فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 49

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

آبیس فضایی که حتی شیاطین جهنم جرعت قدم زدن در آنرا نداشتند ، و حتی گاهی موجوداتی در آبیس یافت می شدند که سابقه نابودی دنیاهای بسیاری را در کارنامه خود داشتند ، مانند موجودی که پورتالی جادویی در برابرش ظاهر شد .

با دو متر قد در زرهی سیاه و تمام تنه با شنلی بلند که مواد ساخت آن حتی برای برخی از خدایان ناشناخته بود ، موجودی که در چندین جنگ خدایان شرکت کرده بود و در سطح افسانه ای نفس سنگینی کشید .

«بوی خون!»

تشدید حواس قدرتمند او که حتی بوی خون را از پورتال بین بعدی تشخیص داد گویای همه چیز بود.

«پاسخ به ندای سگ خدای نابودی …. آیا آنقدر پایین آمده ام؟»

با اینحال حتی او که شمشیرش آغشته به خون چند خدا بود می دانست نمی تواند حریف بزرگترین خدای آبیس شود .

«وظیفه من به تو کمک در جنگ توست با اینحال زمان پرداخت به زودی فرا خواهد رسید !»

با آن نگاهی به ارتش در پشت خود کرد ، ارتشی که انتهایش مشخص نبود ، با این حال ده هزار رتبه رتبه حماسی در جلویش و میلیون ها رتبه وارلرد در پشتشان گویای قدرت عظیم اگریم بلعنده پادشاه سقوط کردگان بود .

«الیزابت باثوری…»

با صدا زدنش به سرعت موجودی انسان نمای زن زیبا ولی متعلق به نژاد خون آشام در اواخر رتبه حماسی با زره قرمز بسیار زیبایی در جلویش ظاهر شد و زانو زد .

«در فرمان شما هستم! ای پادشاه سقوط کردگان ! ای والای قدرتمند و_»

اگریم به سخنان او گوش نداد و از یقه زره اشرافی او گرفت و به سمت پورتال کشیدش .

«به این احضار کننده در جنگش کمک کن و من از جانت خواهم گذاشت.»

الیزابت که بر روی زمین در حال کشیده شدن بود و قدرت مقاومت در برابر اگریم فردی که دنیای او را نابود کرده را نداشت مانند همستر شروع به تکان دادن سر خودش کرد .

«بله بله هر چه خواست شما باشد هر چه شما_»

اگریم حتی مهلت ادامه چاپلوسی مگس مزاحمی که عاشق حمام در خون دوشیزگان و شکنجه آنان بود را نداد و او را به درون پورتال پرت کرد .

با آن و ناپدید شدن احساس تحت نظر بودن توسط موجودی بسیار قدرتمند به سمت مقصد قبلی اش شروع به حرکت کرد در حالی که تمام ارتش افتادگان او را دنبال می کردند ، مقصد او مکانی جز قلمرو یک موجود رتبه اسطوره ای بیش نبود ، موجودی که رتبه افسانه ای را قرن ها پیش شکسته بود .

«اهانت و تجاوز به قلمرو بدون پاسخ نخواهد بود.»

با آن در هفته های آینده بود که جنگی برای سالها قسمت کوچکی از آبیس را مانند دیگر نقاط در آشوبش به خود می لرزاند .

هازارد با دیدن تأخیر احضار و رگبار جادوگران و کمانداران که او و لیچ ها را مورد حمله قرار داده بودند و لیچ ها که با جادوی خود دیگر نمی توانستند حمله کنند و فقط در حال دفاع بودند ، کمی دلهره گرفت چرا که تازه به یاد آورد شاید احضارش ناموفق تمام شود ، با اینحال با گذر موی سرخی ، موجود در زره بسیار زیبا و همرنگ با مویش ظاهر شد ، سپس با احساس سطح قدرت موجود هازارد به خود لرزید .

