فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 199

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
فصل ۱۹۸   در واقع این خوش‌شانسی بزرگ بود که آن‌ها قبل از دومین دگرگونی عظیم زمین، رشد کردند. اما هیچکس نمی‌توانست پاسخ دهد که چرا جریان زمان در آن جهان عجیب بود. [واقعاً اینطور فکر می‌کنی؟ فکر نمی‌کنی ممکنه به این ربط داشته باشه که تو این موضوع رو فقط یه اتفاق می‌دونی، ایل‌هان؟] (لیرا) با اینکه ایل‌هان انتظار چنین واکنشی را داشت، آه عمیقی کشید. هزار سال تنها روی زمین رنج کشیدن به اندازه کافی آزاردهنده بود، اما اگر آن اتفاق به خاطر او افتاده بود، احساس بدی به او دست می‌داد! «نگو که فکر می‌کنی من به ربطی بهش دارم؟» [اما خیلی شبیه‌تر از این هستن که تصادفی باشه......] بله، کمی مشکوک بود. آیا دوره انصراف ایل‌هان ۱۰۰ برابر دوره مورد نظرشان نبود؟ ۱۰ سال به ۱۰۰۰ سال؛ ده روز به ۱۰۰۰ روز... این نسبت بسیار دقیقی بود که نمی‌شد آن را تصادفی دانست! [جز اینکه توی خانوادت قدرتی متعالی وجود داشته باشه؟] (لیرا) [به جای قدرت، ممکنه آمارهای پنهان اونا به زمین متصل باشه تا تغییری ایجاد کنه.] (سپیرا) [می‌دونستم...... هیچ راهی وجود نداره که ایل‌هان یه انسان معمولی باشه وقتی عنوانی در سطح کیهانی داره.] (ارتا) «حتی اگه اینطور بهم نگاه کنی، جوابی نمی‌گیری. و ارتا، بعداً باهام به پشت بوم بیا.» لیرا هزاره فراموش شده را تنها به عنوان یک خطای ناشناخته توصیف کرد و ایل‌هان که در آن هزار سال مشغول زندگی بود، چندان به آن توجه نکرد. حتی اگر این کار را می‌کرد، هیچ چیز تغییر نمی‌کرد. با این حال، یومیر، که از مانای ایل‌هان به دنیا آمد، در نهایت در یک دنیای متروک به دام افتاد. اگر او درچیزی با ایل‌هان فرق داشت، این بود که با یارانش همراه بود و اسناد آکاشیک به آن‌ها وصل بود. او پس از گذراندن هزار روز، بازگشت و تنها ده روز از آن زمان بر روی زمین گذشته بود. با نگاهی جداگانه به این دو واقعه، می‌توان گفت تصادفی بود که می‌توانست در مقیاس چند وجهی اتفاق بیفتد، اما با اتصال ایل‌هان و یومیر، داستان در هم پیچیده می‌شد. [چی می‌شه اگه اون خطای ناشناخته مربوط به آمار ایل‌هان باشه؟] (لیرا) [چیزی به اسم "چه می‌شد اگه" وجود نداره. گروه‌های دیگه ایل‌هان رو زنده می‌خوان.] (ارتا) [این چیز خوبیه چون حالا موقعیت ایل‌هان امن‌تره!] (لیرا) «توی دهن ببر موندن خیلی امن‌تر از وضعیت فعلیِ منه!» با این حال، نمونه‌های کمی وجود داشت که ثابت کند ایل‌هان به این موضوع ارتباط داشت. در آن لحظه لیرا کف دست‌هایش را به هم کوبید و گفت: [پس فقط می‌تونی نمونه‌ها رو افزایش بدی، نمی‌شه؟ ایل‌هان می‌توانی بچه‌دار بشی!] (لیرا) [من می‌رم برای راست.] (سپیرا) [من چپ رو می‌گیرم.] (ارتا) سپیرا و ارتا لیرا را مجبور کردند که زانو بزند و تسلیم شود، لیرا با ناامیدی، به بدنش پیچ و تاب داد و گفت: [چطوره، یه ایده هوشمندانه، نه؟] ارتا نگران این شد که اگر سریع‌تر ایل‌هان را به وجودی برتر تبدیل نکنند، این دختر احمق ممکن است مرتکب تابو شود. [ایل‌هان، این خنگ رو می‌ندازم توی سطل بازیافت. در ضمن، لطفاً مطمئن شو که چیزی مشابه برای والدینت اتفاق افتاده یا نه. خوبه که یکم سرنخ به دست بیاریم.] (ارتا) «آره، لطفاً به خوبی بازیافتش کنین.» «من هم می‌خوام بابابزرگ و مامان‌بزرگ رو ببینم!» «باشه، بیا این کارو انجام بدیم.» ایل‌هان نگاهی به کانگ میرا و نایونا که با الف‌ها پینگ پنگ بازی می‌کردند انداخت و به این فکر کرد که کی از اینجا می‌روند چون از آمدنشان سه روز گذشته بود. بعد از اینکه پنهان‌کاری را فعال کرد، چند تکان بال‌هایش کافی بود تا به خانه برسد. پدر و مادرش هر دو در خانه بودند و ایل‌هان با یومیر که در مقابلش بود وارد شد. هرچند ایل‌هان