قلعه ی شیطان
قسمت: 39
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
هژنا در آسمان های کوهستان تاریک منطقه ممنوعه گشت می زد و با دیدن تعداد بسیار بیشتری از گروه های گشتی خفاش ها و یا حتی گرگینه ها متوجه وخیم شدن ماجرا شد زیرا گرگینه ها رسولان موردرد و خفاش ها ولاد بودند ، حال هر دو شاهزاده تاریکی متوجه این نیروی متخاصم در منطقه خود شده بودند .
و نیروی عظیم صد هزار نفری آندد به فرماندهی ژنرال بزرگ آندد شیطانی در نزدیکی معدن آبسیدین چندین پیروزی شگفت انگیز را برای خود بدست آورده که با تفکر کمی مطلقا مشخص بود برای چه هر دو شاهزاده به آنها حساس شده بودند از طرفی نیز امپراتوری در حال شک و شبهه نسبت به آن بود که دشمن اصلی آنها در این بازه کوتاه که باعث تحریک آنها شده بود جناح تاریکی نبود زیرا تعداد بالایی از ماجراجو ها و مزدوران در حال گشت زنی در مرز ها بودند، چنین موضوعاتی نتایجی را در بر داشت که هژنا را به یاد دوران جوانی اش انداخت زمانی که درگیر جنگ های چند جبهه ای شده بود ، با اینحال که خونش به جوش آمده بود از آن خوشحال نبود آن روز ها گذشته بود و حال او مطمئن نبود که پادشاه او خواهد توانست دربرابر این تهدید ها بأیستد یا نه ، ولی هر چه هم که بود کار زیادی از دست او بر نمیامد یا این آنچه بود که او به آن فکر می کرد تا آنکه کسانی را دید که تمام روز آرزو می کرد نبیند ، گردان عظیمی از ساحره ها سوار بر چوب های خود هوهو می کردند و میخندیدند ، دو هزار ساحره با صدای بلند خود هلهله به راه انداخته گویی گروهی از پیرزن های جوان نمایی بودند که برای شکار پسرانی که حکم تجرد خودشان را نگه داشته بودند جستجو می کردند .
هژنا با دیدن آنها حال خودش نمی دانست دعایی که می کند به کدام خدای شناخته شده در جهانش بود ولی تا جایی که می توانست در حالی که به سمت مرکز قلمرو آندد و قلعه می شتافت و امید داشت تا فرمانده گردان عظیم ساحره ها آن کسی نباشد که او فکر می کرد ، زیرا که اگر قرار بود آن کسی باشد که او فکر می کرد تهدید عظیمی کل قلمرو را در زمانی که هازارد و سی مادیان نبودند تهدید می کرد .
هژنا که همراه یک آندد ساحره بود از آنجایی که ساحره ها در تشکیلات خود سرعت بیشتری به دلیل پخش جادو در بین خود داشتند ، ساحره آندد را قربانی و سرعتش را زیاد تر کرد ولی آندد کمی فقط از او دور شد تا آنکه کاملا یخ زد و سپس با ترکیدن به مانند برف شروع به بارش کرد .
«مورگان خواهش می کنم!»
البته که شک او با دیدن آن جادو به یقین تبدیل شد ، فرمانده چنین گردان عظیمی کسی نبود جز مورگان لی فای ، بزرگترین ساحره و کسی که برای زمان کوتاهی معشوقه دیتریش شاه زمستان بود ، با اینحال به خاطر رفتار و اخلاق تند و جنگ طلبش از دربار و شمال تبعید شد .
«ببین کی اینجاست!»
صدای زیبای او هژنا را در جای خود یخ زد و در ثانیه ای در یک متری هژنا با چوب جادوی سفید خودش ظاهر شد در حالی که با انگشت خودش لبان سرخ هژنا را لمس کرد .
«ملکه من …»
البته که او ملکه نبود ولی در دل ساحره ها مقام بالایی داشت که باعث شده بود او را ملکه خود صدا بزنند ، ظاهر زیبا و بالغ زنانه ، پوست سفید و موی نقره ای با چشمان آبی آسمانی خود متریال مناسبی برای وایفوی هر داستانی بود ولی در چنین دنیایی جایی برای آن وجود نداشت .
«می بینم که این هژناست …. چند وقته که توی این سطح گیر کردی؟»
ملکه دستانش به پشت سر هژنا رفت در حالی که بدن هژنا به خاطر قدرت هاله مورگان نمی توانست تکان بخورد بوسه ای بر لب هژنا زد .
