همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 17
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۶
من میسازمشون (۳)
ایلهان فکر کرد اشتباه شنیده، به خاطر همین با نگرانی به ارتا نگاه کرد و دوباره پرسید: «...چکار کنم؟»
[سیاهچال بسازی.]
«زده به سرت؟... مگه غذاست که راحت بشه ساختش؟»
[اتفاقاً من خیلیم خوبم! الان دستور الهی رو بهت ابلاغ کردم! مأموریت داری در ساخت سیاهچال کمک کنی!]
ایلهان آهی کشید و ابروهاش رو بالا داد و گفت: «این مأموریت من نیست. برای فرشتههاست مگه نه؟»
[خوب... برای زمینه. هر چیزی مربوط به زمین باشه، به تو هم ربط داره.]
«با این حرفا میخوای گولم بزنی؟»
ارتا دیروز همه چیز رو به ایلهان گفته بود. گفته بود که سیاهچالهایی که خدا توی دنیاهای دیگه گذاشته درست کار نکردن و نتونستن هیولاها رو جذب کنن.
«آخه کاری که خدا هم نتونسته انجام بده رو من چه جوری انجام بدم؟»
[ما فکر میکنیم دلیل این که سیاهچالها کار نکردن، اینه که وقتی خدا زمان رو متوقف کرده، اکثر هیولاها در معرض قدرت خدا قرار گرفتن و نسبت بهش مصونیت پیدا کردن. در نتیجه، چون در سیاهچالها هم از قدرت خدا استفاده شده، تأثیری روشون نداره و بهش نزدیک نمیشن.]
«یعنی هر چیزی میشه باید بگین به خاطر توقف زمانه؟»
[آره دیگه!]
ارتا یه جوری با پررویی گفت «آره» که ایلهان هم برای یه لحظه حرفش رو قبول کرد.
[اما تو با وجود این که فقط یه انسانی، طی این هزار سال، به سطحی از آهنگری رسیدی که ما فرشتهها هم باورمون نمیشه. تنها مشکلی که هست اینه که نمیتونی مانا استفاده کنی ولی با مهارت ساخت به وسیلهی مانا کارمون راه میوفته... پس، تنها موجود روی زمین که میتونه به جای ما سیاهچال بسازه تویی.]
با این همه پاچهخواری الهی و بهشتی، تمام بدن ایلهان مور مورش شد و چشماش رو بیشتر تنگ کرد. غریزهی ایلهان به عنوان یه آدم همیشه تنها، بهش هشدار میداد که اینا میخوان ازت سوء استفاده کنن و این ارتا خانوم قراره که تا جون داری ازت کار بکشه!
«میخوای به زور کار بکنی تو پاچم مگه نه؟»
[اتفاقاً این کار به نفع همهست. اینجوری ما فرشتهها مأموریتمون رو انجام دادیم و تو هم مأموریتی بهت رسیده که در خور تواناییهات هست و یه پاداش عالی داره!]
«به عنوان یه کلاهبردار زبون خوبی داری. همه چی رو راحت میکنی تو پاچهی آدم.»
اگه ایلهان این کار رو انجام بده چی میشه؟
ایلهان فقط به خاطر به چالش کشیدن ذهنش و بالا بردن اعتماد به نفسش میتونه این کار رو انجام بده؟
در هر صورت به ایلهان نفع میرسه، درسته؟
ایلهان آروم از ارتا پرسید: «اگر قبول نکنم چی میشه؟»
[خدا یه سری سیاهچال دیگه درست میکنه. البته چون بازم از قدرت خدا توشونه، احتمال کار نکردنشون زیاده و آدما مجبور میشن توی محیط خشنتری زندگی کنن.]
«اگر من بسازمشون، هیولاها گیر میوفتن؟»
[احتمال گیر افتادن هیولاها توی سیاهچالی که تو میسازی، بیشتر از سیاهچالیه که خدا میسازه.]
