فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 80

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل هفتاد و نهم:من، خیلی حالا(پنج)

ایل هان با استفاده از استخوان های اروچی چندین تیغه درست کرد که بعد از اتمام، درست مثل خنجرهای ردا تبدیل به آیتم‌ ی رتبه کمیاب شدن. در طی آغشته سازی تمام تیغه ها با سنگ های جادویی رده دوم که هنوز تعداد زیادی برای ایل هان باقی مونده بود تبدیل به آیتم‌ ی رتبه بی‌همتا شدن.

[به نظر آغشته سازمون هیچ وقت خسته نمیشه... ]

یعنی هیچ کس دیگه ای تو هیچ دنیایی نبود که کاری مشابه ایل هان را به ثمر رسانده باشد؟ چرا مواردی بوده که تلاش هایی برای یکی کردن دو آیتم متفاوت تو بقیه دنیا ها هم انجام گرفته اما مثال های اندکی از موفقیت اونها وجود داره، هرچند در تعدادی از موارد آیتم های نفیسی با این کار ساخته شده بود.

اما کاری که ایل هان در تلاش برای انجامش بود هیچ شباهتی به اونها نداشت، اون سعی نمی‌کرد دو تا آیتم رو یکی کنه بلکه داشت ده ها آیتم متفاوت رو به عنوان بخشی از یک آیتم‌ درست میکرد.

سختی یکی کردن دو نیمه کجا و یکی کردن هزاران قطعه ی جدا از هم کجا.

[از اونجایی که قطعات همه از فلس و استخونن باید دقیق باشه]

برای تحقق اون رویا های لعنتی، به نظر میرسید که ایل هان باید دنبال راه دیگه ای برای انجام شون بگرده اما انگار با وجود اینکه راه های دیگه ای هم بلد بود بازم فقط کاری رو میکرد که دلش میخواست.

واقعا ایل هان هم به این باور رسیده بود که این کار بسیار سخته، حداقل برای الان، با این حال ارتا تصمیم گرفت صرفا به اون باور داشته باشه.

«هی، تیغه ها هم تموم شدن... »

حالا وقت این بود که زره اش رو درست کنه، با توجه به اینکه استخون های اروچی هم مثل فلس هاش خاصیت فلزی داشتن، ایل هان بقیه استخون هارو ذوب کرد و به شکل شمشی به رنگ بنفش تیره درآورد سپس اون رو به زره تبدیل کرد.

سپس زره رو پهن کرد و تمام تیغه های کوچک و بزرگی که قرار بود بخشی از زره باشه رو بیرون آورد و یکجا جمع کرد سپس سنگ جادویی رده سوم اش را بیرون آورد.

°دفاع، حمله می‌خوام تمامشون رو بیرون بکشم، نه مجبورم°

ایل هان خودش رو تو زره اش مجسم کرد، اون زرهی بود که میتونست به راحتی در برابر گلوله های جادویی اروچی هم تاب بیاره اما دفاع، تنها چیزی نبود که اون میخواست. اون نیاز به زرهی داشت که علاوه بر محافظت از اون در هر شرایطی بتونه به وقتش به دشمنانش ضد حمله هم بکنه!

آغشته سازی آغاز شد و مانا با سرعت به درون زره شیرجه رفت انگار از اول منتظر همین بود، ایل هان چشماش رو بست، میدونست که نور درخشان ظاهر شده اما تا وقتی که ارتا با غرغر هاش بهش فهمود که موفق شده جرات نکرد چشماش رو باز کنه.

{زره پیتون آتش خوار تکمیل شد}

{زره پیتون آتش خوار}

{رتبه:اسطوره ای}

{قدرت دفاع:۰۰۵۶}

{قدرت حمله:۰۰۲۴}

{قابلیت ها:

_افزایش چهل درصدی قدرت دفاعی

_افزایش هشتاد رصدی متفاوت در برابر حمله های آتش، افزایش بیست درصدی واکنش و دفع حمله های نوع آتش

_در هر زمان که لازم باشد تیغه های بلندی در نقاطی از زره در صورت تزریق مانا بیرون خواهد زد}

{محدودیت کاربر:تنها خالق ان یو ایل هان اجازه استفاده را دارد}

{زرهی که با بهترین مواد اولیه موجود و با تمام تلاش برترین آهنگر تمام جهان ها یو ایل هان ساخته شده، دارای دندان های تیز استخوانی که هر دشمنی را پاره پاره خواهد کرد}

مردمک های چشم اون گشاد شد، در پیش چشم اون زرهی بود که با نور بنفش مرگ باری میدرخشید با این حال بسیار زیبا بود.