مجبورش نکرده بود، یومیر درحالی که از در جلویی داخل می‌شد، فریاد زد: «بابابزرگ، مامان‌بزرگ. سلام!» «ایل‌هان، تو اینجایی..... اوه؟» «ایل‌هان نیست!؟» زمان زیادی طول کشید تا این خانه که به دلیل ظاهر شدن ناگهانی یک کودک ۱۱ ساله به هم ریخته بود، آرام شود. یو یونگ‌هان، پدر ایل‌هان، پس از مدتی تماشا کردن، گفت: «من در مورد جوجه‌کشی با مانا یا همچین چیزی مطمئن نیستم، اما پسرت خوبه. اون مراقبته. البته نسبت به تو خیلی خوش تیپ‌تره.» ایل‌هان با لبخند اضافه کرد: «نوه‌ی تو هم هست.» «و مادر بچه؟» این سؤال مادرش، کیم یه‌سول بود. ایل‌هان صادقانه جواب داد: «قبل از تولدش درگذشت. بالاخره اژدهایان از تخم‌ها متولد می‌شن.» «اوه پسرم، تو بیوه شدی. تنها نیستی میر؟» «خوبم، چون بابا هست. و نوناهای خوشگل هم هستن!» «اوهو؟ نوناهای خوشگل؟ میر، در موردشون بیشتر توضیح نمی‌دی؟» کیم یه‌سول با لبخندی روشن اصرار کرد. برخلاف یونگ‌هان که به دلیل این وضعیت غیرواقعی دچار وحشت جزئی شده بود، او بسیار متفاوت بود. علاوه بر این، به نظر می‌رسید که بعد از این همه مدت جوان‌تر شده بود. حالا مطمئن بود بر خلاف پدرش که در رده ۱ گیر کرده بود، مادرش یک سطح بالا رفته بود! و شاید، در حال حاضر حداقل رده دوم بود. رده دوم در آن لحظه متعلق به ۳ درصد برتر بشریت بود. با اینکه قبلاً به این فکر می‌کرد، اما اگر استعدادی داشت، شاید از مادرش به ارث رسیده بود؟ پس شاید مادرش...؟ ایل‌هان با حالتی مضطرب از او پرسید: «مامان، آیا اتفاق خاصی توی این ۱۰ سالی که در یائومین گذروندی رخ نداد؟» «یا اومین؟ آه، اوه.» کیم یه‌سول قبل از خندیدن سرش را کج کرد. «خب، اصلاً اتفاقی نیفتاد. هرچند برعکس سنم خیلی خوب موندم!» به نظر می‌رسد که او منظور ایل‌هان را اشتباه گرفته بود. یونگ‌هان به او خندید. «منظورت از "خوب" چیه؟ تو یه پیرزنی.» «هی، وقتی می‌رم بیرون همه حداقل ۲۰ سال از تو جوون‌تر به نظر می‌رسن. مردم در مورد تو بد می‌گن، نه من.» «اوه، درست می‌گه، بابا. لطفاً حتی وقتی به خودت سخت نمی‌گیری سطحت رو بالا ببر.» «هیچ امنیتی درمورد افزایش سطح وجود نداره، پسر.» انگار مادرش نیست. و از ظاهر پدرش، به نظر می‌رسد که او هم نباشد. بله حتما. محور زمان پیچ خورده در دنیای به دام افتاده برای ایل‌هان و یومیر صرفاً تصادفی بود. هیچ راهی وجود نداشت که چنین آماری در درون شخصی که حتی نمی‌توانست از مانا استفاده کند پنهان شود. «فو.» در حالی که نگرانی‌هایش درحد همان نگرانی باقی ماندند، نفس راحتی کشید. او هیچوقت شک نکرد که به خاطر آن هزار سال روی زمین اینقدر قوی شد، اما صحبت کردن در مورد آن با لبخندی ملایم هرگز جالب نبود. اگر پدر و مادرش چنین دردی می‌کشیدند، ایل‌هان هم آزار می‌دید. حالا که خیالش راحت شد، گرسنه شد. چون ایل‌هان نمی‌توانست به خانه برگردد و غذا بخورد، چنان قاطعانه دهان باز کرد که انگار پولی به آن‌ها قرض داده بود. این امتیاز پسر بودن است. «مامان، غذا.» «غذا! غذا!» گرچه از بیرون ۱۱ ساله به نظر می‌رسید، میر هنوز ۱ ساله بود... نه، ۳ ساله. وقتی او خندان از ایل‌هان تقلید کرد، کیم یه‌سول با لبخندی رضایت‌آمیز ایستاد. «باشه یه ضیافت درست می‌کنم پس تا دلتون می‌خواد بخورین.» در حالی که به سمت آشپزخانه حرکت می‌کرد، برگشت و پرسید: «پس؟ عروس‌های داوطلب من بین اون نوناهای خوشگل کیا هستن؟ با چند تا نامزد اصلا مشکل ندارم.» ایل‌هان فریاد زد: «همچین چیزی وجود نداره!» با اینکه چهره شخصی از ذهنش گذشت، ایل‌هان حقیقت را انکار کرد و با اطمینان گفت: «هیچ زنی توی این دنیا نیست که با پسرت ازدواج کنه!» «داری لاف می‌زنی؟ پس برو اینو به همه بگو!» -حالا چطور می‌تونم برای این پسر عروسی بگیرم؟ کیم یه‌سول که به سمت آشپزخانه می‌رفت در مورد آینده پسرش فکر کرد.  

کتاب‌های تصادفی