فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 43

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

سه ملیون آندد شیطانی با رتبه معمولی سیلی را به بیرون از قلعه به رهبری هازارد و پادشاه مرگ به راه انداختند .

مورگان که زندان یخ را به دلیل قرابت بالای جادویی خودش با یخ بسیار سریع تر از هر موجود دیگری شکست آرک لیچ مزاحم را پاک کرده و در حال مقابله با سی مادیان بود که با حمله های ذهنی خود توانسته بودند او را کلافه کنند .

هازارد با نگاه به ساحره سفید که با توجه به بدن کوچکش مانند خواهرانش ، انحنای زنی بالغ را داشت به پادشاه مرگ در کنارش خیره شد.

«پادشاه مرگ شیطانی»

نام : پادشاه بی نام سرگردان

سطح : وارلرد سطح 2 افزایش پیدا کرده به حماسه ای سطح یک(توجه سطح فعلی محدودیت فعلی است)

حیات : 10,500

قدرت : 4,800

چابکی : 3,000

مانا(میاسما) : 60,000

استقامت : -

استعداد : شاه عناصر ، قلمرو پادشاه مرگ ، رستاخیز آندد ، احضار ارواح ، قلمرو ترس ، روح عنصر مرگ

مهارت : حالت خدای مرگ S ، گلوله انرژی منفی S ، جادوی مرگ S ، سپر انرژی منفی S , احضار آبیس S , استاد زمان A , پرواز A و …

هازارد با دیدن جهش دیوانه وار آمار پادشاه مرگ شیطانی که او کنترل کل نیروهایش را به او داده بود امید تازه ای گرفت ، از سمتی رقیب او که با افزوده شدن سی مادیان موجوداتی که در آبیس خو گرفته بودند و از نبرد با موجودات سطح حماسه ای بسیار زنده بیرون آمده بودند گرفتار شده و از دیدن آندد پنجاه متری با سطح حماسه ای چهره زیبایش مخدوش شد .

«ولاد لعنتی قرار نبود سطح حماسه ای در کار باشه!!!!»

ترس از دست دادن جانش باعث شد تا با فریاد و ترس به خواهران ساحره در اطرافش اهمیتی ندهد و با نهایت سرعت فرار کند ، خواهران ساحره که فرار او را دیدند سعی در پیوستن کردند ولی آنطور که فکر می‌کردند آسان نبود بلکه به سرعت توسط لیچ ها زمین گیر شدند و مورگان نیز در امان نبود ، هازارد به همراه تمام موجودات سطح وارلرد و پادشاه مرگ به همراه ژنرال بزرگ آندد او را تعقیب می کردند و هازارد قسم خورد تا زمانی که او را به خاطر کشتن اژدهایش که به عنوان اولین اژدهای خود بسیار عزیز می دانست با مرگی راحت خلاص نخواهد کرد .

مورگان با دیدن نزدیک به چهل موجود در پشت خود و یکی در سطح اوج وارلرد و یکی هم سطح او ، می دانست ایستادن به معنای مرگ است و سعی در بیشتر کردن سرعت خود کرد ولی سی جادوی ذهنی همزمان ذهن او را مورد حمله قرار داد که باعث شد یک ثانیه بأیستد و لقمه خونی بزرگی را بالا بیاورد ،سپس با به دست آوردن هوشیاری خودش می دانست که همان یک ثانیه مکث او باعث مرگش خواهد شد .

شمشیری بلند در همان لحظه او را مورد ضربه قرار داد که او با دفاع چوب جادوی خود که گنجی حماسه ای بود جان خودش را از آن حمله نجات داد ولی نتوانست قدرت پشت شمشیر را تحمل کند و به کوه بلند سیاهی برخورد کرد و درونش فرو رفت ، سپس در حالی که با سرگیجه سعی در بلند شدن کرد آندد در قله وارلرد را دید که داسی با هاله شوم را در دست گرفته و به سمت او تاب می دهد ، با اینحال توانست از ضربه خوردن سرش طفره برود و سعی کرد تا شمشیری که در دهم ثانیه ای از یخ ایجاد کرده بود را در پهلوی آندد فرو کند ، مکانی که توانسته بود کریستال سی سانتی متری یخی را ببیند و تشخیص داد که با ترکاندن آن موج عظیم انفجار جادویی آیتم آندد را از درون نابود خواهد کرد .

با اینحال حمله او ناموفق بود زیرا آنددی که فقط در رتبه ارباب بود خود را رسانده و با شمشیر خود به کمک مهارت بسیار بالا او را متوقف کرد .

«لعنتیا!!!!»

دلیل فریاد او مشخص بود زیرا سی موجود آبیس را دید که در فرم اصلی خود بر روی او فرود آمدند و سعی کردند تا با دندان های تیزشان او را به خوراک خود تبدیل کنند .

