فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 15

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۴

من می‌سازمشون (۱)

[اینا هم مثل تو مأمورن.]

«انتظار همچین چیزی رو نداشتم.»

گروه ۵ نفره از مردان و زنانی که مبازره‌ی ایل‌هان دیدن جا خوردن. سربازا به خودشون اومدن و رهبرشون که یه سرگرد بود، دو چَک به صورتش زد و به سربازا نگاه کرد.

«هیولا از بین رفته.»

«از بین رفته؟ مگه هیولای کلاس دو نبود؟»

مردی که شبیه رهبر گروه مأمورا بود، به اطراف نگاه کرد و ایل‌هان رو دید. تنها دلیل این که تونست ایل‌هان رو ببینه این بود که ایل‌هان داشت خرس رو تیکه‌تیکه می‌کرد.

«سانگ‌دائه‌ بالت؟»

«خودشه! ماسک مرد آهنین داره!»

«خودش تنهایی از پس خرس بر اومد؟ باورم نمی‌شه! چه جوری انقدر قوی شده؟!»

ایل‌هان وقتی که دید گروه داره پچ پچ می‌کنه، خوشش نیومد. ولی اینا هم مثل ایل‌هان یک هدف داشتن و اونم کشتن هیولا بود. اما لازم نبود که باهاشون برخوردی داشته باشه.

بهشون بی‌محلی کرد و مشغول کارش شد. تیکه تیکه کردن خرس خیلی زمان می‌برد و نباید وقتش رو از دست می‌داد...

وقتی که ایل‌هان به طرف خرس نگاه کرد دید لاشه‌ی خرس کوچیک‌تر شده. ایل‌هان شوکه شد. ارتا گفت: [مگه نمی‌دونی؟ این خرسه از جادوی بزرگ‌شدن استفاده کرده. هر چی بدنش بزرگ‌تر باشه قوی‌تر می‌شه.]

«چقدر باهوشن اینا...»

واقعیتش، ایل‌هان خوشحال شد که اندازه‌ی خرسه کوچیک‌تر شده چون نمی‌دونست از اون همه خز و پوست برای چی استفاده کنه. پس منتظر شد تا کاملاً کوچیک بشه و در آخر، وقتی که حدوداً به ۳ متر رسیده بود تیکه تیکش کرد.

«ه... هی......؟»

«خیلی قوی هستی! کار کلاس دومت رو گرفتی؟ یا سیاه‌چالی چیزی پیدا کردی؟»

«هی، وقتی کسی باهات حرف می‌زنه وظیفته جواب...»

برای ایل‌هانِ همیشه تنها، دوره شدن با آدمای معاشرتی خیلی عذاب‌آوره. به خاطر همین مأمورایی که اومدن دورش و با نیزش وَر می‌رفتن رو محل نمی‌ذاشت.

«بابا دلش نمی‌خواد با ما حرف بزنه. ول کن.»

«چیش، چه آدم بی‌خودیه.»

«حرف نزن. اتفاقاً خیلی باحاله. یه مأمور تنهاست.»

«چقدر سلیقه‌ی خانما عجیبه!!!»

یه چندبار دیگه هم می‌خواستن سر صحبت رو با ایل‌هان باز کنن ولی وقتی دیدن ایل‌هان محلشون نمی‌ذاره، دندون قروچه رفتن و ازش دور شدن.

«انگار دیگه اینجا کاری نداریم، پس بهتره بریم.»

«از یه منطقه‌ی دیگه درخواست کمک کردن، قبولش کنم؟»

«آره قبولش کن.»

از نظر ایل‌هان این آدما قدرت برقراری ارتباط خوبی داشتن. حالا اگر ایل‌هان بود حتی یه سلام و احوالپرسی درست و حسابیم نمی‌تونست انجام بده چون طرف مقابلش اصلاً نمی‌تونست ببینتش!

هنوز گروه قبلی نرفته بودن که چند نفر دیگه اومدن طرف ایل‌هان که مشغول تیکه تیکه کردن خرس بود. رهبر گروه ارتش بود که گفت «سانگ‌دائه‌ بالت؟». ایل‌هان وقتی که دیدش تعجب کرد.