«یه سؤال مهم دیگه!»
ایلهان به بدن خودش که قدرت خاصی نداشت یه نگاه کرد، بعد به کارگاهش نگاه کرد که فقط وسایل ابتدایی آهنگری توش بود و بعد به ارتا نگاه کرد که چشماش میدرخشیدن.
«اصلاً توانایی درست کردن سیاهچال رو دارم؟»
[البته. تنها چیزی که میخوایی طرح اولیه و مواد لازمه که ما داریم.]
ایلهان لبخندی زد.
«خوبه، پس قبوله.»
[عالیه، همین الان شروع میکنیم.]
ارتا یه دفعه از ناکجا، یه عالمه فلز ریخت کف زمین کارگاه.
یه تعداد تیکه فلز تصفیه شدهی «هارکانیوم» که رنگ سیاه شگفتانگیزی داشت، «فِسینوم» که رنگ قرمز و انرژی زیادی داشت رو برداشت. بعدش یه بطری که مایع آبی رنگی توش بود به نام «اِل هازرا» رو آورد. در آخر هم، چکش، اسکنه، سندان و این چیزا رو برداشت.
[این سه فلز از جهانهای سطح بالاتر هستن. اگر زمین هم دو سطح بره بالاتر این فلزات به مقادیر کم داخلش تشکیل میشه.]
«یعنی این آبیه هم فلزه؟ پس مثل جیوهست!»
[... چی میگی؟ میگم مثل اینا روی زمین نیست، اونوقت با جیوه مقایسش میکنی؟]
بعد، ارتا تعداد زیادی سنگ جادو آورد که نسبت به سنگ جادوی گرگ بزرگتر و درخشانتر بودن.
یعنی اینا سنگ جادوی موجودات سطح بالا بودن که ارتا ازشون حرف میزنه؟
ایلهان پرسید: «خواسته در ساخت وسیله با مانا خیلی مهمه، مگه نه؟ من که تجربهای توی ساخت سیاهچال ندارم. برات مهم نیست که این چیزای با ارزش رو بهم میدی تا باهاشون کار کنم؟»
[در روند ساخت سیاهچال، فرشتهها هم میان کمکت. واقعاً فکر کردی خودت تنهایی از پسش برمیایی؟]
«آره...»
آدمای تنها همیشه از ابتدا تا انتهای کار تنها هستن چون از ارتباط برقرار کردن و کار کردن با دیگران متنفرن! ایلهان هم میخواست همهی کارا رو تنهایی انجام بده، به خاطر همین وقتی ارتا گفت باید با فرشتهها همکاری کنه،تعجب کرد.
[به غیر این موادی که باید باهاش سیاهچال بسازی، بقیهی وسیلهها بهت قرض داده شدن و باید پسشون بدی. برای پاداش هم یه چیز دیگه دریافت میکنی.]
«برای پاداش این کیفه که همه چیز رو از توش درمیاری رو بهم بده!»
[این جادو و مانا میخواد.]
«لعنتی...»
و اینجوری طی یک روز دوبار عصبانی شد.
با این حال، وقتی که داشت سندانش رو با سندان جدید جایگزین میکرد، عصبانیتش خوابید. سندانی که ارتا داده بود برخلاف سندان خود ایلهان، خیلی سنگین بود. یک استاد براش اهمیت نداره که با چی کار میکنه ولی برای ایلهان وسیلهها مهم بودن.
چکش، سندان، و انبرها، همه در سطح بالاتری نسبت به اون چیزیایی که خودش استفاده میکرد بودن. ایلهان به خودش قول داد که وسایلهای بسازه که با اینا قابل رقابت باشه.
[مراحل اولیه ساخت قبلاً انجام شده و تو فقط باید توی ساخت شکل و منبت کاریش کمکمون کنی. اینقدر احمق نیستیم که صفر تا صد ساخت یه سیاهچال رو بدیم دستت.]