با ظاهر شدن در دنیای جدید ، الیزابت اطراف را نگاه کرد و برخورد حملات جادویی که مانند نرمش برای او بودند را نادیده گرفت و هازارد را تحت نظر گرفت .

«با من قرارداد ببند! سریع باش!»

هازارد متعجب شد زیرا نمی فهمید برای چه او درخواست قرارداد می کرد .

«برا_»

الیزابت از یقه ردای هازارد گرفت .

«اگر قرارداد نبندم اون با مارکش روی روحم می فهمه و منو بر میگردونه خواهش می کنم !»

هازارد گیج شده بود با اینحال قرارداد که جادویی ساده برای هر رتبه ارباب به بالا بود و بر روح تأثیر می گذاشت را ایجاد کرد .

«شرایط ساد_»

هازارد مطمئن بود که الیزابت موجود در قله رتبه حماسی حتی متن قرارداد را نخوانده با روحش امضا کرد و باعث شد تا فکر کند دقیقا چه کسی مارکی بر روی روح موجودی در قله حماسه ای قراره داده که باعث شده اینچنین از آن بترسد .

«خب اونا رو می تونی بکشی؟»

قرارداد هازارد فقط شامل آسیب نزدن به خودش و نیروهای خودی بود زیرا که نمیخواست متحدی در چنین سطحی را به خاطر شرایط اضافی از دست بدهد .

سپس الیزابت عقد قرارداد روحی و زنجیر شدنش به هازارد را احساس کرد ، زنجیری که قرداد های بندگان خدای نابودی دارا بود و او را از احضار به زور توسط فرد دیگری مگر خدایی باشد به دنیایی دیگر منع می کرد .

«اون حرامزاده! قسم میخورم انتقامم رو ازش بگیرم!»

با آن بوی خون را دنبال کرد ، به عنوان خون آشام به شدت بوی خون حس بویاییش را قلقلک می داد .

سپس با دیدن ارتش یک میلیون نفری انسان به سمت موجود آندد که زمانی تعداد زیادی از آنها را تحت فرمان داشت برگشت.

«اگر قراره هدیه ای بدی بهتره کمی تجملاتی تر باشه!»

با آن دستش حرکت کرد و از همان مکانی که ارتش انسانی در حال جنگ با نیروهای طعمه بود ، خون مجروحان و کشته شدگان به بدن اطرافیان مانند نیزه ای فرو رفت و خون آنان را با خود در حالی که مانند رعد و برقی دیگران را دنبال می کرد اجساد خشک شده از خون را پشت سر می گذاشت.

کنت آنتونیو که با دیدن هازارد و لیچ ها احساس در تله افتادن را داشت با اینحال می دانست چنین کمینی نمی تواند او را با ارتش میلیونی تحت فرمانش شکست دهد لبخند تمسخر آمیزی زد ، البته این تا زمانی بود که پورتال شوم ظاهر نشده و زن بسیار قدرتمند زیبا در زره سرخ از آن بیرون نیامده بود.

با آن به رودخانه خون سربازانش نگاه می کرد که از جلوی ارتشش همانا ثانیه به ثانیه بزرگتر و سریع تر می شد.

«خداوند بر امپراتوری رحم کند.»

با آن نیزه ای از خون سر او را منفجر کرد و خون او که از گردنش نیزه را دنبال کرد و به نفر بعدی برخورد کرد .

هازارد ارتش زیر خودش را نگاه می کرد ، سیل طلا و ارواح قهرمانان آنچنان موجودی او را لب ریز کردند که او را به یاد انتخاب رهبر برای سرور انداخت زیرا احساس می کرد سطح هفت بودن دیگر آنقدر دور نبود و شاید شانسی در انتخابات داشت.

در این بین یک روح رتبه شش حتی در موجودی اش نیز ظاهر شد.