هیچ کدام از صدها تیغه ای که ایل هان درون زره قرار داده بود پیدا نبود، اما شک نداشت زمانی به آنها نیاز پیدا کند ظاهر میشوند.

اون نگران بود که تمام تلاش هاشو به یه سلاح رتبه بی‌همتا ختم بشه اما نه تنها اینطور نشد بلکه قابلیتی که دلش میخواست گیرش اومده بود، ازین رو احساس رضایت میکرد.

در بین اونها مقاومت در برابر حمله های نوع آتش بیشتر از همه چشمش رو گرفت، با دیدن اما یاد دردی افتاد که آتیش ارغوانی پشت اروچی بهش زده بود اما با این آیتم دیگه قرار نبود اون درد رو تجربه کنه.

از اونجایی که واژه مقاومت در برابر حمله های نوع آتش به معنای مقاومت در برابر بقیه انواع حمله مثل صاعقه و آب بود پس نمیتونست هیچ نارضایتی داشته باشه.

در بین قابلیت ها، تنها چیزی که علاقه ای بهش نداشت تیغه هاش بود که از زره بیرون میزد، گرچه نمیخواستش اما بودنش هم ضرری نداشت. (م:منم نمی‌دونم چرا مترجم کره ای دو خط بالاتر رو یهو تکذیب کرده)

«از همون وقتی که تونستم مانا رو مهار کنم فهمیدم که میتونم باهاش خیلی کار های باحال کنم»

[خب این تقریبا طبیعیه که بعضی از آیتم ها زیر نفوذ خالقشون باشن]

گرچه با لحن عادی این رو گفت اما ارتا هم شگفت زده شده بود، به این شکل سلاح رو توسعه دادن به جادوی خاص نیاز داشت، با اینکه ایل هان چیزی نمیدونست اما مقاوم کردن یه آیتم به نوعی از جادو به جادوی قدرتمندی نیاز داشت.

گرچه آغشته سازی هنر انتقال آرزو و امید به درون تجهیزات بود اما آرزو های خیلی بزرگ به واقعیت نمی‌پیوستن.

دلیل اینکه ارتا و بقیه فرشته ها میتونستن معجزه ای به نام کیف ذخیره رو بسازن و توسعه بدن با وجود اینکه اکثرشون سطح آغشته سازی چندان بالایی نداشتن این بود که از جادو های رده بالا استفاده میکردن.

بااین حال ایل هان موفق شد یه آیتم جادویی بسازه اونم فقط با این توانایی که به سختی مانا رو مهار کنه، اما فارغ از مهارت آهنگری چشمگیر، اون توانایی ایجاد یه آیتم جادویی احتمالا به حجم هنگفت تجربه و سابقه ای برمیگشت که درون خودش جمع‌اوری کرده بود.

یعنی اگه ایل هان همینطور بیخیال تجربه جمع میکرد تبدیل به قدرت مطلق زمین میشد!

هرچند تخیلات با شکوه ارتا با صدایی که شنید بریده شد.

«اوه، سختی و استحکامش وحشتناکه! توانایی هاش رو نمی‌دونم اما استحکامش عالیه، ببینم می‌تونی ذوبش کنی یا نه!»

سپس آتش جاویدان رو به حداکثر حرارتش رسوند و شمشیر گردآورنده ی باد و طوفان رو به آرومی روی آتش گرفت و با دیدن اینکه حتی با دو دستش هم به سختی اونو نگه میداره خنده اش گرفت.

«آتش جاویدان باید بتونه اونو ذوب کنه، اما حتی اگه بتونه هم نمی‌دونم چطوری باید براش یه قالب نیزه دست و پا کنم. »

[خب معمولا عناصر ی که یه تله ی ویرانی رو می‌سازن بیشتر روی قدرت جادویی اون تمرکز میکنن تا استحکام]

ارتا با گفتن این حرف به نوک شمشیر که از کوره بیرون زده بود نگاه کرد، اصلا میشد این رو ذوب کرد؟

با اینکه از استخون های اروچی ساخته شده بود محکم‌تر از اون بود که باید باشه، حتی اگرم ذوب میشد احتمالا تمام وقتی که از حصار زمان باقی مونده بود رو باید منتظر میموندن.