«آخه توی همچین کارگاهی، با همچین موادی چه جوری یه سیاهچال درست کنم؟»
ایلهان با دیدن مواد خام این سؤال به ذهنش رسید. منبتکاری هم یعنی خراش دادن سطح و پر کردنش با مواد دیگه که به عنوان شاخهای از آهنگری، یک کار سخت و زیبا و پیچیده بود.
آخه چه جوری با منبت کاری که برای ساخت وسایل زینتی به کار میره، میشه سیاهچال ساخت؟ نکنه با جادو میخوان کاری کنن که با حکاکی گابلین روی سطح غار، یه دفعهای گابلینا ظاهر شن؟
[سیاهچال فضای بزرگیه و نمیشه این همه فضا رو اینجا ساخت. بعدشم، تو باید یهسری وسیلهی جادویی برای سیاهچال بسازی که باعث جذب هیولاها میشه و بهش میگن «تلهی مرگ.»]
«خوب از اول بگو! پس این منبت کاری...»
[برای ساخت فضای جادوییه.]
ارتا چندتا کاغذ برداشت که جنسشون عجیب بود. وقتی ایلهان بهشون نگاه کرد، وحشت زده شد چون وقتی که ارتا بهش گفت باید فضا بسازه فکر کرد که خیلی راحته. ولی اشتباه میکرد.
باید دور یه مکعب تعداد بیشماری حلقههای فلزی میساخت و روی خود مکعب و هر کدوم از حلقهها باید حرفهایی رو حکاکی میکرد.
اگه کسی همچین چیزی رو میدید، حتماً داد میزد که «این وسیله از دل یه رمان خیالی کشیده شده بیرون!»
قطعاً ساختن همچین چیزی سختتر از چیزای دیگهای بود که ایلهان درست کرده. به غیر آهنگری به خلاقیت هم نیاز بود... با دیدن طرح کار، قبل شروع یه آهی کشید.
ایلهان دندوناش رو به هم فشار داد و گفت: «پاداش این کار... خوبه دیگه، مگه نه؟»
ارتا هم چون میدونست این کار سختیه با جدیت تمام جواب داد: [مطمئن باش که خوبه. چیزی برات میارم که از دیدنش تعجب کنی. با توجه به سطح موفقیت کار، پاداش خوبی گیرت میاد.]
خوب درست شد. مگه میشه با دیدن شعلهی ابدی و دونستن سختی کار، پاداش خوبی نگیره؟ پس، ایلهان حرف ارتا رو قبول کرد.
ایلهان میدونست کاری که قبول کرده سخته و پیچیدگی غیرقابل درکی داره.
پس، یه عرقگیر به سرش بست و انبری که ارتا بهش داده بود و سختی عجیبی داشت رو برداشت. بعدش، هارکانیوم رو باهاش برداشت و گذاشت توی کوره و گفت: «خوب، وقتشه شروع میکنیم.»
این اولین کار مشترک ایلهان با شعلهی ابدی بود.
ارتا قبلاً یه نگاهی به نیزه فولادی که ایلهان درست کرده بود، انداخته بود و میدونست چه مهارت فوقالعادهای داره. ولی تا حالا روند کار ایلهان رو ندیده بود.
ظاهر ایلهان که روی شعله و فلز تمرکز کرده بود اینقدر تغییر کرد که ارتا متعجب شد.
«... این شعله ضعیفه. اگه سنگ جادو بندازم توش قویتر میشه؟»
[آره.]
«اوهوم ... خوبه.»
ایلهان فقط روی فلزاتی کار کرده بود که قبل از تغییرات بزرگ روی زمین فراوون بودن و توی همچین کارگاه کوچیکی کار کردن روی تیتانیوم هم سخت بود. پس، فلزاتی که ایلهان روشون کار کرده بود خیلی کم بودن و شاهکاریم که درست کرده بود از فولاد بود.
اما...
