فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 146

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۴۵

«ارتش شیطان نابودگر به ما گفت: ارتباط با زمین قطع نمی‌شه و حتی جهان‌های بیشتری بعداً به زمین متصل میشن! زمین در مرکز میدان‌های جنگ قرار می‌گیره و موجودات بی‌شماری برای فتح سرزمین عرفان میان!»

کمی شبیه پیش نمایش یک بازی بود.

«به همین خاطر، به یه ارتش نیاز داری. ارتشی که پشتت رو نگه داره و بتونی بهش اعتماد کنی. ما با اون قدرتمند خواهیم شد!»

«در نتیجه، می‌خواین بهتون رحم کنم.»

«بله.»

شاهدخت بلافاصله زانو زد. فلِمیر حتی در حالی که از عصبانیت می‌لرزید، گرگ‌های سیاه را جمع کرد تا اگر قرمزها حمله کردند ازآنها محافظت کنند.

«هوم.»

ایل‌هان دوباره انگشتانش را تکان داد و دوباره فقط گرگ‌های سرخ را کشت، از درون کاملاً درگیر بود.

- درسته که اگه از مهارت حکم‌ران استفاده کنم این دختره نمی‌تونه به من خیانت کنه. اما، یه خانواده سلطنتی نژادگرگ اونقدر اهمیت داره که باعث بشه بقیه هم دنبالم بیان؟ آیا نمی‌تونن شخص دیگه‌ای رو به عنوان خانواده سلطنتی اعلام کنن و به هر حال از پشت به من خنجر بزنن؟

«نژادگرگ در محور خاندان سلطنتی متمرکز شده. بدون نیروی ویژه غسل حاوی خون سلطنتی، نژادگرگ نمی‌تونن برکت ماه رو به دست بیارن. این هم دلیلیه که ارتش شیطان نابودگر سعی کرد بدون کشتنم منو بگیره. بدون من، نژادگرگ منقرض میشه.»

شاهدخت طوری توضیح داد که انگار ذهنش را خوانده بود. ادامه داد:

«من تنها بازمانده خاندان سلطنتی هستم. نه، اگه منو تحت حاکمیت خودت قرار بدی و از من سوال بپرسی، چاره‌ای جز پاسخ دادن به حقیقت نخواهم داشت، بنابراین در اون صورت فهمیدن آسون‌تر میشه.»

«واقعا درمونده‌ای.»

«می‌خوام زنده بمونم. همچنین، می‌خوام اجازه بدم اونا هم زنده بمونن.»

ایل‌هان می‌توانست احساس کند که شاهدخت دروغ نمی‌گوید. بله، از آنجایی که حقیقت بود، خنده‌آورتر بود. با خنده نفسی بیرون داد.

«برای همین باید به این فکر می‌کردی که پاتو کجا می‌ذاری.»

شاهدخت لبش را گاز گرفت. وقتی لحظه‌ای به فلِمیر نگاه کرد، او فقط سرش را با خجالت پایین انداخت. ایل‌هان اکنون می‌دانست که دقیقاً چه کسی پشت نقشه حمله به زمین بود، اما از آنجایی که شاهدخت باید تایید نهایی را می‌داد، هیچ برنامه‌ای برای رها کردن او نداشت.

«هیچ بهونه‌ای نمیارم. فقط می‌خوام بفهمی که ما عاجزیم. اگه به حرفم گوش کنی، اگر منو به عنوان زیردستت بپذیری، هر کاری برات انجام میدم. حتی اگر لیسیدن چکمه‌هات باشه.»

«نه، کثیفه پس نه.»

«اگر اینطوره! پس-»

ایل‌هان کمی فکر کرد و از ارتا پرسید: «به نظرت باید چی کار کنم؟»

[.......با فکر کردن به این که یه یک زن جدید قراره بهت بچسبه، احساس خوبی ندارم.]

«......ها؟»

[ا، اصلاً هیچی! اگر می‌تونی به ارتش هیولاهای عظیمی مثل اینا حکومت کنی، بکن. فقط در صورتی که بتونی اونا رو کاملاً تحت سلطه خودت دربیاری. آره.]

فرشتگان اطراف او این روزها رفتار عجیبی داشتند، دقیقا چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟ ایل‌هان در حالی که سرش را کج می‌کرد و گوشش را می‌خاراند سرش را تکان داد. سپس یک بار دیگر انگشتانش را تکان داد.

