قلعه ی شیطان
قسمت: 14
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
هازارد مشغول تماشای ارتشش بود در حالی که سومین روستا در حال غارت شدن بود.
[تا الان هزار جسد داریم ول فقط بیستاشون رو میشه قابل استفاده دونست..]
سربروس در همان زمان سرش را بلند کرد و هوا را با دقت بویید.
هازارد که سوار او بود متوجه رفتار عجیبش شد و به سمتی که سربروس نگاه کرد، سرش را چرخاند، در سمت جنگلی که پس از یک کیلومتری دشت بود.
[غارت روستا تمام شده تلافات هیچ بوده سرورم.]
هازارد پس از آن به شوالیه سوار بر اسب نگاه کرد.
[خوبه ارتش رو جمع کنین و در یک کیلومتری غرب کمین کنید فکر کنم از شرق ارتشی در حال نزدیک شدن بهمون هست.]
[خواست سرورم هدف من است!]
هازارد سپس نگاهش را به سمت شرق برگرداند، میتوانست قسم بخورد احساس شومی از آن سمت نزدیک میشد.
ولی با درخشش مانای میاسما در چشمانش به شوالیه نگاهی کرد.
[اجساد رو در روستا رها کنید.]
سپس آسمان و زمین به وجود لبخندی شیطانی بر روی صورت او قسم خوردند.
…
در بیست کیلومتری، ارتشی متشکل از بیست هزار نفر که نزدیک به 8,500 نفر تعداد کامل قهرمانان شهر سولار را تشکیل میداد در حال راهپیمایی، برخی بر روی اسب و برخی با پای پیاده و یا در ارابهها بودند.
و با نزدیک شدن به مکانی که گزارشها حاکی از آن بود، توجه فرمانده آنها که مردی با صورت پوشانده و سیاه پوش بود جلب چیزی شد.
"جلوتر بوی سوختگی و خون میاد."
نزدیک به او چهار فرد با هالهای که مشخص بود متعلق به فردی عادی نیست سوار بر اسب نزدیک شدند.
فرد اول استاد انجمن پرستوهای آبی بود. زنی با چهرهای خشن ولی با بدنی روی فرم و نیزه سه متری در پشتش، فرد دیگر ارباب انجمن خشم سولار بود مردی تک چشم با دو تبر در پشت خودش و دیگری رئیس انجمن عقاب طلایی و آخرین دختری بود که قدیسه خوانده میشد و قدرت جادویی زیادی از خودش ساطع میکرد.
فردی که آنها را راهنمایی میکرد یک بارون محلی بود و اسکار نام داشت، در قلمرو کوچک او سه روستا وجود داشت و توسط فردی که حتی هویتش را متوجه نشد ولی فهمید که دستور از نجیب زادهای با رتبه بالاتر است مجبور شد اطاعت کند. ماموریتی داده شده تا این ماجراجویان را راهنمایی کند، با اینحال او در حالی که به لشکر تحت فرمانش نگاه میکرد لبخندی زد، تا به حال چنین ارتشی در اختیارش نبود آن هم با چنین سطح بالایی ولی لبخند او تلخ بود، سه روستا تحت فرمان او بود و در فاصله قابل دید از سمت آخرین آن، دودهای سیاهی آسمان آسمان را تسخیر کرده بود و حال با فهمیدن امکان از دست دادن آن مالیات دهندهها به مانند روستای دیگری که یک ماه پیش از قلمرواش، به دلیل آنکه امنیت آن را نتوانسته بود حفظ کند از او گرفته شد و پدر همسرش نیز در آن روستا کشته شده، عصبانی بود.
"سرعت ارتش رو چند برابر کنید پیادهها رو اگر کم کاری میکنن شلاق بزنید!"
در حالی که او جدی بود خنده چهار نفر بلند شد و باعث عصبانیت او شد.
"به چی میخندین؟"
رئیس انجمن عقاب طلایی شمشیرش را در آورد و زیر گلوی او گذاشت، سطح قهرمانی او پنج و معادل ارباب سطح 4 بود، اسکار لرد سطح 1 حتی توانایی پلک زدن در مقابل سرعت حرکت شمشیر او را نداشت.
"تو فقط یک مترسکی که قراره نقش رهبر رو بازی میکنه، فکر نکن این ارتشه تو هست و هر غلطی میخوای میتونی بکنی."
اسکار با دیدن تیغه شمشیر و قصد قتل تمام افراد آنها جرعت حرکت دیگری را نداشت و راهش را ادامه داد در حالی که نفرینهایش زیر لب شنیده میشد.
"پرسیوال..."
پس از یک ساعت
در زمانی که ارتش قهرمانان و سربازان محلی از جنگل خارج شدند، روستای آتش گرفته و اجساد روستاییان را به صورت کوهی بر روی یک دیگر در مرکز روستا دیدند، کلاغها بر روی اجساد در حال پرسه زدن بودند.
اسکار نگاهی به همه آنها انداخت.
"اگر زودتر میآمدیم شاید ارتش دشمن اینجا میبود!"
هر چهار رهبر انجمن به او اهمیتی ندادند و از او گذشتند در حالی که افراد خود را برای بررسی به سمت روستا میبردند.
"لعنتی!"
اسکار اسب سیاه خود را به حرکت در آورد و آنها را دنبال کرد و به کوه اجساد نگاه کرد. این روستاها قلمرو او بود و او از اطلاعات بومی آن با خبر بود. متوجه عامل عجیبی شد.
"چرا جسدها انقدر زیادن؟"
پس از دقایقی چهار رئیس روبروی کوه اجساد ایستاده بودند و به افراد خود دستور میدادند در حالی که بحثی در بین خود داشتند.
