فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 120

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۱۹

ایل‌هان چند آهنگر الف را به عنوان زیردست خود برگزید و شروع به ساخت سلاح کرد. طبیعتاً مواد اولیه نژاداژدهایان رده سومی بود که کیف ذخیره‌اش را پر کرده بودند! وقتی دیدند او چه می‌کند، چشم‌های الف‌ها بالا پرید.

«چطور از همچنین مواد درجه یکی استفاده می‌کنی؟»

«اینجوری.»

شعله‌های بنفش دوباره درون کوره شعله ور شد. آتش چنان قدرتی داشت که استخوان‌های نژاداژدهای رده سوم را در عرض ۱۰ ثانیه ذوب کرد.

«اعلی ‌حضرت امپراطور بسیار شگفت‌انگیزه!»

«نمی‌تونم چیزی که می‌بینم رو باور کنم!»

«وقت ندارم بهتون فلزکاری یاد بدم، پس با تماشا کردن، چند تکنیک جزئی رو ازم یاد بگیرین.»

«چشم!»

به خاطر کار کردن به عنوان پشتیبان در کارگاه آهنگر مایستر، حضور ایل‌هان تجربه گران‌بهایی برای آهنگران الف بود.

از آنجایی که زمان زیادی نداشت، کارهای زیادی با استخوان‌ها انجام نداد و فقط با کوبیدن آن‌ها دنده را درست کرد، اما از آنجایی که مواد اولیه و مهارت آهنگر خیلی خوب بود، همه آن‌ها رتبه کمیاب یا بالاتر شدند.

الف‌ها چشم‌های خود را گشاد کردند تا کمی از فنون او را بیاموزند و به همین شکل، جهش‌ها و محدودیت‌های بزرگی در فنون خود ایجاد کردند.

به این ترتیب، ده روزی که ایل‌هان از آن صحبت می‌کرد، گذشت و سه روز دیگر هم گذشت. ارتش الف‌ها که کاملاً به تجهیزات ایل‌هان مسلح شده بودند، سرانجام شروع به شکار هیولاهایی در سطح خود کردند، زیرا در طول نبرد، تکنیک‌های خود را ارتقا داده بودند.

در همین حین، ایل‌هان کلاس‌های غیر رزمی را نگه داشت.

«اگه غذاهای کنسرو شده رو با گوشت غیر سمی هیولاها درست کنین، وقتی یه هیولای فوق العاده ترسناک ظاهر شد و مجبور شدین مخفی بشین، نگرانی کمتری خواهید داشت.»

«غذاهای کنسرو شده چیه؟ ما الف‌ها معمولاً چیزایی که از طبیعت به دست میاریم می‌خوریم.......»

«برام مهم نیست، اگر نمی‌خواین بمیرین، گوشت بخورین و یکم ماهیچه رشد بدین.»

«چشم!»

ایل‌هان همچنین شروع به آموزش آشپزهای الف کرد. چند هزار هیولای بدون سم را برای شکار انتخاب کرد، سپس آنها را از بین برد و نه تنها به آنها کباب کردن، سرخ کردن و این گونه فنون پخت و پز را، بلکه روش درست کردن سوسیس، بیکن و سایر غذاهای کنسرو شده را نیز آموزش داد.

اینطور نبود که الف‌ها نمی‌توانستند گوشت بخورند، اما به طور سنتی این کار را نمی‌کردند. وقتی عادت کردند، بدون اینکه ایل‌هان به آنها بگوید، خوب می‌خوردند.

اگر امپراتوری دست نخورده بود، حتی اگر آنها را مجبور می‌کرد، غذا نمی‌خوردند، اما به نظر می‌رسید که استدلال آنها پس از تجربه‌ی نابودی تغییر کرد. متوجه شدند که باید هر کاری انجام دهند تا دوباره سقوط نکنند. ایل‌هان به همین دلیل برای الف ها احترام زیادی قائل شد.

۲۰ روز پس از اینکه ایل‌هان (به قول الف‌ها) شروع به نوشتن فصل جدیدی از تاریخ برای آنها کرد، الف‌ها موفق شدند از پناهندگان به بااستعدادها تبدیل شوند.

برخلاف زمانی که مخفیانه زندگی می‌کردند، آنها خود را می‌شستند، بدون اینکه سختگیر باشند غذا می‌خوردند و بدن خود را از طریق مبارزه با هیولاها آموزش می‌دادند، بنابراین زیبایی ذاتی آنها شروع به آشکار شدن کرد.

اگر ایل‌هان آنها را به زمین می‌برد، دست هالیوود را از پشت می‌بستند. با این حال، شاید زیباترین فرد، نایونا، همچنان بتواند مقابل الف‌ها پیروز شود.