ایلهان یه جوری با هارکانیوم کار میکرد که انگار فقط توی کار با هارکانیوم سالها تخصص داره!
«هوف... هوف!»
شعلهی ابدی با جذب قدرت سنگ جادو دماش زیاد شد و وقتی هارکانیوم نرم شد، ایلهان با قیافهای جدی شروع به چکش کاری کرد.
اون میتونست نقطهی ذوب و انجماد فلزات رو حس کنه. به خاطر همین، با قدرت چکش میزد و وقتی صدای سختی از برخورد چکش با هارکانیوم ایجاد میشد، میفهمید که باید دوباره اون رو بذاره توی کوره.
«احتمالاً از پسش برمیام.»
قدرت چکش کاری ایلهان کم بود ولی با چکشی که ارتا بهش داده بود، انگار موقتاً قدرتش زیاد شده بود. بعد از چند بار چکش زدن، ایلهان قلق چکش دستش اومد و هارکانیوم رو با قدرتی مناسب شکل میداد.
تق، تق، تق.
شکل دادن هارکانیون سخت بود ولی ارتا همه چیز رو برای ایلهان فراهم کرده بود. توی این کارگاه کوچیک، هم شعلهی ابدی بود، هم چکش، هم سندان، و هم یه آهنگر ماهر.
در نهایت، هارکانیوم شکل گرفت.
وقتی هارکانیوم داشت تغییر میکرد. ایلهان هم طبق طرح کاری که فقط یک بار دیده بود، موقعیت انبر رو عوض کرد. دوباره هارکانیوم رو گرم کرد و چکش زد.
حرکات ایلهان شگفتانگیز بود. محکم ولی کنترل شده ضربه میزد. حتی یه ماشین هم نمیتونست اینقدر دقیق کار کنه. بعضی وقتا هم هارکانیوم رو جا به جا میکرد.
آخه کی باورش میشد کار با هارکانیوم انقدر راحت باشه؟ نکنه به خاطر شعلهی ابدی یا سندان یا چکشه که انقدر کار آسون به نظر میاد؟
نه، ابزار معجزه نمیکنن. این انسانه که معجزه آفرینه. ایلهان داشت معجزهای رو درست میکرد که در گذشته اتفاق نیوفتاده و در زمان حال و آینده هم کسی قرار نیست انجامش بده.
ارتا زبونش بند اومده بود.
ارتا با خودش گفت: نکنه توی انتخاب کلاس اشتباه کردم؟ شاید ایلهان باید یه آهنگر میشد و نه یه نیرهانداز؟ اگر آهنگر بشه... حتماً میتونه چیزی بسازه که باهاش خدا رو به چالش بکشه! درسته، میتونه این کار رو کنه!
چرا هر فرشتهای که با ایلهان وقت میگذرونه کافر میشه؟ همین الان، ارتا تأیید کرد که ایلهان میتونه از خدا توی آهنگری و ساخت جلو بزنه!
فرایند شکلدهی بعد از مدت زمان طولانی تموم شد. مکعب مرکزی، حلقهها و سیم فلزی که باید حقلهها رو به هم وصل میکرد ساخته شدن. حالا، ایلهان اسکنهای که ارتا آورده بود رو برداشت تا فرایند منبت کاری رو شروع کنه.
ایلهان فکر میکرد میتونه این کار رو انجام بده، اما وقتی خواست کار رو شروع کنه ناخودآگاه آهی کشید.
«لعنتی... نمیدونم اصلاً میتونم از پسش بربیام یا نه!»
[اگه حروف رو درست نزدی، میتونی دوباره ذوبشون کنی و از اول شروع کنی. البته اینجوری خیلی وقت میبره.]
ایلهان به ارتا توجهی نکرد و چاقو رو گذاشت روی تلهی مرگی که شکلدهیش کامل شده بود.
در این لحظه، سابقهای که تا حالا در جهان وجود نداشت پدیدار شد.
کتابهای تصادفی