قدرت ؟ احساس آزادی ؟ از بین رفتن غم ها؟ حس های مختلف و درمانی که آن بوسه بر هژنا ساخت گذرا بود ولی سوزش کل بدنش پس از آن باعث شد تا شروع به فریاد کشیدن کند .
«یک فرزند دیگم هم به آغوشم قراره برگرده …»
با این حال انتظارات او جواب نداد زیرا قدرت جادو او شکست و باعث شد تا با ناباوری هژنا را نگاه کند .
«چطور….؟ تو! تو! چجور تونستی یک قرارداد بردگی رو امضا کنی!»
البته که به راحتی توانست متوجه آن شود ، آثار قرارداد بر بدن و روح یک رتبه لرد به راحتی توسط فردی در ابتدای قلمرو حماسه ای آن هم موجودی قدیمی مانند او قابل رویت بود .
و جادوی او که فرد را برده خود می کرد توسط چندین راه مختلف فرد می توانست در برابر آن دفاع کند ولی برای فرد رو به رویش و با توجه به آنکه آثار قراردادی بر او باقیمانده ، فقط یک جواب داشت و آن هم این بود که ارباب دیگری داشت .
«چطور به خودت اجازه دادی؟!»
هژنا به خود لرزید و فقط به دنبال راهی برای نجات جان خودش بود .
«منو به بردگی گرفتن ملکه من ! لطفا منو نجات بدین!»
مورگان اخم کرد .
«پس چرا از من فرار کردی؟ تازه داری سعی می کنه به من دروغ بگی آیا من در چشم تو موجودی هستم که غلط رو از صحیح تشخیص نمیده!؟»
هژنا نمی دانست دیگر چه بگوید اگر او می خواست جان او را بگیرد هیچ راهی در ذهنش نبود که چگونه قرار بود نجات پیدا کند تنها امیدش به هازارد بود ولی او در هیچ کجای دید او نبود و تنها توانست دست ملکه خودش را ببیند که با چرخشش سیلی بر گونه او زد که با ضربه اش نصف صورت او کاملا از بین رفت و گردنش که تحمل چنین ضربه ای را نداشت از میان جدا شد .
«خائن کثیف!»
مورگان سپس چرخید و ارتشش را به سمت مکانی برد که هاله های بسیاری در آن مکان وجود داشت ، بی خبر از آنکه حرکت قبلی او باعث تغییر بسیار شدید سرنوشت برای او شده بود .
_
در جلوی معادن آبسیدین ژنرال بزرگ آندد از روی خفاش غول آسایی به پایین برید و شمشیر خودش را با چرخشی سریع از خون بنفش خفاش پاک کرد .
سپس لیچ ها و ژنرال ها به جلوی او آمدند .
«پیروزی از آن ما شده است .»
«تعداد کمی توانستند فرار کنند .»
«خداوند از ما ناراضی خواهد بود .»
«آری نفرت او در چند لحظه پیش گویای همه چیز است .»
ژنرال بزرگ با این حال دستانش را بالا آورد و همه آنها را ساکت کرد .
«آرک لیچ درخواست برگشت ما را دارد ، گویی کلاغ ها در آسمان ما جولان می دهند .»
پس از آن آتش چشم ها درخشید ، دشمنی که قصد اهانت به قلمرو و داشته آنها را داشت؟ آیا آنان نمی دانستند که معادن آبسیدین قتلگاه سی هزار موجود تاریکی شده بود ؟ کسانی که فقط از مکانی محافظت می کردند که آندد ها فقط مدعی مالکیت آن بودند؟
دقایقی گذشت و ارتش سواره نظام و پیاده نظام به همراه غول های آندد و اجساد سی هزار نیروی تاریکی که حال زامبی هایی با سطح قدرت های مختلف بودند در پشت ژنرال بزرگ سوار بر سگ جهنمی زامبی سطح وارلرد با دو سر که هر موجودی با دیدنش شک می کرد که چگونه چنین ارتشی بدون حضور داشتن حتی یک متخصص در رتبه وارلرد ، این موجود کمیاب نخبه و آموزش دیده جنگی را شکست داده بودند.
با اینحال ژنرال با حرکت ارتش خود و گزارش حرکتش به آرک لیچ چشمانش درخشید.
«زمینی که به مرگ تعلق پیدا کند هیچگاه زندگان را به عنوان ارباب خود نخواهد پذیرفت ، تلاش بی فایده بر زمین مردگان شما را یکی از ما خواهد کرد.»
کتابهای تصادفی

