قلعه ی شیطان
قسمت: 41
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
شهر بزرگ آلتز ، مکانی با جمعیت نزدیک به پنج میلیون ، تشکیل شده از الف های یخی ، به همراه تعداد کمی نژاد متفرقه تاجر بود ، چنین شهری در مرکز قلمرو پادشاهی زمستانی دیتریش قرار داشت و از هر نوع خطر به دور و از هر جنگی چندین قلمرو فاصله داشت که باعث رشد جمعیت این شهر در چندین دهه گذشته شده بود ، با اینحال این تا زمانی بود که موجودات شیطانی که خود را پادشاهان شیاطین می نامیدند ظاهر نشده بودند ، با حضور آنها هیچ قلمرویی صلح قبلی خود را نمی توانست حفظ کند ، به خصوص قلمرو او که پس از ماه ها تلاش تمام پادشاهان شیاطین در قلمرو اش را سلاخی کرد به غیر از یک شیطان ، شیطانی که دخمه های هزارتویی برای خودش در زیر زمین ایجاد کرده و نیروی عظیمی از شیاطین بسیار قدرتمندی را که از زمین های او محافظت می کردند در اختیار داشت .
با گذشت زمان و بزرگ تر شدن خار در چشمانش او دیگر برای بیرون کشیدنش مجبور به احضار تمام پرچمدارانش شد ، کنت ها ، ویسکونت ها، همگی به پاسخ مارکینز خود که او را ستایش می کردند جواب دادند .
لشکری که تا به حال او مجبور به جمع شدن آن نشده بود در برابر دروازه هایش جمع شده و پس از آمادگی کامل خود و مسدود کردن دیگر خروجی های دخمه های زیر زمینی وارد آن شدند که موفق به کسب پیروزی خونینی شدند.
با اینحال شهر آلتز با وجود آنکه توانسته بود در نبرد روشنایی پیروز شود ، هیچ گاه فکر نمی کرد پس از روشنایی پیروزمندانه آنان تاریکی حقیقی بر آنها نازل خواهد شد .
فریاد و ناله کودکان زنان و سالمندان که قدرت کافی برای ایستادگی در برابر هجوم گله گربه های جهنمی بزرگ نخبه را نداشتند شهر را فرا گرفته بود ، در این بین انفجار های عظیم جادویی که جادوگران برای دفاع از خود استفاده می کردند تا این موجودات شوم که در تاریکی به گونهای پنهان می شدند گویی چشمان تیز آنان را به سخره می گرفتند باعث شده بود تا تعداد دفعاتی که جادوهای فلز مانند به آسمان و یا استفاده از جادوی آتش و نور بسیار زیاد شود که پیامدی جز آتش در پیش نداشت و حال آنها حداقل با گاز گرفتن گلوله خود را راضی کردند تا حداقل بتوانند از میان پنهان کاری دشمنان خود ببیند در شب ببینند ولی به هیچ عنوان فکر نمی کردند که موجودات رو به رویشان کسانی بودند که در محیط آتشفشانی زندگی می کردند و با آتش دشمن بزرگ تری نسبت به تاریکی را با حریفشان یار کردند.
البته امید سربازان به فرماندهان ، فرماندهان به ژنرال های خود ، و ژنرال هایی که مرده بودند و توان امید داشتن به کسی را نداشتند.
هازارد پس از کشتن آخرین ژنرال الف های یخی رتبه وارلرد که مهارت بسیار بالایی با کمان داشت به سمتی از شهر نگاه کرد که بیشترین صدمات را به خود اختصاص داده بود ، انفجار ها و فریاد ها از این منطقه به راحتی پیامی ساده برای همگان داشت و آن هم درگیری بزرگ بود.
الگوتا با برادران لال در حال جنگیدن به صورت گروهی در برابر شش مادیان بودند ، سه در برابر شش کاملا تفاوت را نشان می داد ، فشار بسیار زیاد بر روی آنها باعث شده بود تا سربازان وفادار و از جان گذشته شهر آلتز که متوجه در تنگنا قرار گرفتن سه مارکینز شده بودند با تمام تلاش خود سعی کنند تا حتی اگر شده مقدار کمی فشار را به شش موجود حریف وارد کنند ، ولی هیچ کدام موفق نبودند، دو موجود در فرم هیولاگونه ای ترسناک بودند که آنها تا به حال نظیرش را حتی در کابوس خود و دیگران در فرم انسان گونه ای که زیباتر از آنها را حتی در رویای خود ندیده بودند .
چکش های عظیم و سنگین دو برادر در حالی که سعی می کردند مسیری را برای الگوتا باز کنند تا با شمشیر دو دستی خود قوی ترین ضربه اش را اجرا کند و با کشتن تک به تک دشمنانشان مقدار فشار را بر روی خود کم کنند ، ولی کشتن این موجودات انسان نما آسان نبود ، درگیری با اولین به سرعت به وجود آمد که آنها توانستند او را محاصره قرار داده و سرش را جدا کنند با اینحال فایده ای نداشت بلکه گویی از مرگ خود برخواست آن هم در فرمی که نقطه ضعفی از خود نشان نمی داد و با فریاد کر کننده خود که از آمدن پنج موجود مشابه به مکانش مشخص شد که فریادی برای درخواست کمک بوده باشد سپس با چندین برابر قدرت اولیه اش به ادامه دادن نبرد پرداخت .