به همین خاطر ارتا پیشنهاد داد:

[چطوره اونو همینطوری به عنوان یه شمشیر استفاده کنی؟ تو تو کار با شمشیرم استادی مجبور نیستی که حتما از نیزه استفاده کنی]

«چرا هستم، با اینکه داشتن یه شمشیر خوبم بد چیزی نیست اما من تو کار با نیزه بهترم، به علاوه اگه نتونم اونو طبق اراده ام شکل بدم که دیگه نمیشد بهم گفت استاد آهنگری»

ایل هان از اون دست آدمایی بود که توانایی های خودشون رو دست کم می‌گرفتن، با این حال بازم کار هایی که میتونست انجام بده رو از کار هایی که نمیتونست به خوبی تشخیص میداد، این شمشیر از نوع اول بود.

بالاخره کسی که بیشتر از همه نگران بود با دیدن اینکه شمشیر کم کم از شکل میوفته خیالش راحت شد.

(کووووووواااااااا)

غرشی کر کننده پرده‌ی گوش ایل هان رو لرزاند، اون شمشیر در حال ذوب شدن روزگاری بخشی از بدن اروچی بود ازین رو قدرتی که ایل هان با گرداورنده ی مرگ جذب کرده بود با دیدن ذوب شدن شمشیر با نارضایتی غرید.

با اینکه قدرت زندگی اروچی حالا فقط به اون تعلق داشت شمشیر کمی لرزید.

«اوه اوه»

گونه های این هان از لبخندی جم شدند، اون با سلاحی که می‌ساخت قرار بود خیلی از غیرممکن هارو ممکن کنه.

***

«واو»

ایل هان لحظه ای قبل از تموم شدن دوماه توقف زمان تلفنش رو درآورد و زمان رو چک کرد.

«حتی یه ثانیه هم نگذشته، آها الان شروع شد، دو سه... »

[حالا اهمیت این آیتم رو درک کردی؟]

به نظر ارتا احساس غرور میکرد اما این کارش بیشتر نقش بازی کردن بود، هنوز هم حرف سفیرا تو گوشش تکرار میشد:

`موجودات برتر باید همون کاری رو بکنن که تواناییش رو دارن و موجودات پست هم باید کاری رو بکنن که شایستگیش رو دارن`

[°ما تا این حد انجام دادیم، درک میکنید دیگه؟°]

به توجه به احساسات در همریخته ی ارتا، ایل هان به صفحه مجازی ونگارد رفت و از سر رضایت سری تکان داد.

«با اینکه گفته بودم دو ماه دیگه میفروشم شون این خبر باید کولاک کنه»

[فک کنم یکم دیگه گوشیت بسته بشه رگبار، احتمالا انجمن یزدانی صاعقه بخواد پنهانشان کنه هرچند بعیده هیچ وقت بتونه]

«من می‌خوام به همه ی انجمن هایی که تو موج سیاه چال ژاپن جنگیدن تا حدی که لایقشن بفروشم»

نه، اون مجبور به این کار بود، اون دو ماه تموم توی حصار جون و دلش رو برای ساختن این سلاح های استاندارد و رده بالای ونگارد گذاشت، حتی دلش نمی‌خواست به انبار کردنشون فکر کنه، ارتا در حالی که به گذشته فکر میکرد گفت:

[واقعا فکرشم نمیکردم بتونی تمام اون مواد اولیه رو تو این دو ماه مصرف کنی]

«اجدادمون گفتن که... »

[ول کن اون اجدادتون رو!]

با دیدن ارتای عصبانی ایل هان با دهان بسته خندید و سرش رو تکان داد.

«به هرحال من اونارو میفروشم اما یکم دیگه، باید یه بار دیگه یه سر به انجمن یزدانی صاعقه بزنم، و همین‌طور... »

بله، اونها همون دوستان قویی بودن که حتی اونور آب هم یه آب خوش از گلوشون پایین نرفت(م:اداره ی انحصار رو میگه)با فکر کردن به اوضاع احوال ستوان اول هان و سرهنگ یئو راگ بار دیگر با دهان بسته خندید.