«من دو ووجو هستم. این طور که به نظر میاد مأموریت اولم رو بهت باختم ولی مطمئن باش یه روز ازت جلو می‌زنم. اسمم رو فراموش نکن.»

«... بعد از این که از من جلو زدی، چکار می‌کنی؟»

ایل‌هان نمی‌خواست زیاد باهاش قاطی بشه ولی از طرفیم متوجه نمی‌شد منظور دو ووجو چیه. به خاطر همین مجبور شد ازش بپرسه.

دو ووجو که از جواب دادن ایل‌هان جا خرده بود، یه خرده مکث کرد ولی بعدش گفت: «زنده می‌مونم و نفس می‌کشم و سوابق آکاشیک تمام هستی رو به دست میارم! قدرتمون سطح‌بندی شده، پس هر چقدر بخواییم می‌تونیم با تلاش پیشرفت کنیم که یعنی آدم قوی‌تر همه چیز داره. در آینده من در بالاترین سطح قدرت قرار می‌گیرم.»

«...»

این بچگانه‌ترین دلیلی بود که ایل‌هان شنیده بود. ایل‌هان با خودش گفت: آخه چه جوری همچین دلیل مسخره‌ای باید داشته باشه. به خاطر همین اصلاً انگیزه‌ی جواب دادن بهش رو هم از دست داد و دوباره رفت سراغ کارش.

«ازم سؤال می‌پرسی و بعد بی‌محلی می‌کنی؟... هر طور راحتی، بازم همدیگه رو می‌بینیم.»

دو ووجو لباش رو گاز گرفت و با ناراحتی گروهش رو از اون جا برد.

احتمالاً وقتی که دو ووجو دید که ایل‌هان به تنهایی خرسه رو کشته، حس رقابتش تحریک شده بود. اما این صحبتاش فقط باعث ناراحتی ایل‌هان بود.

چون اولاً، ایل‌هان از کلمه‌ی «رقابت» خوشش نمی‌اومد و دوماً، چرا ایل‌هان باید شونه به شونه باهاشون مبارزه می‌کرد وقتی که تنها کسی که می‌تونست خرس رو از پا دربیاره ایل‌هان بود؟

رقابت اصلاً برای پیشرفت لازمه؟ اگه رقابت لازمه پس یعنی «مصمم بودن» وجود نداره؟ پس چرا اگه کسی مصمم باشه به تنهایی می‌تونه پیشرفت کنه؟

خود ایل‌هان هم سال‌ها به تنهایی واله تودو تمرین می‌کرد و کتاب می‌خوند چون مصمم بود. چرا باید یه نفر دیگه رو هم شریک می‌کرد؟!

حالا که ایل‌هان این همه مدت به تنهایی تمرین کرده و توانایی به دست آورده، می‌تونه بگه که این توانایی خودشه! چرا باید توانایی‌ها با هم مقایسه بشه تا خوب بودنش مشخص بشه؟!

اصلاً هدف مقایسه شدن توانایی و سطوح چیه؟!

چرا یه نفر باید با کسی مقایسه بشه وقتی که هنوز نتونسته توی بدن خودش تغییری ایجاد کنه؟ اگه دو ووجو می‌خواد پیشرفت کنه باید اول از خودش پیشه بگیره!

حتی بعد از هزار سال هم ایل‌هان به خودش اجازه نمیده که بگه من از کسی پیشه گرفتم! و حالا یه نفر میاد میگه که می‌خواد قوی‌ترین بشه؟ از بقیه بالاتر باشه؟ خیلی مسخرست!

و اینجوری ایل‌هان تمام این حرفا رو از روی عصبانیت توی دل خودش گفت.

[... ایل‌هان! یه خرده زیادی عصبی نشدی؟]

«نه، آرومم.»

با حرف ارتا، ایل‌هان به خودش برگشت و یه هوف کرد. جواب ارتا رو داد و کارش رو تموم کرد.