لبخندهای نادرشان برگشته بود و بدون اینکه نیاز باشد ایل‌هان چیزی بگوید، شروع به شکار هیولاها در رده‌ی خود کردند. الف‌های رده یک نیز به سرعت تا رده دوم پیش رفتند و استعدادهای خود را نشان دادند.

آهنگرها با توانایی اندکی که داشتند تعمیر و ساخت تجهیزات را شروع کردند و سکونتگاه‌ها با گذشت روزها مستحکم تر شدند. سهم غذاهای ذخیره شده افزایش یافت و به همین خاطر، مهارت آشپزها افزایش یافت.

«خوبه.»

همان زمان ایل‌هان بالاخره تصمیم گرفت برود. تقریبا ۳ برابر بیشتر از آنچه قصد داشت مانده بود، اما دیگر نیازی به ماندن ندید.

حالا که پایه و اساس آنها اینقدر مستحکم بود، دیگر نیاز نبود از دارو محافظت کند.

«دارم میرم خونه.»

«اعلی‌حضرت!؟»

سعی کرد بعد از گفتن همان یک جمله‌ی مبهم آنها را ترک کند، اما الف‌ها غوغا کرد.

وقتی فهمیدند ایل‌هان شوخی نمی‌کند، عده‌ای بودند که زمین افتادند و گریه کردند، عده‌ای در حالی که پاهای ایل‌هان را می‌گرفتند گریه می‌کردند و عده‌ای سر جایشان اشک می‌ریختند... همه‌شان گریه می‌کردند!

«چرا باید مارو رها کنی! کار اشتباهی انجام دادیم؟»

«از همون اول قصدداشتم برم!»

«اما!»

«اعلی‌‌حضرتتتتت!»

به نظر می‌رسید که الف‌ها وقتی به چیزی عادت می‌کردند، لجباز می‌شدند و ایل‌هان از این واقعیت خبر نداشت.

در ابتدا فقط «شما می‌تونید امپراتور ما باشید» بود، اما اکنون که ۲۰ روز با آنها کار می‌کرد، اعتقاد و ایمان آنها به او زیاد شده بود.

[و نتیجه، دریای اشکیه که اینجا داریم.]

«اگه می‌دونستی باید از همون اول بهم می‌گفتی!»

[نمی‌دوستم. همه الف‌ها اینطوری نیستن. و راستش این بچه‌ها عجیب غریبن.]

«*هق‌هق*، اعلی‌‌حضرتتتت!»

«منو هم ببر!»

«اعلی‌حضرت!»

«این بچه‌ها دارن سمفونیِ "اعلی ‌حضرت" رو می‌نوازن.»

اگر کینه، دشمنی یا سوءظن بود، انجام کار برای او آسان‌تر می‌شد. چون نمی‌توانست به غیر از پدر و مادرش به هیچ کس دیگری تکیه کند و باور داشته باشد.

به همین دلیل بود که در برابر خیانت رتا آماده بود و به سرعت افکار درونی دیگران را می‌دید.

«اعلی‌حضرت، نه!»

«اعلی‌حضرتتتتت!»

با این حال، این وضعیت، تجربه دریافت عشق پاک از مردم، برای او تازگی داشت. هرگز چنین چیزی دریافت نکرده بود، بنابراین نه می‌دانست چطور و نه می‌دانست چه کاری انجام دهد.

اگر می‌گفت ناخوشایند است، دروغ بود. با این حال بیشتر از هر چیزی ترسیده بود.

- این عشق واقعیه؟ یا دارن فریبم میدن چون مثل رتا ازم چیزی می‌خوان؟

با شروع این سوءظن ها، می‌ترسید که این عشق ممکن است ناپدید یا تغییر کند، بنابراین فقط می‌خواست رهایش کند.

ایل‌هان می‌خواست فرار کند. در آن صورت، نیازی نبود به آنها شک کند یا بترسد که مبادا در آینده احساساتشان تغییر کند.

اما، این فکر که نمی‌تواند آنها را اینطور ترک کند او را عقب نگه می‌داشت. اگر بعد از این همه بدون اینکه چیزی بگوید فرار می‌کرد، برای الف‌ها خیلی متاسف می‌شد.

اینطور نبود که ایل‌هان با فکر به اینکه سیم سیتی را بازی می‌کند ۲۰ روز از آنها مراقبت کرده باشد.

«من باید برم.»

پس ایل‌هان با الف‌ها صادقانه صحبت کرد.

«این مکان خطرناکه، اما سرزمین من، زمین، در خطر کمتری نیست.»

او ونگارد را راه اندازی کرد و قدرت جنگی چندین صنف را افزایش داد. مردم زمین قطعا قوی تر شده بودند.

با این حال همچنان نگران بود. اگر بهانه تثبیت دارو را نداشت، منصب امپراتور الف‌ها را حتی اگر موقتی بود، دریافت نمی‌کرد.

کتاب‌های تصادفی