ثانیه ها سپس به دقایق و دقایق تبدیل به یک ساعت شد ، تاب دادن آن چکش های عظیم و استفاده بسیار زیاد از بدن های خود دو برادر را خسته و سرعت آن دو را به شدت کم کرد ، در حالی که الگوتا نیز فرصتی برای حمله نداشت بلکه با برادرانش در حمله های متنوع اعم از جادوی ذهن ، جادوی جاذبه ، اسید ، پرتاب اجسام ، و روش جنگیدن بسیار عجیب و خاص مادیان ها با پنجه و دندان های خود باعث شده بود که هر سه نفر آنها با روی آوردن به دفاع بتوانند آخرین افرادی باشند که در برابر دشمنشان ایستاده بودند .
در جلوی قلعه هازارد پس از گشت و گذار سریع و کامل خود در قصر و غارت تعداد زیادی طلا ، جواهرات و آیتم های کمیاب به تعداد ارتشش نگاه کرد .
[1,680,530 واحد آندد شیطانی عادی ، 76,070 آندد شیطانی کماندار ،43,120 آندد شیطانی شمشیرزن ، 6,845 واحد شمشیرزن نخبه ، 7,542 واحد کماندار نخبه ، 650 واحد جادوگر آندد شیطانی ، 12 غول آندد شیطانی ، 890 شوالیه آندد شیطانی ، 78 لیچ شیطانی ، 89 ژنرال آندد شیطانی ، 1 آرک لیچ شیطانی ، 1 شوالیه بزرگ آندد شیطانی ، 1قهرمان آندد شیطانی ، 3 غول آندد ، 230 سگ جهنمی آندد و 31 سگ جهنمی بزرگ آندد و 1 سگ جهنمی غول آسا آندد به همراه سگ جهنمی بزرگ ، 30 مادیان ، 6 سیلکوپ مرگ ، سه نوزاد اژدهای رعد مرگ ، 200 چشم مرگ ، 12,870 هزار گربه جهنمی ، 2487 آندد وارلرد ~ نخبه]
آتش چشمانش از خشم شلعه ور شده بود .
ارتشش در بعضی نصف ، در بعضی یک سوم مانده و حتی برخی کاملا از بین رفته بودند ، او هر چه نگاه می کرد نمی توانست اژدهای آندد شیطانی خودش را پیدا کند که هاله اش با خشم بیشتری فوران کرد و مجبور شد تا با آرک لیچ خود از طریق ذهنش تماس بگیرد .
[کدوم حرومزاده ای تونسته اژدهامو بکشه!!!]
چند ثانیه ای صدایی در ذهنش پاسخی نداد تا آنکه صدایی با عجله در ذهنش ظاهر شد .
[پادشاه من بهتر است خودتان را زودتر برسانید هیچ برتری در اینجا نداریم تا به حال نیز فقط برج های ارواح توانستنه اند دشمنان را از محراب دور نگه دارند.]
هازارد شعله ور تر از قبل شد ، گویا خوشگذرانی گرفتن انتقام او را نسبت به حملات دشمنانش به قلمرو خودش کور کرده و حال عواقب آن از جمله رسیدن آنها به نزدیکی محرابش زخمی بر او به جای گذاشت که می دانست تا آخرت فراموش نخواهد کرد ، با اینحال او نمی توانست ترک سریعی داشته باشد ، زیرا صندوق گنج را هنوز دریافت نکرده بود و دلیل آن زنده ماندن ارباب شهر بود .
الگوتا در زیر فشار دیگر مادیان ها که به تازگی پیوسته بودند از تشکیلات دفاعی که با برادرانش تشکیل داده بود جدا شده بود نه آنکه بخواهد بلکه مادیان ها آنها را از یکدیگر جدا کرده که با این کار خود پیروزی را در دقیقه بعدی به ارمغان آوردند ، دو برادر زانو زده بودند و به دور از یکدیگر چشمانشان را بسته و منتظر مرگ بودند ، دلیل آن هم بی شک آنددی غول پیکر با شاخ ها و دو جفت بال استخوانی بلند در مقابل آنها بود .
با آنکه آن دو تسلیم شده بودند خواهر آنها چشمانش را باور نمی کرد ، او چند ساعت گذشته مطمئن بود گردن این آندد از هم جدا شد ولی حال او در برابر آنها ایستاده و تنها سطح مانای کمتری از خود ساطع می کرد .
«ممکن نیست! خودم با چشمای خودم مردنت رو دیدم!!»
هازارد که زمان کافی برای سر و کله زدن با او را نداشت نمی خواست بیشتر وقتش را تلف کند بلکه در جای دیگری حضورش بسیار واجب تر بود با اینحال نمی توانست به چنین شخصیتی مرگی بدون کلام آخری بدهد .
«مردگان کسانی هستند که از مرگ به پا میخیزند ، باور بر آنکه مرگ بر مرده ای نازل شده تباهی بیش نیز نیست .»
با آن علامتی را داد و مادیان را دید که از پشت به او نزدیک شد و قلبش را در دست گرفت ، الگوتا که قدرت کافی برای طفره رفتن را نداشت قلبش را دید که در جلوی سینه اش در دستی قرار دارد و سپس به پشت کشیده شده و آخرین صدای قبل از مرگش صدای جویده شدن چیزی که بدون شک باور داشت قلبش بود را شنید.
کتابهای تصادفی