متأسفانه، خرس قهوه‌ای سنگ جادو نداشت ولی پوست با کیفیتی داشت. اگه خوب دباغی می‌شد، ایل‌هان می‌تونست ازش یه زرهی بسازه که اسلحه‌های انسانی‌ هم روش کارساز نباشن.

«ببخشید... آقای سانگ‌دائه بالت؟»

«نمی‌فروشمش.»

تا حالا کسی زیاد به ایل‌هان نزدیک نمی‌شد. اما رهبر نیروهای ارتش، هان یورانگ و بقیه‌ی عوامل دولتی و ارتشی که صحبت ایل‌هان و دو ووجو رو شنیده بودن، به آرومی نزدیک شدن.

«شما دنبال هیولاهایی با سطح و کلاس بالا برای شکار هستین؟ اگه این طوره ما می‌تونیم بهتون اطلاعات لازم رو بدیم.»

«فقط اطلاعات رو میدین و چیزی نمی‌خوایین؟»

«بله.»

و حالا ایل‌هانی که فقط می‌خواست کارش رو تموم کنه و بره، الان داره با یه نظامی که صدای دوستانه داره صحبت می‌کنه.

«ما می‌خواییم که با کمترین تلفات از این شرایط عبور کنیم. البته می‌خواییم که از شکار هم سهمی داشته باشیم ولی جون آدما برامون مهمتره. پس، اگر مایل باشید می‌تونم مکان هیولاهایی که ظاهر می‌شن رو براتون بفرستم...»

«...»

«البته با این که دولت داره در مورد استفاده از افرادی که مانا دارن توی یه گروه صحبت می‌کنه ولی من چشمم آب نمی‌خوره. قشنگ معلومه می‌خوان آدما رو اینجوری کنترل کنن. می‌دونم دلتون نمی‌خواد وارد ارتش یا نیروهای دولتی بشین به خاطر همین این پیشنهاد رو دادم... نظرتون چیه؟»

این یه پیشنهاد خوب بود. دولت یه طرح غیرواقعی داشت از کشور نشون می‌داد ولی این آقا از واقعیت حرف می‌زد تا بتونن این اوضاع رو کنترل کنن.

ایل‌هان مکث کرد ولی واقعاً پیشنهاد خوبی بود. به هر حال، هر جا که هیولا ظاهر بشه ارتش وارد عمل می‌شه، پس بهتره از ارتشیا اطلاعات بگیره و مستقیماً وارد عمل بشه تا توی اینترنت دنبال اطلاعات باشه.

«قبوله.»

«آخیش. ممنون از کمکتون.»

سرگرد یون داهان از ته دل آهی کشید و به ایل‌هان تعظیم کرد.

یون داهان واقعاً فرصت‌ها رو خوب شکار می‌کرد.

ایل‌هان تنها چند روز بعد از تغییرات بزرگ یه هیولای کلاس دو رو با سه ضربه کشته بود. ایل‌هان کسی بود که یون داهان نمی‌تونست باهاش در بیوفته و می‌دونست که قرار نیست ایل‌هان دست از کاراش برداره. شایدم نمی‌دونست ولی احتمالش رو می‌داد که ایل‌هان انقدر قوی بشه که بتونه از مانا استفاده کنه و نماینده‌ی کره بشه.

یون داهان در دنیاهای دیگه خیلی چیزا یاد گرفته بود. اون فهمیده بود که یه شخص می‌تونه از یه کشور هم قوی‌تر بشه و دیده بود که یه هیولا هم می‌تونه یه کشور رو نابود کنه.

به خاطر همین فهمیده بود با طرز فکر فعلی دولت و ارتش، کشور در خطره و به همین دلیل به ایل‌هان همچین پیشنهادی داد و خلاف دستورات عمل کرد که می‌گفتن به زور متوصل بشه.

کنترل قدرتی خطرناک ممکنه به همه آسیب بزنه. پس چرا باید همچین چیزی رو به زور نگه داشت؟ اگه بشه با حرف کسی رو راضی کرد که خیلی بهتره، درست مثل الان ایل‌هان و یون دا‌هان.