"دلیل مرگ تیر، زخمهای عمیق در اثر پنجه و بعضی دندان حیوان وحشی بزرگ هستش..."
رئیس انجمن طلایی به دیگران نگاه کرد و رئیس پرستوهای آبی را دید که نیزهاش را در دست گرفته و به جنگلهای اطراف نگاه میکرد.
"این یک ارتش ترکیبی و سریعه، رد پای بزرگ موجودات وحشی و زخمهای ایجاد شده توسط تیر…. احساس شومی دربارش دارم."
"ها اگر میخوای برگردی برگرد، این احتمال وجود داره که کار هیولاهای جنگل باشه و از قلمرو پادشاه شیاطین دوره ولی باز هم جای تیرها مشکوکه."
قدیسه که سخنهای رهبر خشم سولار را شنید خرخر کرد و نگاهش به زیر زمین کوه اجساد جلب شد.
"نمیدونم این به چه معنیه ولی شما هم حضور پادشاه شیطان رو احساس میکنین؟"
رئیس انجمن طلایی به گونهای به او نگاه کرد که گویی دیوانه است، آنها همیشه حضور پادشاه شیاطین را احساس میکنند و نسبت به فاصله حساسیت آنها تشدید میشود ولی این چیزی بود که باید بر روی آن تمرکز کاملی میکردند.
"منظورت چی_"
چشمان انجمن طلایی و سپس بعد از آن تمام رهبران و افراد نزدیک گشاد شد.
اسکار که در ورودی روستا ایستاده بود به پنج هزار قهرمان نگاه کرد که در روستا در حال گشتن بودند.
"یک مشت تازه کار… اگر زودتر میاومدیم احتمال نجات دادنشون بود، حالا باید پیش ویسکونت پاسخگو باشم و مطمئنم مقامم رو ازم میگیره."
اسکار، لعنتی برای هر چهار رهبر فرستاد ولی صدای انفجاری شنید که از هر انفجار و رعد و برقی که تا به حال شنیده بود بزرگتر بود.
با رسیدن موج از بالای اسب خودش پرتاب شد و نزدیک به سی متر بر روی زمین غلت خورد و پس از آن سربازان و قهرمانانی را که در آسمان در خون خود در حالی که اکثر آنها تنههایشان از هم جدا شده بود و با شدت در جهات مختلف پرتاب میشدند، دید.
سر او از شدت انفجار سوت میکشید، این انفجار خون و استخوانهای شکستهی زیادی در تمام جهات پرتاب کرده بود، خون به مانند برشی تیز فلز را میشکافت و استخوانها با شتاب خود و برخورد با هر شیائ انفجاری ایجاد میکردند و با مانای میاسما شروع به آلوده کردن اهداف زنده میکردند.
اسکار به سختی بر روی دو پای خود ایستاد و به اطراف نگاه کرد، هیچ فرد زندهای در روستا نبود، همه آنها با انفجار بیش از سیصد متر پرتاب شده بودند و زنده ماندشان تنها به سطح قدرتی که بدنشان قابل به تحملش بود، بستگی داشت.
"هر کس میشنوه اسلحه به دست بگیره! آماده مبارزه باشید!!!"
شهود او به عنوان یکی از شوالیههایی که در کنار دوک پرسیوال در جنگهای بزرگ جنگیده بود وارد عمل شد، چنین انفجارهایی فقط توسط جادوگرهای آتش و یا خفاشهای غول آسا ولاد قابل انجام بود.
ولی با اینحال با وجود دستورهای او افراد قهرمان که سطح بالایی از قدرت را داشتند حتی به او توجهی نمیکردند و باقی قدرت ذهنی کافی را در حال حاضر نداشتند.
اسکار با نگاه به نشست مه خونین که پس از انفجار پخش شده بود توانست جسد اسب وفادار خودش را ببیند که استخوان ساق پای نازکی در گردنش گیر کرده بود و اسب را در حال جان دادن و دست و پا زدن همراه با زجههایش تنها گذاشته بود.
به سرعتی که نتوانست حتی درک کند خود را به پای اسبش رساند و دستش را کنار زخم او گذاشت ولی او مهارت شفا بخشی نداشت و قدیسهای که با او همراه بود دیده نمیشد همینطور اعضای کلیسایی که او با خود آورده بود در هیچ کجا ردای سفید و طلاییشان دیده نمیشد.
تنها خون و دریای آن بود که میتوان در اطراف همراه با انسانهایی یافت که در حال تلو تلو خوردن به این سمت و آن سمت میرفتند.
اسکار نگاهش را به اسب خودش برگرداند و به چشمان بیجان شده اسب خودش نگاه کرد ولی ثانیهای بعد احساس کرد که احساس شومی از سمت مرکز روستا که کوه اجساد قبلا در آنجا بود میآمد، با نگاه او توانست دست اسکلتی و سیاه با رگههای طلایی را ببیند که از خاک و از بین خون به بیرون آمد و پس از آن جمجمه و بدن آنددی سیاه رنگ با رگههای طلایی و دو شاخ بلند از سرش به طور کاملی پوشیده از خون ظاهرش را نمایان کرد و دستانش را که به سمت آسمان برد. چند ثانیه به آن خیره شده بود و فقط سوزش در ناحیه گردنش بود که او را از خیره شدن واداشت و او را مجبور کرد که به پایین و اسب خود نگاه کند، چشمانش آن را باور نمیکرد، اسب او گردنش را به دندان گرفته بود و در حال کندن نای او بود ولی ثانیه بعد چشمان اسب سیاه و بیجانش را دید که رگهای خونی در حال جمع و پر شد به گونهای که گویی در حال انفجار بود.
کتابهای تصادفی

