فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 103

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۰۲: تو، من، غریبهها - ۲۲

«هوف، هوف...»

ایل‌هان نفس نفس زد و روی زمین افتاد. چهره‌های اژدهایان با دهان باز آن سوی دیوار به طرز عجیبی خنده دار بود.

[ایل‌هان، نمردی، مگه نه...؟]

ایل‌هان سرش را برگرداند تا ببیند کمرش شکسته یا نه و با نگرانی گفت: «آره، احتمالا.» بعد کیسه تشویقی خونجوش را بیرون آورد تا بنوشد.

بازیابی متعالی در لحظه‌ای که بدنش انرژی استراحت را به دست آورد فعال شد تا عضلاتی که در اثر قدرت ابرانسانی آسیب دیده بودند را التیام ببخشد و دوباره به شانه‌اش که تقریباً با چنگال اژدها از هم جدا شده بود، پیوست.

فقط بعد از اینکه مطمئن شد دنده هایش هیچ ترکی ندارند خونجوش را از دهانش بیرون کشید. بیماری که به نظر می‌رسید تازه می‌خواهد دنیا را ترک کند در عرض چند لحظه بهبود یافت.

«همشو خوردم و الان فقط ۳۰ لیتر مونده. دردناکه.»

[خیلی خوب می‌شد اگه اژدهایانی که داخل گروهتن متوجه وضعیت می‌شدن و به کمک می‌اومدن.] (ارتا)

ارتا انتظار رسیدن یک کمک خارجی را داشت، اما ایل‌هان انتظار خاصی نداشت. آیا به خاطر توانایی او نبود که باغ غروب با او متحد شد؟

اما اگر متحدشان به جای کمک، آنها را عقب نگه می‌داشت، این احتمال وجود داشت که همه چیز را فراموش کنند و از برنامه دست بکشند.

«اگه از این حقیقت آگاه باشی که نمی‌تونی توی این دنیا هیچکس رو باور کنی ، دیگه نگران خنجر خوردن نخواهی بود. این رو به خاطر بسپار، ارتا.»

[روشنفکری غم انگیزیه...]

قبل از در آوردن زره پاره پاره شده‌اش، ایل‌هان کوره، چکش و سایر ابزار آهنگری را برداشت.

«باید از دفعه بعد شعله ابدی رو با خودم بیارم.»

[اون بچه داخل کیف ذخیره نمیره.]

با این فکر که بعداً باید در مورد این موضوع تحقیق کند، به این اندیشید که از چه چیزی می توانست برای جایگزین کردن شعله استفاده کند و به یاد شعله بنفش از نیزه غول پیکر استخوان سیاه افتاد.

وقتی داخل کوره را آتش بزند راحتی خاموش نخواهد شد و چون شعله‌ای با ویژگی خاصی بود، ذوب کردن یکی از بهترین‌ها توانایی‌های آن بود. صرف نظر از این که برخلاف شعله جاودان نمی‌توانست انگیزه ایل‌هان را درک کند و برای جبران این موضوع باید تمرکز زیادی می‌گذاشت، انتخاب بسیار خوبی بود.

ایل‌هان داشت زره را با استخوان‌های اوروچی و چرمی که باقی گذاشته بود تعمیر می‌کرد که ارتا متوجه چیزی شد و گفت: [اوه بله، رِتا نتونست دوباره وارد بشه.]

[کرواآآآر!]

[.......و اوروچی دوباره اینجاست؟]

«چیزی هست که می‌خوام ازش پنهان کنم، هه!»

یک راز، سعی داره برای اون هدیه تهیه کنه؟ - چشمان ارتا برق زد.

صبر کن، فکر می‌کرد ایل‌هان برای یک مشت افکار بی‌شکل هدیه می‌ساخت، اما در حقیقت چیزی برای او نبود! اگرچه تا به حال باعث خجالتش شده بود، اما از زمانی که به دارو آمد، ارتا از طریق مهارت پشتیبانی فرشته کمک زیادی به او رسانده بود!

با وجود اینکه اگر کمی بیشتر فکر می‌کرد متوجه می‌شد این یک سوء تفاهم است، ارتای آرام و منطقی گذشته مدت‌ها بود که ناپدید شده و فقط فرشته بینوای(۲) مانده بود که به تازگی به خاطر احساسات تازه‌اش دیوانه شده بود.

بی توجه از شکایتی که در حال افزایش یافتن بود، که ناشی از سوء تفاهم ارتا بود، ایل‌هان به کار خود ادامه داد. در فضایی که زمان متوقف شده بود، صدای چکش می‌پیچید.

با اینکه تا لحظاتی پیش وسط یک مبارزه مرگ و زندگی بود، ایل‌هان نه عصبی بود و نه عجله داشت. ۲ ماهی را که به او داده شده بود، در نظر گرفت و قصد داشت از آن زمان به بهترین شکل استفاده کند.

این فقط برای ایل‌هان امکان پذیر بود که تجربه هزاره فراموش شده روی زمین را داشت. وقتی اسپیرا گفت ایل‌هان به عنوان صاحب ساعت شنی ابدیت مناسب است، دروغ نمی‌گفت.

زره زود تعمیر شد و نیزه تیزتر از قبل آماده شد. دیدن این که سر نیزه در کوره در حال ذوب شدن است، کمی جالب بود، هرچند وقتی از این مهارت استفاده کرد، تأثیری نداشت.