درسته که یون داهان نسبت به زیردستاش یه خرده خشنه ولی یه سرگرد باهوش هم بود. به خاطر رفتارش، ایل‌هان با ارتش برخورد جدی نکرد و تونستن با هم صحبت کنن.

فقط با صحبت کردن با ایل‌هان که قرار بود مبارز بزرگی بشه، یون دا‌هان خدمت بزرگی به کشور کرد.

البته ایل‌هان هم از نیت اصلی یون دا‌هان خبر داشت.

«لطفاً جلوی ارتش رو بگیرین چون خیلی دارن به آدما آسیب می‌زنن...»

«باشه.»

ایل‌هان استخونای خرس رو توی پوستش گذاشت و بلندشون کرد. به نگاهای سربازانی که با اشتیاق و ذوق، حسرت، ترس و غیره بهش نگاه می‌کردن بی‌محلی کرد و رفت. حالا که نیازی به اپلیکشن فلش نداشت براش عجیب بود.

[این مرده عمرش زیاده.]

«دلم نمی‌خواد مدام ببینمش. خیلی انتظاراتش ازم بالاست.»

[برای از بین بردن خود تخریبی تو باید چی کار کنیم؟... ولش کن. باید بریم یه جای دیگه. تندتر بدو!]

به خاطر همکاری با ارتش، توی اون روز ایل‌هان تونست سه دسته هیولا رو از بین ببره. هیچ کدوم از هیولاهایی که کشت قوی‌تر از گرگ و خرس نبودن و فقط یه سطح بالاتر رفت و رسید به سطح ۲۴.

ولی سود زیادی گیرش اومد. تمام چیزایی که از هیولاها رو به دست میاورد در ازای پول نقد به ارتش می‌فروخت به جزء سنگ جادو؛ چون چیزایی که از گرگ و خرس جمع کرده بود براش کفایت می‌کرد.

در نتیجه، الان پول خوبی تو دستش داشت که حدودا یک میلیارد وون یا ۷/۸ میلیون دلار آمریکا می‌شد.

«بعد از خرید لوازم کارگاهم بازم پول تو دستم هست! بریم باهاشون قرارداد ببندیم؟!»

[کار عاقلانه‌ای نیست که بعد از به دست آوردن این همه پول یه دفعه‌ای خرجش کنی. اگه باهاش ردیابیت کنن چی؟]

«خوب گفتی...»

[... ولی می‌تونم با جادو حافظه‌ی فروشنده رو برات پاک کنم تا تو رو یادش نیاد. اینو از طرف من به عنوان خدمات ویژه در نظر بگیر. سه سوته حلش می‌کنم.]

«عالیه!»

جادوی فرشته‌ها توی دنیا تکه.

وقتی ایل‌هان شب به خونه برگشت مامانش دعواش کرد که چرا توی این وضعیت خطرناک از خونه بیرون رفته. به غیر از این، همه چیز خوب پیش رفت. ایل‌هان با فکر این که فردا همه چیز بهتر پیش میره رفت که بخوابه.

فردا، خورشید طلوع کرد.

و دوباره همون متن سبز معروف برای تمام آدمای کره‌ی زمین پدیدار شد.

[ارتباط با دنیاهای دیگه دوباره برقرار می‌شود! از حالا به بعد، می‌توانید مأموریت‌هایی را انتخاب کرده و در ازای اتمام موفقیت‌آمیز آنها، پاداش در خوری در دنیایی که احضار می‌شوید بگیرید!]

و دوباره، ایل‌هان قرار بود روی کره‌ی زمین تنها بمونه.

یادداشت نویسنده:

افرادی هستن که مثل دو ووجو فکر می‌کنن.

افرادی دیگه‌ایم هستن که مثل یون دا‌هان فکر می‌کنن.

و ایل‌هانیم هست که مثل چیزی که توی این فصل براتون نوشتم فکر می‌کنه.

بهتره بگم که حرفای ایل‌هان در مورد پیشرفت رو جدی نگیرید! چون اینا فقط نظرات شخصی ایل‌هان هستن که از رقابت بدش میاد به دلیل این که دیگران همیشه اون رو نادیده می‌گیرن!

کتاب‌های تصادفی