کنترلش میکرد.

اون نیزه‌اش رو به شکم مرد فرشته فرو کرد.

«اااه...»

«تو فقط یه قربانی بودی، تا اخرش هم خودت متوجه نبودی چیکار می‌کردی، برات متاسفم.»

مرد بال نقره‌ای دیگه نمی‌تونست جوابی بده چون نیزه به سمت بالا حرکت کرد و اون رو دونیم کرد.

«چه ضربه تمیزی!»

«سفیرا، چطور تونسنی اینطور خودسر...»

بعضی از فرشته‌ها اونو تشویق کردن و برخی از جمله رئیس جلسه وقتی اونو پوشیده ازخون سفید دیدن، شوکه شدن.

«من فقط سر یک خائن رو قطع کردم.»

«بازم اون بال‌های یک فرشته رو داشت، نمی‌تونستی نجاتش بدی؟»

«لیتا، دستورات رو دریافت کن.»

سفیرا رئیس جلسه رو نادیده گرفت و درحالی که به لیتا نگاه می‌کرد این رو گفت، اما لیتا فقط سرش رو به نشانه نهی تکون داد.

«اخه چرا؟ من باید هرچه سریع‌تر با پاداش ایل هان برم پیشش.»

«سدی که برای سالها اعمال انسان‌هارو کنترل می‌کرد شکسته شده... جنگ بزرگی در راهه، از حالا تو باید وظایف خاص‌تری رو انجام بدی.»

اون بیخود لیتا رو انتخاب نکرده بود، قدرت اون حتی دربین فرشته‌ها از بدو تولد منحصر به فرد بود و بعد از رفتن به ماموریت‌های بیشمار حتی قوی‌ترم شده بود.

«من الان درگیر کارهای عاشقانه‌ام پس نه.»

«چرا!»

«نه اییییییل هااااااانککککککم.»

بدین ترتیب بازگشت لیتا منتفی شد، بدون اینکه ارتا و ایل هان خبردار بشن.

کتاب‌های تصادفی