«بعدی سپرهاست...»

ایل‌هان سپرهای آسیب دیده را از کیف خود بیرون ریخت.

۱۰۰۰ سپر با کیفیت عالی که از استخوان‌های سخت و چرم اوروچی ساخته شده‌اند، همگی بدون استثناء پاره شده بودند.

[.......فکر می‌کنی بتونی همشو تعمیر کنی؟]

«نمی‌تونم از چرم استفاده کنم. در مورد استخونا....... خوشبختانه خواص فلزی دارن. فکر کنم اگر ذوب کنمشون دوباره بتونم ازشون استفاده کنم.»

بعد، فقط یک نتیجه گیری وجود داشت.

«آن لحظه» فرا رسیده بود.

لحظه خلع سلاح کردن!

«واقعاً می‌خوام رده سومی‌ها رو هم از بین ببرم.»

[لطفا یکم خودداری کن!]

تعداد هیولاهای رده سوم که از زمان ورودش به دارو شکار کرده بود به بیش از ۳۵ هزار می‌رسید. جای تعجب بود که کیف ذخیره هنوز جا داشت!

اگرچه آنها از موجودات سطح چهارم کوچکتر بودند، هر یک از آنها هیولایی با ارتفاع بیش از چندین متر بودند، اگر همه آنها را از بین می‌برد، محدودیت زمانی برای مانع تمام می‌شد بدون اینکه قادر به انجام کار اساسی باشد.

«آره، اجازه بده بعد از بازگشت به زمین این کار رو انجام بدیم. انجمن‌هایی که در فصل آینده تجهیزات بالاتری رو خریداری می‌کنن، خوش شانس خواهند بود.»

[به نظر می‌رسه که باید یه ردیف بالاتر از تجهیزات سطح بالا بسازی. تجهیزات ساخته شده از نژاد اژدها از جهاتی متفاوت خواهند بود.]

ایل‌هان قبل از اینکه شروع به از بین بردن اژدهایان رده چهارم کند، همراه با ارتا غر زد. در هر دو دستش چاقوهای تیز استخوان اژدها را نگه داشت و درحالی که قطعاتی از جسد اژدها از کیف ذخیره بیرون می‌آمد با شمشیر رقصید!

وقتی اوروچی را این گونه از بین می‌برد خیلی سریع‌تر تمام شده بود، اما حالا که باید بیش از ۹۰۰ اژدها را از بین می‌برد، رقص شمشیر برای چندین ساعت بدون استراحت ادامه یافت.

ایل‌هان با تمرکز بالا، درحالی که همزمان اجساد را از کیف ذخیره بیرون می‌آورد، چاقوها را در هر دو دستش گرداند، اجساد اژدها به شکلی باشکوهی بیرون آمد و در عرض چند دقیقه آسیاب شد. به قطعات ظریفی تبدیل شدند که برای به نمایش در آمدن در موزه بریتانیا مناسب به نظر می‌رسید. در زیر آن سطلی از مواد مخصوص برای نگهداری خون اژدها قرار داده شده بود.

ارتا که مات و مبهوت صحنه را تماشا می‌کرد از خود پرسید: واقعاً صحنه‌ی عجیب و غریبه، اما چطور با وجود ایل‌هان در وسط، چطور اینقدر خفن به نظر می‌رسه؟

خلع سلاح کردن به پایان رسید و ایل‌هان با ۱۸ سنگ جادویی رده چهارم باقی ماند.

«یک پنجم؟ مزخرفه. بیشتر شبیه یک پنجاهمه.»

[اما ممکنه اژدهایان قلب اژدها داشته باشن!]

«بله، اما من چیزی به دست نیاوردم.»

[اینم درسته.]

با وجود اینکه هر بار با احتیاط قلب آن‌ها را بیرون آورده بود، هیچ کدام شبیه قلب اژدها نبود.

لعنتی، این یک قلب است اما یک قلب نیست.

[قلب‌های اژدها با حروف بزرگ نوشته می‌شن، و قلب‌های معمولی نه. فقط می‌تونی اونو به عنوان یک اسم خاص در نظر بگیری.] (ارتا)

«با تشکر از اطلاعات رسانی، ارتا واگن.»

ایل‌هان با رها کردن رویای کوتاه اما بزرگ خود در مورد قلب اژدها، استخوان‌های جدا شده اژدها را به درون شعله بنفش که در کوره می‌سوخت انداخت. به نظر می‌رسید که ابتدا باید کوره دیگری از استخوان اژدها بسازد، زیرا کوره فعلی هر لحظه ممکن بود ذوب شود.

[ایل‌هان با این همه قلب چیکار کنیم؟]

«فقط اونا را یه طرف جمع کن. شاید بتونم باهاشون یه چیزی بسازم.»

[داری به یه فرشته دستور میدی...]

حتی هنگام غر زدن، ارتا قلب‌ها را در یک جا جمع کرد. از آنجایی که سطل بزرگی که خون اژدها را ذخیره می‌کرد حدود ۷۰ درصد پر بود، همه آنها را درون آن انداخت. دیدن قلب‌های سرخ و زشت شناور در دریای سیاه خون یک تجربه تکان دهنده بود.

کتاب‌های تصادفی