«من مورگان لی فای هستم! من ملکه ساحران هستم! من_»

در حالی که خون و دست و پایش می لرزید و هازارد نمی دانست چرا با فریاد زدن در حال مرگ خود نام و عناوینش را اعلام می کرد با اینحال او از دیدن پیامی که برایش آمد راضی بود .

[تبریک ! شما ملکه ساحران ، مورگان لی فای رتبه حماسه ای سطح یک را شکست دادید ، 10,000,000 سکه طلا بدست آمد .]

با آن هازارد احساس کرد می تواند اگر میتوانست نفس راحتی بکشد با اینحال اخبار جنگ برای او پایانی نداشت زیرا از شمال و جنوب نیرو های او توسط گشت های متعدد مورد حمله قرار می گرفتند .

سپس با بلند شدن خودش نگاهی به پادشاه مرگ کرد که به سمتی نگاه می کرد .

«به چی نگاه می کنی؟»

سپس نگاه او را دنبال کرد و ساحره ای که می شناخت را بر روی کوه مقابل همان مکانی که بدن مورگان در حال خوردن بود دید .

«به نظر میاد از قبل اینجا بوده و مرده آیا_»

«هژنا!!!»

هازارد به سرعت پرواز کرد و در مقابل او فرود آمد و بدن کوچک او را بررسی کرد ، ضربان بسیار ضعیفی وجود داشت که او را از نمردنش آسوده کرد .

«چرا اهمیت زیادی بهش میدی؟ یک سطح لرد_»

پادشاه مرگ با پرواز به کنار او رسید .

«من بهش وعده محافظت دادم!»

سپس پادشاه آندد بود که نگاهش به او تغییر کرد .

«پادشاه راستین هیچگاه وعده خود را نخواهد شکست ، در نگاه اول تو رو پادشاه نمی دونستم ولی حالا شاید بهت ایمان بیارم ، با اینحال این به تنهایی برای راضی کردن من کافی نیست.»

هازارد نگاهی عجیب به پادشاه مرگ کرد که پرا دیالوگ های کلیشه ای می گفت سپس بهترین معجون شفا در بازار به قیمت یک میلیون سکه طلا را خرید و پس از خوراندن آن به هژنا از جادوی شفای مقدس خود در حالی که دستانش می سوخت ادامه داد .

«اون زیردست به درد بخوریه ، و تنها نفریه که توی این دنیای کوفتی باهاش راحت حرفام رو میزدم.»

پادشاه مرگ که بیشتر از تحت تأثیر قرار گرفتن در برابر فداکاری هازارد ، تحت تأثیر استفاده از عنصر مقدس توسط او به عنوان یک آندد آن هم نه آنددی بلکه نوع شیطانی قرار گرفت .

سپس جمله ای را گفت که هازارد با شنیدنش متعجب شد ، زیرا که در صورت دانستن آن توسط آنددی مانند قهرمانان نمی دانست چه پیامدی برای او در پی خواهد داشت.

«خدای نابودی!»

هازارد سعی کرد جوابی ندهد ، با اینحال پادشاه مرگ در اطراف او با قدم های سنگینش راه می رفت .

«هازارد کسی که حال پادشاه من شده …. آیا می دونی این پادشاه توسط چه کسانی آواره و بی نام شد؟»

هازارد با دیدن پرچم های مرگ در حال بالا رفتن درمان هژنا که از مرگ فرار کرده بود را کنار گذاشت و به پادشاه مرگ نگاه کرد .

«می تونی بهم گوش کنی؟»

پادشاه مانند NPC اهمیتی نداد و داستان خودش را ادامه داد .

«سالهای زیادی در کنار خانواده و مردمم در صلح و آرامش زندگی می کردیم ، کشاورزی با توجه به آب و هوای بسیار مناسب پادشاهیم باعث شده بود که هیچ وقت سفره مردمم خالی نباشه و با فروش خوراک و دام اضافی به کشور های همسایه ثروت بسیاری رو به دست بیاریم ، می دونی ، داشتن نیروی نظامی مورد نیاز برای ما مردمی نبود که امپراتوری نظامی قدرتمندی ازمون حمایت می کرد و یا در اصل باید گفت امپراتوری برادرم ، با اینحال به نظر میاد می تونی حدس بزنی چی شد نه؟ ظاهر شدن میلیون ها شیطان ، کسانی که با خودشون طاعون نابودی رو حمل می کردند ، دنیای من ده سال بیشتر مقاومت نکرد تا اینکه توسط اون هشت پای غول پیکر خداکش از بین رفت .»

سپس شمشیر غلاف شده اش را به بیرون کشید .

«حال جواب مرا بده چرا باید به رسول خدایی خدمت کنم که زندگیم رو نابود کرد؟»

کتاب‌های تصادفی