با توجه به اینکه از سد هیولا های رده دوم گذشتن باید با استعداد تلقی بشن اما تجهیزاتشون در پایان نبرد در بهترین حالت غراضه و در بدترین حالت یه مشت آشغال بودن.

گرچه اون هیچ تعهدی نبست به اونها نداشت اما وقتی به یاد حرف هایی که سرهنگ اول هان در اولین روز بعد از تغییرات عالی زده بود(م:گفته بود وظیفه ماست که از زندگی مردم دفاع کنیم) به نظرش ایل هان اگه اون بخاطر خساست اون میمرد قطعا عذاب وجدان می‌گرفت.

«باید بهشون زنگ بزنم؟»

در یک دست ایل هان یه کارت بیزینس بود، اون کارت رو با بازگردانی فضایی خودکار که این روز ها حسابی به استفاده ازش معتاد شده بود احضار کرد.

زمانی که سرهنگ اول داشت تو چیبا در مورد رفتن به خونه حرف میزد ایل هان که در موقع نمیتونست اختفاش رو فعال و غیر فعال کنه به عنوان یه مبارز عادی پیش اون رفته بود و کارت بیزینس و اطلاعات نمایش رو ازش گرفته بود.

یون دائه هان و هان رئو راگ بعد از اینکه فهمیدن ایل هان میخواد باهاش تجهیزات معامله کنه چشم هایشان رو از روی شک تنگ کردند اما وقتی ایل هان تجهیزات رو از کیف ذخیره اش بیرون آورد فهمیدن که شوخی نمیکنه، ایل هان از قبل میدونست چطور میشه و اونها حسابی از اون پیشنهاد استقبال کردن.

اما چشم های اون دو بعد از شنیدن بهای ناچیز اون تجهیزات برای اداره ی انحصار از حدقه بیرون زد، گرچه اونها به ایل هان مشکوک بودن چون هم اون هم سوسانو از نیزه استفاده میکردن اما واقعا اون باهاش مشکلی نداشت.

چرا؟چون اونوقت قوی ترین آدم های دنیا به دنبالش راه میافتادن بازم چرا؟چون انجمن یزدانی صاعقه تونسته بود فقط با خرید سلاح از اون خودش رو تا حد قوی ترین انجمن های جهان بالا بکشه.

[اونا تا همین حالام باید به کره رسیده باشن]

«اره، راستی تقریبا یک روز از موج سیاه چال گذشته مگه نه؟»

[دقیق ترش دقیقا نه ساعت و سی و نه دقیقه از وقتی که تو آخرین هیولایی که بخاطر امواج به وجود بود رو کشتی میگذره]

حتی با وجود اینکه انتظارش رو داشت اما بازم در وحشت فرو رفت، اون طی دو ماه آیتم های بیشماری ساخته بود همه هم خیلی خوب است کرده بود اما الان بشریت فقط فرصت کرده بود بعد از سر گذرانده یه ماجرای بزرگ یه نفسی بگیره.

این احساس رو از زمان پایان توقف زمان تو زمین حس نکرده بود.

[سفیرا گفته بود که میتونی با این وحشت کنار بیای]

«اگه ببینمش حتما یه چک نر و ماده مهمونش میکنم»

[نه، نه وایسا بهش کله بزن، نه چیز کن... همه ی اون کار هایی که رو هیولا ها پیاده می‌کنی رو اون فرشته عوضی انجام بده البته لطفاً]

پس ارتا از اون فرشته ای که بهش میگن سفیرا خیلی خیلی متنفره، به نظر ایل هان یه اطلاعات بدرد نخور گیرش اومد و درحالی که فکر میکرد اون باید شماره اش رو بشناسه تلفن رو برداشت.

اون با تلفن طبقه‌ی چهاردهم ونگارد ویژه ی سلاح های رده بالا که بسیار بهتر از تجهیزات رده متوسط طبقه ی سیزدهم بود در حالی که دوشنبه بود و مغازه باز بود به یون دائه هان زنگ زد.

یون دائه هان به محض برداشتن تلفن گفت:

«ما منتظرتون بودیم، هروقت که خواستید به دیدنمون بیاید»

به نظر اونها حسابی از تغییر عقیده ی ایل هان وحشت داشتن.

«خیلی خب»

ایل هان لبخندی زد و گفت:

«بیاید در مورد کارمون حرف بزنیم»

این مرحله ی دوم از برنامه ی تقویت بشریت بود.

کتاب‌های تصادفی