فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 157

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۵۶

ایل‌هان بالاخره فهمید. پس منظورش این بود که باید بدون نام خانوادگی همدیگر را صدا کنند؟ با اینکه یک سال از آشنایی آنها نگذشته بود! آدم‌های اجتماعی روش ارتباطی واقعا ترسناکی داشتند!

با این حال، راستش، احساس خوشحالی می‌کرد، نه، واقعاً خوشحال بود. کسی جز پدر و مادرش و لیرا نبودند که او را بدون نام خانوادگی صدا می‌زدند.

-همکار. این کلمه‌ایه که قبلاً استفاده نکرده بودم.

آیا کسی در دنیا وجود داشت که به این دلیل که می‌خواست با خودش باشد به "تنها" تبدیل شود؟ البته، وقتی کسی با افراد زیادی در اطرافش زندگی کند، لحظاتی وجود خواهد داشت که می‌خواهد تنها باشد، اما هیچ‌کس دوست ندارد تا آخر عمر تنها باشد.

از آنجایی که ایل‌هان تمام عمر خود را تنها گذرانده بود، موقعیت خاصی داشت. می‌توان آن را یک مورد بی‌نظیر درمورد ایل‌هان دانست.

اما تا امروز اینطور بود. حالا شخصی کنارش بود که ایل‌هان را همکارش می‌دانست.

وجود افرادی که برداشت‌های خوبی از او داشتند، جدا از بحث اعتماد یا عدم‌اعتماد، واقعاً برایش خوشحال کننده بود.

البته ایل‌هان بیهوده تنها نبود و اگر غریبه یا شخصی که از او متنفر بود بدون نام خانوادگی او را صدا می‌زد، بدش می‌آمد.

«خوبه. اگه اینطوره...... از این به بعد باید خانم میرا صدات کنم؟»

«بله آقای ایل‌هان. لطفا در آینده مراقبم باش.»

وقتی پاسخ می‌داد چهره‌ی کانگ میرا به طرز واضحی روشن تر شد. نگران بود تا آخرش همه چیز فقط سلام و احوالپرسی باشد ولی او فقط خودش بود!

ایل‌هان دست دراز شده‌اش را گرفت و به آرامی لبخند زد. این یک لبخند از ته دل بود.

«خانم میرا، هر بار چیز جدیدی به من میدی. ممنونم.»

با شنیدن این حرف، قلب کانگ میرا یک بار، بلند تپید.

حمله‌ی ناگهانی ایل هان! همانطور که از یک خدای مرگ انتظار می‌رفت؛ هرچند در حالت پنهان‌کاری نبود. مشکل این بود که طرف مقابلش از آن آگاه نبود.

«این برای من هم صدق می‌کنه. پس، اوه، آره من هم به لطف آقای ایل‌هان چیزای زیادی یاد گرفتم. اگه، لطفا، آه، منو ببخشید.»

او که از حمله‌ی غیرمنتظره ایل هان بهت زده بود، در حین پاسخ دادن، کمی من‌من کرد و بدون اینکه حتی به عقب نگاه کند وارد آسانسور شد. با این حال، ایل‌هان که از به دست آوردن متحد دیگری که می‌توانست با نامش صدایش کند، احساس رضایت می‌کرد، از این بابت ناراحت نشد.

«خب پس. بریم غذا بخوریم.»

«اون نونا خوشگله!»

«در مقایسه با لیرا، کی زیباتره؟»

«لیرا-نونا!»

پدر و پسر که با صدای بلند صحبت می‌کردند از اتاق خارج شدند. در همین حین، کانگ ‌میرا که داخل آسانسور به سمت طبقه ۱ می‌رفت، در حالی که مشتش را روی سینه‌اش می‌گرفت، زمزمه می‌کرد:

«جلوشو گرفتم. این خوبه.»

سپس در حالی که به کلمات قبلی ایل‌هان فکر می‌کرد سرخ شد و دوباره سرش را تکان داد.

«تجارت، این یک تجارته. معامله زندگی همدیگه....... احساسات، فقط سوء تفاهم هستن. "احساس" من فقط تحسینه و عشق فقط سوءتفاهمه... ضربان قلب فقط به خاطر آریتمی قلبه.»

خودش بسیار جدی بود، اما تک گویی‌اش به اندازه‌ای خوب بود که میشد با آن آهنگ ساخت. با این حال، کسی در اطرافش نبود که سوءتفاهم او را برطرف کند. حتی اگر کسی بود، واقعاً نمی‌توانست کمک چندانی کند.

چهار روز از آن روز گذشت. سطح یومیر در آن زمان به ۶۵ رسید، و الف‌ها مهارت‌های تکه کردن خود را به سطح ۶۵ رساندند. علاوه بر این، فیریا از سطح ۷۶ برای تکه ‌تکه کردن گذشته بود، بنابراین آماده بود سراغ بقایای رده چهارم برود.

«بالاخره تموم شد.»