«کوااااااا!»

«کواااااااگ»

بیش از ۴۰۰ نیزه استخوان اژدها. پس از صدها پرتاب علیرغم پایان دادن به زندگی تمام گرگ‌های سرخ در این سرزمین، کوچکترین ترکی نخوردند.

حداقل در این دنیا، در کیورا، نژادگرگ که متعلق به ارتش شیطان نابودگر بود دیگر وجود نداشت. خوب، حداقل در میان کسانی که در این جنگ شرکت کردند.

«خیلی خب.»

از نظر احساسی، هرگز نمی‌توانست این را بپذیرد، اما ایل‌هان، احمقی نبود که همه تصمیمات را بر اساس احساساتش بگیرد.

ایل‌هان تنها بود، پس عزم و اطمینان داشت که در هر کجا و همه جا زنده بماند، اما اگر همه مردم زمین بمیرند و ایل‌هان تنها بماند، دیگر کسی وجود نخواهد داشت که با آنها سنگ کاغذ قیچی بازی کند. مگر نه؟ البته، از اول کسی نبود که با او بازی کند ولی باز هم!

«پیشنهادت رو می‌پذیرم.»

«خیلی ممنونم!»

«لعنتی.»

در حالی که شاهدخت از شدت شکرگزاری کردن سرش را به زمین می‌کوبید، فلِمیر از احساسات پیچیده‌اش اخم کرده بود. از این رو، به نظر می‌رسید که شاهدخت دروغ نمی‌گفت.

«پس لطفاً، فوراً منو تابع کن!»

«اما صبر کن فکر نکنم جای اضافی داشته باشم-»

ایل‌هان اطلاعات وضعیت خود و مهارت حکم‌ران را بررسی کرد و با تعجب متوجه شد که سطح آن قبلاً به ۱۳ رسیده بود. دلیلش هم ساده بود. به نظر می‌رسید که یومیر و الف‌ها به شدت در حال غوغا هستند و به همین دلیل سطح مهارت او به سرعت افزایش میافت.

فضای زیادی داشت.

«خیلی خب. پس عجله کنیم.»

«بله!»

ایل‌هان با دراز کردن دستش، مهارت حکم‌ران را فعال کرد. به نظر می‌رسید فلِمیر می‌خواهد به هر قیمتی شده جلوی آن را بگیرد. در حالی که ایل‌هان فکر می‌کرد فلمیر اصلاً برای بازیگری ساخته نشده، با مهارت حکمران با خیال راحت شاهدخت را زیردست خود کرد.

[گرگ ماه، آریسیا، تابع تو شده است. سرعت رشد آریسیا شتاب می‌گیرد. شما هم اکنون می‌توانید وضعیت آریسیا را مشاهده کنید.]

قصد نداشت او را بزرگ کند، اما باز هم وضعیت او را باز کرد، تا مطمئن شود دروغ نگفته بود. به نظر می‌رسید که او شاهدخت نژادگرگ‌ها بود باشد. یکی از القاب او "برکت الهه ماه" بود.

«سطح ۸۵. ضعیف نیستی.»

«مدت زیادی نگذشته از وقتی بانو-»

« فلِمیر جلوی ارباب، بانو صدام نکن.»

«چشم!»

ایل‌هان می‌خواست بگوید خطاب‌کردن یکدیگر با القاب خسته‌کننده است، اما به این نتیجه رسید که اصلاً مهم نیست، زیرا دو گرگ بسیار جدی به نظر می‌رسند. به طور دقیق‌تر، حوصله دخالت کردن نداشت.

حالا که او را تابع خود کرده بود، اگر چیزی قرار بود متفاوت شود، رفتار گرگ‌های سیاه زنده مانده بود. گرگ‌ها با وجود اینکه هنوز بقایای ترس و دشمنی نسبت به ایل‌هان داشتند، همچنان زانو زده بودند و ادای احترام می‌کردند.

ادای احترام نزدیک به ده هزار گرگ به او احساس بدی نمی‌داد. به جلب توجه عادت نداشت، اما این مهم نبود، زیرا همه سرهایشان را به سمت او پایین انداخته بودند. ایل‌هان با رضایت به اطراف نگاه کرد. هیچ گرگ قرمزی نمی‌دید.

«پس سریع بریم تمیزکاری کنیم.»

«بله ارباب.»

کتاب‌های تصادفی