«واقعا …»

با به یاد آوردن توانایی احضار موجودی در سطح حماسه ای خاص از محراب اگر خونی داشت به جوش می آمد ، با اینحال میدان جنگ فقط پر از اجساد خشک و بدون خون شده بود و خون یک میلیون انسان و تعداد صد هزار نفری موجودات آموزش دیده جنگی از جمله اسب ها ، پگاسوس ها و گرگ ها مانند توپی در آسمان شناور شد و شروع به کوچک تر شدن کرد .

«ممنون بابت غذا_»

ناگهان در حالی که میخواست خون را بنوشد احساس کرد خون در بدنش شروع به جوشش کرده است .

«جد خون آشام دیگری در این جهان فقط بالانس را از بین خواهد برد.«

هازارد در جای خود یخ زد ، زیرا هاله ای ناگهان ظاهر شد که سطح قدرتش از حماسه ای بالاتر بود .

«تو کیستی؟!»

الیزابت در حالی که از گوش و بینی اش خون می ریخت بر روی زمین سقوط کرد ، با اینحال پیرمردی با ردای کهنه سیاهی در آسمان در مقابل هازارد ظاهر شد ، موی سیاه و چشمانی سرخ که با نگاه او به هازارد گویی نه تنها او بلکه روحش را نیز می دید .

«بنده خدای نابودی … ده هزار سال پیش نیز او بندگانش را به این دنیا فرستاد ولی همگی از بین رفتند … به نظرت حال استثنایی خواهی بود؟»

هازارد از وجود چنین موجودی قدرتمند شوکه شد ، با اینحال ناپدید شدن الیزابت از فهرست زیردستانش که به معنای مرگش بود او را شوکه تر کرد.

«چه کاری می تونم براتون انجام بدم؟»

جد خون آشام در برابرش بشکنی زد و در حالی که جسد خشک شده الیزابت و تمام اجساد میدان را آتش زد ، کل خون ریخته شده و گوی عظیم خون را در بطری کوچک جادویی در دستش ذخیره کرد .

«قوانین خدایان موجودات افسانه ای بی خدا رو از دخالت در امورشون منع می کنه ، با اینحال اگر به سطح افسانه ای برسی بدون شک هیچ مجازاتی برای کشتنت دریافت نخواهم کرد با اینحال…»

با ناخن خود بر روی جمجمه هازارد زد.

«احضار آبیس در چنین سطحی از قدرت نمایندگان و زیردستان موجودات قدرتمندی را به این دنیا خواهد کشاند ، از جمله حال که موجودی قدرتمند مطمئنا مختصات این دنیا را به دلیل احضار تو در دست دارد.»

هازارد مجبور شد سخنی نگوید چرا که به نظر می رسید سخنرانی موجود افسانه ای ادامه داشت .

«اگر به سطح افسانه ای رسیدی و منو شکست بدی می تونی به احضار آبیس ادامه بدی ، در غیر این صورت اگر دوباره از احضار آبیس استفاده کنی همراه با احضارت و هر چه متعلق به تو باشد را از بین خواهم برد !»

هازارد هیچ سخنی برای دفاع از خود نداشت زیرا متوجه قوانین خاصی شده بود ولی نمی توانست کامل آنها را درک کند .

«باشه…»

با آن جد خون آشام ، پادشاه تاریکی ابراهام لبخندی زد و ناپدید شد گویی نه او و نه ارتشی میلیونی یا الیزابت از اول وجود نداشتند.

«این چه کوفتی بود!»

هازارد گیج شده بود زیرا اتفاقات بسیاری در چند لحظه افتاده و او را کاملا گیج کرد ، رو به رو شدن با سطح افسانه ای و احساس آنکه با یک حرکت دست آن می تواند او را پاک کند ، خشم و غرور آنددش را شلعه ور کرد .

البته در مکان دیگر ، آبیس ، اگریم بلعنده در حرکت خود مکثی کرد .

«هزینه تسویه گویا باید تغییر کند…»

   

کتاب‌های تصادفی