«واقعاً تموم شد؟»

«آه، اعلی‌حضرت واقعاً شگفت انگیزه. حالا که از تکه ‌تکه کردن آگاه شدم، از هیچی نمی‌ترسم!»

«جیرل، تو روشن فکر نیستی.»

کارگاه زیرزمینی. ایل‌هان پس از جستجوی موجودی تأیید کرد که هیچ جسد هیولایی در کیفش وجود ندارد.

البته مدت‌ها بود که گرگ‌های رده چهارم را برچیده بود. او ۶ جسد به دست آورده بود، اما تنها یکی از آنها یک سنگ جادویی تولید کرد. خب باز هم درصد بالاتری از اژدها بود.

یک جسد، داخل انبارش بود، اما آن مادر یومیر، لسینا بود. ایل‌هان قصد داشت وقتی یومیر کمی بیشتر بالغ شد آن را بسوزاند.

«بچه‌ها تا الان خیلی زحمت کشیدید.»

«به هیچ وجه اعلی‌حضرت. اگر کار بیشتری بهمون بدید، با کمال میل-!»

«خیلی خوبه، اول استراحت کنین. به محض اینکه آماده شدم، مانع رو فعال می‌کنم.»

«بله!»

ایل‌هان گوشت اژدها و گوشت گرگ را در سطلی که با خون اژدهای رده سوم پر شده بود، گذاشت. از آنجایی که می‌خواست خود را با گوشت اژدها سیر کند، در حال امتحان کردن بود.

هیچ اعتمادی به موفقیت نداشت، اما زمان زیادی داشت. ایل‌هان مطمئن بود که اگر خون و گوشت و ترکیبی از این دو را تغییر دهد، دستور غذایش بهتر می‌شود.

«به نظر خوشمزه میاد.»

یومیر در آغو&ش لیرا آب دهانش پایین می‌ریخت و به سطل نگاه می‌کرد. به او نگفتند که گوشت اژدها در سطل است. به این ترتیب، ایل‌هان برنامه ریخت که در طول دو ماه، هیچ‌یک از گوشت‌ها را خارج نکند. نژاداژدها....... خوب می‌ماندند.

«وقتی دستور غذا کامل شد، بهت اینقدر گوشت میدم که شکمت بترکه.»

«آره!»

[این واقعا کارگاه شلوغ پلوغیه. نمی‌تونی حداقل اون سطل رو کنار بذاری؟]

«نه، این مهمترینه.»

ایل‌هان با رد درخواست سپیرا، سطل را پس از پرکردن از خون و گوشت کنار زد و یک تکه فلز واقعاً بزرگ از طرف دیگر بیرون آورد.

آن آیتم ابزاری بود که برای آموزش نیزه‌ی جدا کننده‌ی کیهان استفاده می‌شد. سپیرا در مورد اینکه آن تکه فلز را کجا قرار دهد غر میزد و حتی قصد داشت برنامه را قطع کرد.

[باید حداقل ۲۴ ساعت نیزه تمرین کنی.]

«می‌دونم.»

سپس ابزارهای فلزکاری خود، از جمله سندان و چکش را صیقل داد و به چند رده دوم غذا داد. سنگ جادویی رده دوم در موجودی، به آن قدرت بیشتری می‌داد. در ادامه با مطالعه صفحه اصلی ونگارد، اطلاعات مربوط به تجهیزاتی را که باید در داخل مانع بسازد، چک کرد و در نهایت، مقدمات انجام شد.

«درسته؟ چیزی رو از دست دادم؟»

[صبر کن، ایل‌هان. یه نفرداره سعی می‌کنه وارد کارگاه بشه.]

این گزارش ارتا بود. هر کسی نمی‌توانست وارد کارگاه زیرزمینی شود، پس چه کسی؟ ایل‌هان پاسخ داد:

«فقط باید بیرونش کنی.»

[اما... اون متحدمونه......؟]

در حالی که فرشتگان و انسان، سرشان را کج کردند، در کارگاه باز شد و شخصی وارد شد.

موهای بلند فرفری سیاه و گوش‌های گرگی که بین آنها تکان می‌خورد. اندامی مسحورکننده که در تضاد با چهره جوانش بود. او کسی نبود جز آریسیا.

«ارباب، من بعد از تموم کردن کارهایی که باید انجام می‌دادم، برگشتم. از الان به بعد در کنار شما خدمت می‌کنم.»

زمان‌بندی او واقعاً عالی بود، انگار پیش‌بینی کرده بود که اکنون مانع فعال میشد! آیا این دخترک مهارت پیشگویی هم داشت؟

ایل‌هان در حالی که به چیزهای مزخرفی فکر می‌کرد، لحظه‌ای چشمانش را ریز کرد، اما به هر حال خنده‌اش گرفت.

«باشه، بد نیست.»

«چی؟»

آریسیا با گیجی سرش را کج کرد، اما ایل‌هان اهمیتی نداد و ساعت شنی را فعال کرد.

به مدت دو ماه، خودش آن را تجربه می‌کرد.

کتاب‌های تصادفی